تبليغاتX
به دخترم سیده زهرا

عشق واقعی
تاريخ: چهارشنبه چهاردهم اسفند 1381 ساعت :11:49

 

عمر را  پايـان رسيد و يــــــــارم از در درنيـــامد       قصّــــه‏ام آخـــر شد و اين غصّه را آخر نيامد

جام مرگ آمـد به دستم، جام مى هرگز نديدم      سالها بر من گـــذشت و لطفى از دلبر نيامد

مرغ جان در اين قفس بى بال و پر افتاد و هرگز     آنكــــه بايـــد اين قفس را بشكند از در نيامد

عاشقــــانِ روى جانان، جمله بى نام و نشانند     نامــــــداران را هـــواى او، دمى بر سر نيامد

كاروانِ عشق رويش، صف به صف در انتظــارند      با كه گويـــم: آخر آن معشوق جان‏پرور نيامد

مردگان را روح بخشــد، عاشقان را جان ستاند      جاهلان را اين‏چنين عاشق كشى باور نيامد

 

 

با سلام و دعای خیرو گذشتن از تعارفات و ....

 

دختر مهربان بابا:

هیچ میدانی که اگر دیوارها نبودند چه قدر دنیا بهتر می بود؟ و اگر میله های قفس ها نبودند چقدر زندگی شیرین تر به سر می آمد و چقدر زنده دلان در دنیا زیاد بودند...اگر حجابهای درونی که ظلمت شب را بر قلبها مسلط میکنند نمی بودند اگر خفاشان بد ترکیب شب زنده دار نبودند اگر جغد شوم نفس نمی بود اگر دلها همچون آب زلال صاف بود و اگر قطره اشکی برزمین نمی ریخت اگر روحی پر از معنویت در میان بشر بودو خلاصه اگر همه و همه دست به دست هم می دادند و یکپارچه شعار لااله الا الله و محمد رسولالله و علی ولی الله .. میدادند و اگر همه پیرو امام می شدند و یکصدا فریاد الله اکبرسر میدادند و اگر همه خوب بودند و خوب عمل عمل میکردند دنیا چه می شد؟!

خدایا تو بهتر می دانی و تو علام العیوبی و تو دانای درست کرداری ... خدایا مشیت تو است و چنین است و رضای تو در بودن کمبودهاست و تو می خواهی زندگی آنقدر زیر و بم داشته باشد تا انسانها پخته شوند و ساخته تا لیاقت دیدنت را داشته باشندخدایا تو دوست داری که پیامبرت آنقدر مصیبت ببیند تا همه را به خود وا دارد. و تو می خواهی امام عزیزمان آنقدر مصائب ببیند تا آسوده گردد و تاریخ درست کندو سرنوشتها عوض کند و بدها را خوب کند و خوبان را خوبتر و خوبتران را اسوه و اسوه ها را شاهد و شاهدان را قریب تو گرداند الهی اگر در زندگیمان راضی باشی از تو در خواست می کنم هر چه سختی دوران است بر ما کن و هر چه مصیبت است بر ما ده تا چون کوه پا بر جا باشیم و چون زبر الحدید پاسداری مقاوم و استوار گردیم.

و اما عشق :

غزل عشق سوای همه آنهایی است که تا کنون دیده ایم ...لحظه ای که معشوق فرا میخواند آن تک لحظه زمان است که عاشق در اوج هیچان است و حالی دیگر دارد و به نفس مطمئنه رسیده و فقط جرقه ارجعی را نیاز دارد تا چون صاعقه آتشین بسوزد و در یک آن همه جا را روشن گرداند و هر کس بدنبال حق باشد در آن تک لحظه همه چیز را می بیند و رهنمون می شود.

 

دخترم : صاعقه سختی ها کشیده است تا این چنین پر نیرو و انرژی گشته است صاعقه اگر انفجار را نبیند از غصه هلاک می شود و اگر اذن سوختن نیابد از غصه می میردو سر به هر صحرایی می نهد تا شرایط را یرای سوختن مهیا کند ...از کوهها و دریاها می گذرد و بر بام هر شهری می نشیند تا آنگاه که در صحرایی تنها جرقه را میبیند و به دنبال جرقه می دود  و می گوید... خدایا اویم را یافتم بدنبالش می دود ... کجا میروی جرقه؟ صبر کن می آیم مدتهاست بدنبال تو هستم اگر این بار مرا به حال خود رها سازی نابود می شوم خلاصه التماس دعا میکند و میخواهد که بسوزد و همه جا را روشن کند.

دختر خوب من :

اینها همت صاعقه است اما همت صاعقه یک آن است حال ما همین را از خدا می خواهیم و بس حال آنکه تو در نظر من صاعقه تنها نیستی بلکه چنان شمعی آری خوبان چونان شمعند شبها بیدارند و قطره قطره می سوزند و همه جا را روشن میکنند ....خدایا ما که همت خوبان را نداریم ما که تحمل شمع شدن را نداریم لااقل توفیق صاعقه  شدن را به ما عنایت فرما .. که ما همین بس و سپس عاقبت کارمان درست می شود.

زهرای عزیزم :

سعی کن همیشه چونان عقاب باشی که در لانه زندگی میکند عقاب با یک تصمیم ... یک همت تمام قفس تنگ را می شکند و از بین می بردو پرواز می کند و آنقدر میرود تا که فرمان رسد که کافی است.

زهرای من :

دوستیها و خوبیها ما را زنده نگه داشته و به ما حکم کرده اندکه در صحنه باشیم آنجا که حق فرا خواند جان را چه ارزشی است و مال و عیال را چه ارزشی است که در راهش فدا کنیم

آن کس که تو را شناخت جان را چه کند          فرزند و عیال و خانمان را چه کند

دیوانه   کنی  هر  دو  جها نش   بخشی            دیوانه تو هر دو جهان را  چه  کند

زهرای خوبم:

مثنوی مفصل عشق را آنکه در شب عاشورا می گوید (الحمدالله الذی شرفنا بالشهاده) میداند و منقول است در شب عاشورا عقلها از کار ایستاده و عشقها کار می کرده است و از این حقیر چه بر می آید جز یک گفتن بی درد و بی ریشه.

وای آن دل که بدو از تو نشانی نرسد           مرده آن تن که بدو مژده جانی نرسد

سخن عشق چو بی درد بود برندهد           جزبه گوش هوس و جز به زبانی نرسد

مثنوی مفصل عشق را باید از عاشق راه کربلاوبسيجی خمينی شنید و حقیقت هم این است که ما چیزی را می شنویم و نقل می کنیم حال آنکه عاشق ناب  آن را می فهمد و درک می کند عاشق سمندر است و در آتش میرودعاشق خود را معنی نمی داند و در کتاب لغت نامه اش فقط دو کلمه (عشق) و (او) راه دارد کتابی که فقط دو برگ دارد و بر روی جلدش (او ) نوشته شده و در اندرونش فقط با یک کلام راه را نشان می دهد(عشق).

دختر خوب و مهربان من :

عشق اگر همراه با علم نباشد درد نمی آورد عشق اگر همراه خلوص نباشد پوچ است عشق اگر عمق نداشته باشد زودگذراست عشق اگر فقط بر پایه و علم و فلسفه باشد بی معنی است آنجا که یک نماز عاشقانه می خوانی درست است یا آنجا که نمازت فیلسوفانه و عالمانه باشد؟ کتاب عشق را شبی باز کن و در خلوت (والفجر) را بخوان  گاه رسیدن به (یا ایتها النفس ) گریه را سر داده و روحت را پرواز ه و از قفس تن بیرون آر و به سوی او بپر پرده ها که کنار رفت مابقی آیه را خودش می خواند و دیگر آنجا تو نیستی و همه اوست.

دختر عزیزم:

مثنوی عشق را چون به (واصحاب الیمین ) رساندی ما را نیز از یاد نبر و انجا دعا کن همه را دعا کن همه را خوبها و بدها را  دعا کن خوبها زیاد و بدها خوب شوند.

 

واما عشق از منظری دیگر:

 

به راستى عشق چيست؟ عشق را مى‏توان جاذبه و كشش قلبى انسان به سوى كمال و جمال دانست. زيبايى، يكى از كمالات است و زيباى مطلق، خداست. عشق را جز با عشق نمى‏توان شناخت. عشق را جز عاشق نمى‏تواند درك كند؛اما براى نزديك شدن موضوع به ذهن، مى‏توانيم از مثال‏هاى موجود در مراتب پايين‏تر موجودات زنده استفاده نماييم.

جذبه پروانه به سوى شمع، كشش شاخ و برگ درختان به سوى نور، كشش ريشه‏ها به سمت خاك، گرايش انسانى كه در تاريكى قرار مى‏گيرد، به سوى هر نقطه نورانى، كشش برخى حيوانات به طرف جريان‏ها و ميدان‏هاى مغناطيسى و نظاير آن، مى‏توانند نمونه‏هايى از اين قبيل باشند.

عشق در مرتبه‏اى بسيار عالى‏تر و به عنوان عالى‏ترين تجلى عالم هستى، قلب انسان را به سوى كمال و زيبايى مطلق سوق مى‏دهد. انسان را خدا به گونه‏اى آفريده است كه وقتى به سوى نور وجود مطلق متمايل مى‏شود، با تمام وجود به سمت آن كشيده مى‏شود. به اين ترتيب، عشق كشش قلب انسان به سوى خداوند است.

حب يا عشق، ماهيتى انسانى دارد و هدف اصلى آن نيز خداست؛ ولى اين كه چرا عشق كه اصالتا مى‏بايد متوجه خدا باشد، به انسان‏ها تعلق پيدا مى‏كند، سوءالى است كه مى‏توان به اين طريق به آن پاسخ داد كه عشق در مراتب پايين‏تر انسانى به سمت نشانه‏هايى از جمال و كمال الهى كه در ا نسان‏ها به عنوان خليفه او به وديعت گذاشته شده است، متوجه مى‏شود. انسانى كه هنوز نمى‏تواند دركى از جمال و كمال مطلق داشته باشد، لاجرم به سوى جمال‏هاى عينى و قابل رؤيت كشيده مى‏شود و به سوى كمالات و عواطف ا نسانى كه نشانه‏هايى از رأفت الهى در وجود انسان هستند، سوق پيدا مى‏كند. به عبارت ديگر، عشق يك انسان به انسان ديگر، اگر خالى از هواها و اميال باشد، نشانه‏اى از عشق به كمال مطلق است .

دختر خوبم:

 

با توضيحى كه داديم، عشق را مى‏بايد عامل تكامل‏بخش انسان بدانيم. بنابراين، بايد آن را از ارضاى نيازهاى معمولى و مشترك حيوانى متمايز نماييم. اگر ما براى رفع نيازهاى خود به چيزى يا به انسانى نيازمند باشيم، اين نياز ميان ما و آن شى‏ء يا انسان، نوعى وابستگى ايجاد مى‏كند؛ ولى اين وابستگى را نبايد با كشش عاشقانه يكى بدانيم و اين را بايد از نوع هواى نفس بدانيم؛ حال آن كه عشق از جمله صفات برتر و متعالى انسانى است. هدف هواى نفس، ارضاى خويشتن است؛ ولى هدف عشق، بقا و حضور معشوق است؛ حتى اگر به فناى عاشق بينجامد. بنابراين، ملاك مشخص براى تميز بين عشق و كشش اميال، در همين است كه عاشق درصدد رضايت معشوق است و نه رضايت خويش. عاشق وقتى با معشوق كامل مواجه مى‏شود، مى‏خواهد همه چيز و حتى خود را از دست بدهد و عبارت معروف حافظ كه مى‏گويد:

ميان عاشق و معشوق هيچ حايل نيست

تو خود حجاب خودى، حافظ از ميان برخيز

 

اشاره به اين دارد كه مى‏بايد فرديت فرد و خود بودن او نيز زايل شود تا معشوق نزد وى تجلى كامل بيابد. با اين توصيف، بايد عشق يك انسان به انسان ديگر را از تمايلات و كشش‏هاى مبتنى بر نيازهاى وى، منفك و مجزا كرد. به اين ترتيب است كه اگر فردى نشانه‏اى از عشق را در دل خويش نسبت به فردى ديگر دارد، مى‏بايد در درجه اول به معشوق خود بينديشد و نه به خويشتن خويش. اگر براى ارضاى تمايل خود، معشوق را به صورت‏هاى مختلف قربانى مى‏كند و از آن جمله دست به عملى مى‏زند كه آبروى وى را خدشه دار مى‏سازد، بايد مطمئن باشد كه اين عشق نيست؛ بلكه يك كشش از نوع حيوانى است

 

دختر خوبم:

 

با اين بحث، به موضوع جايگاه عشق در ازدواج وارد مى‏شويم. سوءال اين است كه اگر كسى فردى از جنس مخالف را دوست بدارد و به راستى عاشق او باشد، آيا اين امر مى‏تواند تنها عامل تعيين كننده ازدواج آن دو به شمار آيد؟ بايد در پاسخ بگوييم: نه؛ زيرا ازدواج در حقيقت نوعى مشاركت اجتماعى است كه در آن، دو انسان مى‏بايد از جهات گوناگون با يكديگر تناسب عملى داشته باشند كه از آن جمله، تناسب اعتقادى، اجتماعى، عقلانى، تحصيلى و... است. انسان در ازدواج، تمامى نيازهاى سطوح مختلف خود را از ابتدايى‏ترين نيازهاى حيوانى تا عالى‏ترين نيازهاى انسانى به مشاركت مى‏گذارد. براى تشكيل يك خانواده، مى‏بايد تناسب بين دو انسان براى برآوردن تمامى نيازها در حد بالايى وجود داشته باشد. بنابراين، براى ازدواج مى‏بايد ما به انسانى بينديشيم كه بتواند قسمت اعظم نيازهاى مختلف ما را مرتفع كند.

به اين ترتيب، عشق مى‏تواند مكمل چنين ازدواجى باشد و نه تنها عامل تعيين كننده آن. بايد اذعان كنيم كه با وجود اهميت و تعالى عشق در زندگى، نيازهاى واقعى انسان نيز حقيقتى انكارناپذيرند. انسان عاشق نمى‏تواند به عشق اكتفا كند و از نيازهاى خود از اين طريق چشم بپوشد. عشق، بقا و حضور معشوق است؛ حتى اگر به فناى عاشق بينجامد

عشق و عقل، اين يا آن؟

 

عاقلان نقطه پرگار وجودند، ولى

عشق داند كه در اين دايره سرگردانند

 

دخترم :

 

عشق از ماده «عشق‏» بر گرفته شده است و در عربى نام گياهى است كه به هر چيز برسد در آن مى‏پيچد; آن را تقريبا محدود و محصور مى‏كند و در اختيار خود قرار مى‏دهد . اين گياه در فارسى پيچك خوانده مى‏شود . در انسان حالت محبت‏شديد كه او را منحصرا متوجه محبوب مى‏كند، نوعى يگانگى بين فرد و محبوبش به وجود مى‏آورد و همه چيز فرد را در اختيار محبوبش قرار مى‏دهد، عشق خوانده مى‏شود .

عشق دو مرتبه دارد: يكى عشق مجازى كه شايد ترجمه آن به دلبستگى مناسب‏تر باشد; يعنى عشقى كه نفسانى و غريزى است و با رسيدن به معشوق و مقصود و اطفاى غريزه خاموش و ساكت مى‏شود; و ديگر عشق حقيقى و روحانى كه روح انسان و حقيقت انسان با آن همراه است; زيرا انسان عاشق خدا است و همواره مى‏خواهد با او متحد شود; و اين همان معناى فنا فى الله است، محى الدين ابن عربى در تعريف عشق مى‏نويسد: «العشق و هو افراط المحبة و كنى عنه فى القرآن «بشدة الحب‏» فى قوله الذين آمنوا اشد حبا لله و هو قوله «قد شفقها حبا» اى صارحبها يوسف على قلبها كالشفقان و هى الجلدة الرقية التى تحتوى على القلب فهى ظرف له محيطة ; عشق عبارت از افراط در محبت است و قرآن از آن به محبت‏شديد ياد كرده است: «الذين امنوا اشد حبا لله‏» (كسانى كه ايمان آوردند، شديدترين محبت را به خدا دارند) و [همچنين از آن به شفاق (پرده دل) و حالت‏شيفتگى و جنون] ياد كرده است; [در قصه علاقه زليخا به يوسف] مى‏فرمايد: «قد شقفها حبا  (عشق اين جوان [يوسف] در اعماق قلب او [زليخا] نفوذ كرده است) و معناى آن به اين است كه حب همانند پرده و پوسته‏اى نازك قلب زليخا را در برگرفت و بر آن محيط گشت .

عشق قهار است و من مقهور عشق

چون قير روشن شدم از نور عشق

عرفا فقط عشق حقيقى را عشق مى‏دانند كه همان فناى فى الله و عشق به معشوق حقيقى است و هيچ گاه خاموش نمى‏شود . هر دو تعبير عشق در روايات ما آمده است . در عشق مجازى كه شديدا انكار و تقبيح شده، روايات متعدد است; براى مثال امام صادق (ع) درباره عشق سؤال شد، فرمود: «دل‏هايى كه از ياد خدا خالى است، خداوند دوستى ديگرى را به آن‏ها مى‏چشاند .» (اميرمؤمنان (ع) نيز فرمود: «عشق بيمارى است كه نه اجر دارد و نه بدل .» (

درباره عشق حقيقى و ممدوح در روايات آمده است: «قال رسول‏الله (ص) افضل الناس من عشق العبادة فعانقها و احبها بقلبه و باشرها بجده; با فضيلت‏ترين مردم كسى است كه به عبادت عشق مى‏ورزد و دست‏به گردن آن مى‏آويزد و آن را با قلبش دوست دارد و با بدنش به آن اقدام مى‏ورزد . . . .» ) روشن است كه عبادت وسيله تقرب به معبود است و عشق به عبادت مقدمه عشق به معبود .

البته رسيدن به كنه عشق حقيقى و بيان آن امكان ندارد . بنابراين، ادبيات عرفانى به تمثيل روى آورده و كوشيده است‏با بيان تمثيلى شمه‏اى از آن حقيقت را بازگو كند .

هر چه گويم عشق را شرح و بيان

چون به عشق آيم خجل مانم از آن

 

 ليلى مريض شد و در دوران بيمارى كه طراوت خود را از دست داد، مادرش براى شنيدن وصيت‏هاى پايانى او، بر بالينش حاضر شد . ليلى به مادرش گفت: پيام مرا به مجنون برسان و بگو اگر خواستى عاشق شوى، عاشق مثل من مباش كه با يك تب تمام طراوت خود را از دست مى‏دهد . عاشق كسى و چيزى باش كه نه مريض شود و نه از بين برود، كه او خداست . اگر كسى خدا را شناخت و عاشق او شد، به د يگرى عشق نمى‏ورزد

 

معشوق حقيقى، ذات اقدس اله است، كه انسان با لقاى او به آرامش كامل مى‏رسد

 

 

در جامعه بشرى، افراد عاقل و تيزبين كه با عقل خود راه بشر را روشن كرده‏اند، كم نيستند; اما آن‏ها نتوانستند تمام راه را نشان دهند . بدين دليل است كه ما نيازمند انبيا و اولياى الاهى هستيم; بزرگانى كه راه را به وسيله عقل قدسى و عقل برين و عقل حقيقى پيدا كرده‏اند نه از طريق عقل متعارف . جريان كربلا از جهتى جنگ بين عقل و عشق بود و از جهتى هماهنگى كامل عقل و عشق .

بسيارى از مؤمنان و علما و عقلاى زمان امام حسين (ع)، وى را از حضور در صحنه كربلا بازمى‏داشتند يا به او توصيه مى‏كردند خاندان خود را در اين سفر بدون بازگشت همراه نبرد . اينان عاقلانى بودند كه به فضائل اخلاقى ايمان داشتند; ولى همه امور را بر اساس عقل مصلحت انديش مى‏سنجيدند و مرگ و آوارگى و اسارت را كه رهاورد اين سفر بود، خوش نداشتند . از جانب ديگر، امام حسين (ع) نيز مرگ و آوارگى و اسارت را مى‏ديد، اما او عاشق بود; به نداى «ارجعى الى ربك‏» پاسخ مى‏داد و به وسوسه‏هاى عقل دورانديش توجه نداشت . امام حسين (ع) كه در مرحله عشق حقيقى در حق تعالى مستغرق بود، دفاع از حق را تنها در مرگ و آوارگى و اسارت خود و خاندانش مى‏ديد; و چنين هم كرد . حافظ مى‏گويد:

هش‏دار كه گر وسوسه عقل كنى گوش

آدم صفت از روضه رضوان به درآيى

تا فضل و عقل بينى بى‏معرفت نشينى

يك نكته‏ات بگويم خود را مبين كه رستى

در كارخانه‏اى كه ره عقل و فضل نيست

وهم ضعيف اى فضولى چرا كند؟

اين همان جهاد اكبر است كه نبرد عقل متعارف و عشق حقيقى نيز خوانده مى‏شود . جهاد اكبر به معناى جانبازى در ميدان عشق براى رسيدن به ديدار يار است .

در اين موقعيت، كسانى كه در حصار عقل متعارف گرفتار بودند و با برهان و استدلال قدم بر مى‏داشتند، مى‏گفتند: در شرايطى كه يار و ياور نيست و دشمن در اوج اقتدار است، بايد تقيه كرد و سكوت; اما در نظر امام حسين (ع) كه از اين حصار بيرون رفته و به مرحله عقل برين و قدسى رسيده بود، عقل و عشق يك فتوا مى‏دادند: در حريم دفاع از محبوب بايد از جان و فرزند و خاندان گذشت; و اين تفسير سخن امير مؤمنان (ع) است . آن حضرت، وقتى در جريان جنگ صفين به سرزمين كربلا رسيد، فرمود: «اين‏جا اقامتگاه سواران و آرامگاه عاشقان شهيد است .» ()

آرى، در قيام حسينى عقل متعارف متحير است و فتوا به سكوت مى‏دهد; اما عقل برين و قدسى كه به قله عشق و شهود رسيده، با محاسبه دقيق و ارزيابى كامل، راه درست را از نادرست‏به احسن وجه تشخيص مى‏دهد و هرگز در بند عقل متعارف كه در حقيقت همان وهم است; محدود و محصور نمى‏شود .

امروزه بر همگان روشن است كه اگر امام حسين (ع) نصيحت عاقلان آن روز را مى‏پذيرفت، از اسلام تنها اسمى باقى مانده بود; واقعيت و حقيقت آن در بند بنى اميه اسير مى‏شد و به دست ما نمى‏رسيد; فداكارى حسينى كه آميختگى عشق و عقل برين بود، اسلام را از خطر نابودى و سقوط به دست اراذل بنى اميه محفوظ داشت; زيرا عقل در قلمرو عشق به محاسبه و برنامه ريزى پرداخت و راه را از چاه نشان داد; و اين است معناى هماهنگى عقل و عشق در قيام حسينى .

امام راحل و سلحشوران جبهه‏هاى نور نيز رشحه‏اى از رشحات عشق حسينى را با خود همراه داشتند . عقل متعارف نه تنها آن‏ها را از راه خود باز مى‏داشت، بلكه شماتت هم مى‏كرد; اما عشق و عقل برين آن‏ها را راه مى‏برد . اگر عشق الاهى نبود، هيچ‏گاه انقلاب اسلامى به ثمر نمى‏رسيد و هيچ‏گاه جنگ و دفاع مقدس نتيجه نمى‏داد; زيرا هيچ گاه عقل به رفتن روى مين فتوا نمى‏دهد . عشق است كه از خودگذشتگى را نزديك‏ترين طريق رسيدن به «لقاءالله‏» مى‏داند . از خودگذشتگى‏اى كه در عين حال با محاسبه دقيق براى فتح و پيروزى اسلام همراه است . () نسفى مى‏گويد: «اى درويش، عشق براق سالكان و مركب روندگان است . هر چه عقل به پنجاه سال اندوخته باشد، عشق در يك دم آن جمله را بسوزاند و عاشق را پاك و صافى گرداند . سالك به صد چله آن مقدار سير نتواند كرد كه عاشق در يك طرفة العين كند . از جهت آن‏كه عاقل در دنيا است و عاشق در آخرت است و نظر عاقل در سير به قدم عاشق نرسد .» ()

آرى، بهترين تفسير از واقعه عاشورا از زبان عقل برين و عشق كامل حضرت زينب كبرا (س) شنيده شد . ابن زياد به روش جبرگرايان كردار خود و سربازانش را به خدمت نسبت داد و گفت: «چگونه ديدى كارى كه خدا با برادر و خاندانت انجام داد؟» حضرت زينب فرمود: «ما رايت الا جميلا، هولاء قوم كتب الله عليهم القتل فبرزوا الى مضاجعهم; جز خوبى چيزى نديدم . آن‏ها گروهى بودند كه خداى سرنوشتشان را شهادت قرار داده بود و به خوابگاه ابدى خود رفتند .» () اين سخن تنها بر زبان كسانى جارى مى‏شود كه سوار بر مركب عشق قله‏هاى كمال را در نورديده‏اند . شيخ اشراق مى‏گويد:

گر عشق نبودى و غم عشق نبودى

صدها سخن نغز كه گفتى كه شنودى؟

گر باد نبودى كه سر زلف ربودى

رخساره معشوق به عاشق كه نمودى؟

كربلا و عاشورا نهايت زيبايى است و دست عقل متعارف از ادراك سر جاودانگى آن كوتاه است; چنان كه عطار مى‏گويد:

عقل كجا پى برد شيوه سوداى عشق

باز نيابى به عقل سر معماى عشق

خاطر خياط عقل گرچه بسى بخيه زد

هيچ قبايى ندوخت لايق بالاى عشق

اسرار نور عشق در گنجينه‏اى است كه تنها «طائفة الله‏» از آن با خبرند . «طائفة الله‏» همان اهل ولايتند كه به نور متابعت‏حضرت قرآن و عترت، آيينه عقل را از ظلمات طبيعت پاك كرده و از پوسته وهم و خيال در آورده‏اند . آن‏ها عقل پاك و قدسى را كه هيچ غبارى در آن نيست، وزير دادگر وجود خود قرار داده‏اند و به نور آن، به بالاترين مدارج رسيده‏اند; و اين مرحله‏اى است كه فقط در سايه عنايت امام هر زمان حاصل مى‏شود . عاشوراييان و كربلاييان در سايه نور حسينى به اين مقام رسيدند . اين مقام مختص كسانى است كه عشق برين و عقل قدسى را با هم جمع كرده‏اند

 

دخترم:

 

طنين دلنشين «السلام عليك يا ثارالله‏» گوش دلم را نوازش مى‏دهد و آرام با خود تكرار مى‏كنم «السلام عليك يا ثارالله، يا ثارالله‏» و دلم يكباره به درد مى‏نشيند . اشك بر ديواره‏هاى چشمم خيمه مى‏زند و اين انديشه كه ثارالله كه بود؟ چگونه بود؟ چگونه زيست؟ چگونه آمد و چگونه ثارالله شد؟ جز اين بود كه خداى عشق او را نماد و سنبل عشق به خود قرار داد .

اگر عشق نمى‏بود چه توقعى مى‏توانست ايثار را قوت معنى بخشد و او را به حيطه كلام راه دهد، كه ايثار ميراث بر عشق است، او اگر عشق نمى‏بود، كدامين پاكباخته سرمايه مادى و معنوى خود را در طبق اخلاص مى‏نهاد واز خود به ديگرى مى‏رسيد؟ و اگر عشق نمى‏بود، حسين (ع)، چگونه حسين (ع) مى‏شد؟

ما در پياله عكس رخ يار ديده‏ايم

اى بى‏خبر ز شرب مدام ما

و كدامين جرعه، جز پياله مستى آور عشق مى‏توانست تا حسين (ع) را به شوق وصال يار تا كربلا همراهى كند؟ و حسين (ع) را قبله عاشقان و آزاد مردان دنيا سازد به راستى چگونه مى‏توان از عشق گفت و حسين (ع) را نديد آن‏گاه كه با يار به زيبايى عشق سخن مى‏گفت و همه هستى خود را تقديم معشوق خود مى‏ساخت .

حسين (ع) را ديدم كه در شبهاى تنهايى انسانها با يار وعده ديدار مى‏نهاد . يار به آسانى و ارزانى وعده ديدار نمى‏داد . امام حسين (ع) طالب يار، قدرت پرداخت دين اين ديدار را ضمانت كرد و يار ميدان آزمون را بر پا . يار گذشت طلب كرد، حسين (ع): اصغر داد، على اكبر داد . يار وفا طلب كرد، حسين (ع)، عباس داد . يار طاقت طلب كرد، حسين (ع)، زينب داد . حسين (ع) وصال طلب كرد، يار رخ بنمود و يار عشق طلب كرد، حسين (ع) جان داد و كدامين عشق از عشق حسين (ع) بالاتر؟ ! !

از بزرگ‏ترين امتيازات شيعه برساير مذاهب،اين است كه پايه اصلى آن، محبت است. از زمان‏نبى‏اكرم‏صلى الله عليه وآله كه اين مذهب پايه گذارى شد،زمزمه محبت و دوستى بوده است. آن جا كه درسخن پيامبرصلى الله عليه وآله، «على و شيعته هم‏الفائزون‏»  را مى‏شنويم، گروهى را در گردعلى‏عليه السلام مى‏بينيم كه شيفته و مجذوب اومى‏باشند. از اين رو «تشيع‏» مذهب عشق وشيفتگى است. نيروى محبت از نظر اجتماعى،نيروى عظيم و مؤثرى است. بهترين اجتماعها آن‏است كه با نيروى محبت اداره شود. وقتى علاقه واحساسات نسبت‏به شخصى يا چيزى به اوج خودبرسد و وجود انسان را مسخر كند و حاكم مطلق‏وجود او گردد، «عشق‏» ناميده مى‏شود. عشق كه‏يك واژه عربى است، از يك گياه خاصى كه «عشقه‏»نام دارد، مشتق شده كه در فارسى «پيچك‏» گويند.اين گياه وقتى به بدنه درخت چسبيد، آن را رهانمى‏كند. راه تنفس درخت را مى‏بندد. كم‏كم آن‏درخت زرد مى‏شود، برگهايش مى‏ريزد و سرانجام‏درخت را خشك مى‏كند و دراين هنگام مى‏گوينداين درخت را عشقه گرفت. عاشق به يك چنين‏انسانى مى‏گويند.

عشق و محبت منحصر به عشق حيوانى نيست‏بلكه نوع ديگرى از عشق و جاذبه هست كه درجوى بالاتر قرار دارد و اساسا از محدوده ماده وماديات بيرون است و از غريزه‏اى ماوراى بقاى‏نسل سرچشمه مى‏گيرد و فصل مميز انسان وحيوان است و آن، عشق معنوى و انسانى است;عشق‏ورزيدن به فضايل و خوبى‏ها و شيفتگى به‏سجاياى انسانى و جمال حقيقت، همان كه درآيات بسيارى از آن به واژه محبت و مودت ياد شده‏است. «والذين اشد حبا لله‏»

بشر به اكسير محبت پاكان و نيكان سخت‏نيازمند است. زيرا عشق پاكان وسيله اصلاح‏و تهذيب نفس است. و گل سرسبد پاكان ونيكان، كسى است كه:

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت‏متحيرم چه نامم شه ملك لافتى را

او شخصيتى است كه دشمنانش دهها سال‏كوشيدند تا ياد و نام مباركش را همچون قبرشريفش از ذهن‏ها و صفحه روزگار پاك كنند.اگر نفرين برحضرتش در نماز فراموش‏مى‏شد، قضايش مى‏كردند، گذاشتن نام على‏بر فرزند را مستحق مجازات مى‏دانستند. اماچه عاملى سبب شد كه نه تنها نامش‏فراموش نشود، بلكه محبوب‏ترين انسان‏هاگردد؟!

او عاشقى بود كه شيفته خدا بود. او مصداق بارزحديث‏نبوى «افضل‏الناس‏من‏عشق‏العبادة‏»  بود و نماز، عشقه او. چون وقت راز و نياز بامعبود بى‏نياز فرا مى‏رسيد،رنگ رخسارش دگرگون مى‏شد. و چون با تكبير ازهرچه غير خدا بود، دل بر مى‏كند و به معبودخويش مى‏رسيد و به تمام معنا عاشق مى‏شد،بهترين اوقات براى درآوردن تير از پاى مباركش‏فرا مى‏رسيد. چرا كه او با تمام وجود عاشق وشيفته و شيداى حضرت حق بود.

اما كدامين علت است كه او را محبوب و معشوق‏دل‏ها قرار داده است و چه سرى است كه‏دشمنانش از او به بزرگى و عظمت‏ياد مى‏كنند؟رمز محبت و راز جاودانگى او در چيست؟

بايد گفت: رمز محبت را هنوز كسى كشف نكرده‏است. يعنى نمى‏توان آن را فرموله كرد و گفت اگرچنين شد، چنان مى‏شود و اگر چنان نشد، چنين‏مى‏شود. البته براى او رمزى هست. چيزى درمحبوب هست كه براى محب از نظر زيبايى خيره‏كننده است و او را به سوى خود مى‏كشد. على‏عليه السلام‏محبوب دل‏ها و معشوق انسان هاست. اما فوق‏العادگى على‏عليه السلام در چيست كه عشق‏ها رابرانگيخته و دل‏ها را به خود شيفته ساخته و رنگ‏حيات جاودانى گرفته است و براى هميشه زنده‏است؟ چرا همه دل‏ها خود را با او آشنا مى‏بينند واصلا او را مرده احساس نمى‏كنند بلكه زنده‏مى‏يابند؟

مسلما ملاك دوستى او، جسم او نيست. زيراجسم او اكنون در بين ما نيست و ما آن را احساس‏نكرده‏ايم. وباز محبت على‏عليه السلام از نوع قهرمان‏دوستى - كه در همه ملت‏ها وجود دارد.- نيست.همچنين خطاست اگر بگوييم محبت على‏عليه السلام ازراه فضيلت‏هاى اخلاقى و انسانى است و حب‏على‏عليه السلام حب انسانيت است. درست است كه‏على‏عليه السلام مظهر انسان كامل بود و هر انسانى،نمونه‏هاى عالى انسانيت را دوست مى‏دارد. اما اگرعلى‏عليه السلام همه اين فضائل انسانى (حكمت، علم،فداكارى، از خود گذشتگى، تواضع، فروتنى، ادب،مهربانى، عطوفت، ضعيف نوازى، عدالت، آزادگى،آزادى خواهى، احترام به انسان، ايثار، شجاعت، مروت، مردانگى نسبت‏به دشمن، سخا، جود و كرم‏و...) را داشت، ولى رنگ الهى نمى‏داشت، اين قدركه امروز عاطفه‏انگيز و محبت‏خيز است، نبود.

على‏عليه السلام از آن نظر محبوب است كه پيوند الهى‏دارد. دل‏هاى ما به طور ناخودآگاه در اعماق خويش‏باخدا سروسر و پيوستگى دارد. و چون على‏عليه السلام راآيت‏بزرگ حق و مظهر صفات حق مى‏يابد، به اوعشق مى‏ورزد. درحقيقت پشتوانه عشق على‏عليه السلام،پيوند جان‏ها با حضرت دوست است كه براى‏هميشه در فطرت‏ها نهاده شده و چون فطرت‏هاجاودانى است، مهر على‏عليه السلام نيز جاودانى است.البته نقطه‏هاى روشن در وجود على‏عليه السلام بسياراست اما آنچه براى هميشه او را درخشنده و تابان‏قرار داده است، ايمان و اخلاص اوست. همان كه به‏وى جذبه الهى داده است

 

دخترم:

 

عباس يعنى تا شهادت يكه تازى عباس يعنى عشق يعنى پاكبازى عباس يعنى با شهيدان همنوازى عباس يعنى يك نيستان تكنوازى عباس يعنى رنگ سرخ پرچم عشق يعنى مسير سبز پر پيچ و خم عشق با عشق بودن تا جنون، يعنى ابو الفضل خورشيد در درياى خون، يعنى ابو الفضل جوشيدن بحر وفا، معناى عباس لب تشنه رفتن تا خدا، معناى عباس صد چاك رفتن تا حريم كبريائى صد پاره گشتن در مسير آشنائى بى‏دست‏با شاه شهيدان، دست دادن بى‏سر، به راه عشق و ايمان سرنهادن بى‏چشم، ديدن چهره رؤيائى يار جارى شدن در ديده دريائى يار بى‏لب نهادن لب به جام باده عشق بى‏گام نوشيدن تمام باده عشق اين است مفهوم بلند نام عباس در ساحل بى‏ساحل آرام عباس يك مشك آب عشق و دريائى طراوت يك بارقه از حق و خورشيدى حرارت وقتى كه از آب گوارا روزه مى‏كرد درياى تشنه آب را دريوزه مى‏كرد وقتى كه اقيانوس را در مشك مى‏ريخت از چشمه چشمان دريا اشك مى‏ريخت در آرزوى نوش يك جرعه از آن لب جان فرات تشنه آتش بود از تب خون على عباس را تقرير مى‏كرد آيات سرخ عشق را تفسير مى‏كرد وقتى زفرط تشنگى آلاله مى‏سوخت از چشمه چشمان دريا اشك مى‏ريخت در آرزوى نوش يك جرعه از آن لب جان فرات تشنه آتش بود ز تب خون على عباس را تقرير مى‏كرد آيات سرخ عشق را تفسير مى‏كرد وقتى ز فرط تشنگى آلاله مى‏سوخت گلهاى زهرا از لهيب ناله مى‏سوخت مى‏سوخت در چنگال شب باغ ستاره مى‏سوخت جانش از تف داغ ستاره آمد به سوى خيمه، اقيانوس بر دوش آمد نداى خون حق را حلقه برگوش عباس بود و لشگر شب در مقابل عباس بود و مجمر خورشيد در دل رگبار تير كينه بر عباس باريد اختر ز ابر سينه بر عباس باريد وقتى ه قامت پيش خورشيد آب مى‏كرد طفل حزين عشق را سيراب مى‏كرد وقتى يد پور على از دست مى‏رفت تا خلوت ساقى كوثر مست مى‏رفت وقتى كه چشمش تير را خوناب مى‏كرد روى عروس عشق را سيماب مى‏كرد پايان او آغاز قاموس وفا بود پايان او آغاز كار مصطفى بود با گامهاى شور آهنگى دگر زد بر چهره شب رنگ رخسار سحر زد عباس يعنى يك نيستان تكنوازى هفتاد و دو آهنگ حق را همنوازى

دختر خوبم :

دختر و پسرى كه بر خصوصيات جسمانى يكديگر چشم مى‏دوزند و گرايشى در خود احساس مى‏كنند، گرايشى بر مدار شهوت و در افق قيافه و خط و خال دارند . در ارتباط شهوانى ذات عاشق يا معشوق حضور ندارد و فقط جسم و قواى جسمانى آن‏ها حاضر است . لذت اين نوع گرايش‏ها هم دائر مدار حضور همين عوامل است; يعنى گرايش شهوانى تا وقتى صورت ظاهرى معشوق به آفت گرفتار نشود و قوه شهوانى عاشق اشباع يا ناتوان نگردد، قابل تامين است . بنابراين، آفت‏هايى كه اين نوع از عشق را در معرض خطر و زوال قرار مى‏دهد، معشوق و عاشق هر دو را تهديد مى‏كند . اگر معشوق چهره ظاهرى خود را از دست دهد، از مدار گرايش عاشق خارج مى‏شود . عاشق نيز اگر گرايش خود را كه در حوزه برخى از نيازهاى جسمانى او است، از دست دهد، از چارچوب عشق برون مى‏رود .

حيوانات نيز از اين نوع گرايش‏ها بهره‏مندند . اين نوع گرايش‏ها در قلمرو حيات حيوانى تداوم نسل حيوانات را تامين مى‏كند . حيوانات در پرتو شهوت به جنس مخالف نزديك مى‏شوند پس از ارضاى غريزه جنسى و تداوم نسل، شوقشان نيز فروكش مى‏كند .

تفاوت انسان و حيوانات در اين است كه انسان بر خلاف ديگر موجودات از فطرت الاهى برخوردار است . او بر اساس اين فطرت هيچ كمالى را در حد محدود نمى‏خواهد . اگر آدمى، با استفاده از سرمايه فطرت لذت‏هاى شهوانى را هدف زندگى خود قرار دهد، خصوصيات جسمانى و طبيعى جنس مخالف را كه در معرض اين نوع شهوت است، معشوق و مقصود پندارد، اين مسير در هيچ حدى متوقف نمى‏شود . او هنگامى كه به معشوقى خاص روى مى‏آورد، معشوق را از جهت روح نفس و ذاتش مورد توجه قرار نمى‏دهد و تنها به شكل ظاهرى‏اش عنايت دارد . به همين دليل، هرگاه معشوق چشم انداز خود را از دست داد، از نظر و نگاه عاشق و حتى از حوزه دل و گرايشش‏نيز خارج مى‏شود . همچنين اگر در كنار معشوق، چشم اندازى بهتر ظاهر شود، گرايش عاشق به سوى او نيز جذب مى‏شود . بدين ترتيب، اگر گرايش زن و مرد بر اين مدار سامان يابد، تضمينى براى استمرار و تداوم آن باقى نمى‏ماند; زيرا اين نوع ارتباط ذاتا كانونى ثابت را تاب نمى‏آورد و همواره در معرض تغيير و تبديل است .

از سوى ديگر، گرايش‏هاى برآمده از شهوت تحت تاثير عاملى ديگر نيز تغيير و تبديل مى‏يابند . اين عامل، خود شهوت است . شعله‏هاى عشقى كه در اثر شهوت بر افروخته مى‏شود و اوج مى‏گيرد، همزمان با مردن شهوت، به سبب ارضاى آن يا از ميان رفتن جذابيت‏هاى طرف مقابل، نابود مى‏شود .

آنچه بيان شد، نشان مى‏دهد چنانچه مدار ارتباط زن و مرد ابعاد و خصوصيات جسمانى باشد، لذت‏هاى آنى و زود گذر به ارمغان مى‏آورد نه آرامش و قرار پيوسته . رهاورد اين ارتباط كانون واحد و ثابتى نظير خانه و خانواده نيست . استمرار خانواده‏اى كه بر مبناى اين نوع رابطه شكل مى‏گيرد، در عوامل اجتماعى (بيرونى) نظير آداب و رسوم، عرف جامعه و الزام‏هاى هنجارى و اقتصادى ريشه دارد و نمى‏تواند كانون محبت و عشق باشد .

نقش آفرينى عشق به اينجا خاتمه نمى‏يابد، بلكه همچنان‏كه عشق عامل خلقت و راز آفرينش به شمار مى‏آيد و پيدايى جهان وامدار و مديون عشق خدا به جمال و جلال خويشتن است، هم‏چنين عامل هدايت و استكمال موجودات به ويژه انسان به سوى خالق هستى است؛ يعنى همچنان كه عشق در قوس نزول كارساز است در قوس صعود نيز مهم‏ترين عامل و محرّك است. به عبارت ديگر، اگر قوص نزول را تعبيرى از عرفان نظرى و قوص صعود را تعبيرى براى عرفان عملى بدانيم، براى تكميل دايره وجود و تحقّق يافتن آيه شريفه «انا للّه و انا اليه راجعون»(بقره، 2/156) در سير و سلوك عاشقانه، وجود محبّت امرى حتمى است؛ و اين عشق است كه سالك طريق الى‏اللّه را برمى‏انگيزد كه قوس صعود را بپيمايد تا آغاز و انجام اين حلقه به هم بپيوندد و نظام آفرينش به غايت خود برسد.

بر همين اساس، در بحث سير و سلوك در همه آثار اهل معرفت به اين نكته تصريح شده كه انگيزه چنين حركتى، از مبدأ تا مقصد، چيزى جز عشق و محبّت نيست زيرا انسان فطرتا عاشق كمال مطلق است و اگر خود را بشناسد درمى‏يابد عاشقى است كه در راه بى‏پايان عشق قدم نهاده و هر لحظه به محبوب خويش نزديك‏تر مى‏شود. از اين رو، امام رحمه‏الله چنين سروده است:

عالم عشق است هر جا بنگرى از پست و بالا

سايه عشقم كه خود پيدا و پنهانى ندارم

هرچه گويد عشق گويد، هرچه سازد عشق سازد

من چه گويم، من چه سازم، من كه فرمانى ندادم

بدين ترتيب، عشق مركب راهوارى است كه او را به محبوب مطلق مى‏رساند و با گذر از فهم نيست‏هاى هست نما، خود را از قيد و بند ماسوى اللّه مى‏رهاند و از هرگونه كثرت‏طلبى و شرك رها مى‏سازد و به حقيقت توحيد رهنمون مى‏شود. و هنر انسان شدن در فهم اين حقيقت است. عين القضاة همدانى معتقد است كه هركس عاشق نيست، خود بين، پركين و خود رأى است و آرزو مى‏كند كه اى كاش همه جهانيان عاشق بودند تا همه زنده و با درد بودند.

هم تجلّيات الهى در قوس نزول زاييده عشق و محبت است و هم سالكان در قوس صعود، با عشق در سلوكند. و اين قوس صعودى لازم و ضرورى است زيرا هنگامى‏كه موجودات، به هنگام نزول، تعيّن يافتند، بى‏شك، در اثر حدّ و محدوديّت و ضعف و عدم، از جمال مطلق الهى محجوب ماندند و گرفتار حجاب‏هاى ظلمانى و نورانى شدند و براى رها شدن از اين حجاب‏ها قوس صعود ضرورى است تا به هدايت برسند و از إنيّات نورانى برهند و اين امر با عشق ميسر است. پس به جاست كه عشق را بهترين هادى و هدايت‏گر انسان و راهگشاى سير و سلوك و عرفان اصيل بدانيم و به معجزه عشق تا آن حد ايمان داشته باشيم كه:

خواست از فردوس بيرونم كند خوارم كند

عشق پيدا گشت و از مُلك و مَلك پرّان نمود

عشق يكى از مسائل اصلى و اساسى عرفان است. هيچ كتاب يا رساله عرفانى يافت نمى‏شود كه سطر يا شطرى درباره عشق سخن نگفته باشد، ليكن گفت‏گو و سخن راندن درباره مقام عشق بسى سخت و دشوار است.

عاشقم، عاشق و جز وصل تو درمانش نيست            كــــــيست كايـــن آتش افــروخته در جانش نيست؟

جـــــز تو در محفل دلسوختگان، ذكــرى نيست            ايـــــــن حديثـــى‏است كه آغازش و پايانش نيست

راز دل را نتــــــــوان پيش كسى بـــــــاز نمــود             جــــــز بــرِ دوست، كه خود حاضر و پنهانش نيست

بـــــا كــــــــــه گويم كه بجز دوست نبيند هرگز             آنكــــــه انديشــــــه و ديــــــدار به فرمانش نيست

گــــــــوشه چشــــم‏گشـا، بر منِ مسكين بنگر             نـــــاز كن نـــــــــــاز، كه اين باديه سامانش نيست

ســــر خُمـــــ بـــــاز كن و ساغـــــر لبـــريزم ده             كه بجـــــــز تــــــــــــو، سر پيمانه و پيمانش نيست

نتــــــوان بست زبـــــــانش ز پــــــــريشان‏گويى             آنكـــــــــــــــه در سينه بجز قلب پريشانش نيست

پــــــاره كــــــــن دفتر و بشكن قلم و دم دربند               كـــه كسى نيست كه سرگشته و حيرانش نيست

 

 

نوشته شده توسط پدرت سید | موضوع: | لينک ثابت |
© This Template Designed By Soltanbanoo