عمر را پايـان رسيد و يــــــــارم از در درنيـــامد قصّــــهام آخـــر شد و اين غصّه را آخر نيامد
جام مرگ آمـد به دستم، جام مى هرگز نديدم سالها بر من گـــذشت و لطفى از دلبر نيامد
مرغ جان در اين قفس بى بال و پر افتاد و هرگز آنكــــه بايـــد اين قفس را بشكند از در نيامد
عاشقــــانِ روى جانان، جمله بى نام و نشانند نامــــــداران را هـــواى او، دمى بر سر نيامد
كاروانِ عشق رويش، صف به صف در انتظــارند با كه گويـــم: آخر آن معشوق جانپرور نيامد
مردگان را روح بخشــد، عاشقان را جان ستاند جاهلان را اينچنين عاشق كشى باور نيامد
با سلام و دعای خیرو گذشتن از تعارفات و ....
دختر مهربان بابا:
هیچ میدانی که اگر دیوارها نبودند چه قدر دنیا بهتر می بود؟ و اگر میله های قفس ها نبودند چقدر زندگی شیرین تر به سر می آمد و چقدر زنده دلان در دنیا زیاد بودند...اگر حجابهای درونی که ظلمت شب را بر قلبها مسلط میکنند نمی بودند اگر خفاشان بد ترکیب شب زنده دار نبودند اگر جغد شوم نفس نمی بود اگر دلها همچون آب زلال صاف بود و اگر قطره اشکی برزمین نمی ریخت اگر روحی پر از معنویت در میان بشر بودو خلاصه اگر همه و همه دست به دست هم می دادند و یکپارچه شعار لااله الا الله و محمد رسولالله و علی ولی الله .. میدادند و اگر همه پیرو امام می شدند و یکصدا فریاد الله اکبرسر میدادند و اگر همه خوب بودند و خوب عمل عمل میکردند دنیا چه می شد؟!
خدایا تو بهتر می دانی و تو علام العیوبی و تو دانای درست کرداری ... خدایا مشیت تو است و چنین است و رضای تو در بودن کمبودهاست و تو می خواهی زندگی آنقدر زیر و بم داشته باشد تا انسانها پخته شوند و ساخته تا لیاقت دیدنت را داشته باشندخدایا تو دوست داری که پیامبرت آنقدر مصیبت ببیند تا همه را به خود وا دارد. و تو می خواهی امام عزیزمان آنقدر مصائب ببیند تا آسوده گردد و تاریخ درست کندو سرنوشتها عوض کند و بدها را خوب کند و خوبان را خوبتر و خوبتران را اسوه و اسوه ها را شاهد و شاهدان را قریب تو گرداند الهی اگر در زندگیمان راضی باشی از تو در خواست می کنم هر چه سختی دوران است بر ما کن و هر چه مصیبت است بر ما ده تا چون کوه پا بر جا باشیم و چون زبر الحدید پاسداری مقاوم و استوار گردیم.
و اما عشق :
غزل عشق سوای همه آنهایی است که تا کنون دیده ایم ...لحظه ای که معشوق فرا میخواند آن تک لحظه زمان است که عاشق در اوج هیچان است و حالی دیگر دارد و به نفس مطمئنه رسیده و فقط جرقه ارجعی را نیاز دارد تا چون صاعقه آتشین بسوزد و در یک آن همه جا را روشن گرداند و هر کس بدنبال حق باشد در آن تک لحظه همه چیز را می بیند و رهنمون می شود.
دخترم : صاعقه سختی ها کشیده است تا این چنین پر نیرو و انرژی گشته است صاعقه اگر انفجار را نبیند از غصه هلاک می شود و اگر اذن سوختن نیابد از غصه می میردو سر به هر صحرایی می نهد تا شرایط را یرای سوختن مهیا کند ...از کوهها و دریاها می گذرد و بر بام هر شهری می نشیند تا آنگاه که در صحرایی تنها جرقه را میبیند و به دنبال جرقه می دود و می گوید... خدایا اویم را یافتم بدنبالش می دود ... کجا میروی جرقه؟ صبر کن می آیم مدتهاست بدنبال تو هستم اگر این بار مرا به حال خود رها سازی نابود می شوم خلاصه التماس دعا میکند و میخواهد که بسوزد و همه جا را روشن کند.
دختر خوب من :
اینها همت صاعقه است اما همت صاعقه یک آن است حال ما همین را از خدا می خواهیم و بس حال آنکه تو در نظر من صاعقه تنها نیستی بلکه چنان شمعی آری خوبان چونان شمعند شبها بیدارند و قطره قطره می سوزند و همه جا را روشن میکنند ....خدایا ما که همت خوبان را نداریم ما که تحمل شمع شدن را نداریم لااقل توفیق صاعقه شدن را به ما عنایت فرما .. که ما همین بس و سپس عاقبت کارمان درست می شود.
زهرای عزیزم :
سعی کن همیشه چونان عقاب باشی که در لانه زندگی میکند عقاب با یک تصمیم ... یک همت تمام قفس تنگ را می شکند و از بین می بردو پرواز می کند و آنقدر میرود تا که فرمان رسد که کافی است.
زهرای من :
دوستیها و خوبیها ما را زنده نگه داشته و به ما حکم کرده اندکه در صحنه باشیم آنجا که حق فرا خواند جان را چه ارزشی است و مال و عیال را چه ارزشی است که در راهش فدا کنیم
آن کس که تو را شناخت جان را چه کند فرزند و عیال و خانمان را چه کند
دیوانه کنی هر دو جها نش بخشی دیوانه تو هر دو جهان را چه کند
زهرای خوبم:
مثنوی مفصل عشق را آنکه در شب عاشورا می گوید (الحمدالله الذی شرفنا بالشهاده) میداند و منقول است در شب عاشورا عقلها از کار ایستاده و عشقها کار می کرده است و از این حقیر چه بر می آید جز یک گفتن بی درد و بی ریشه.
وای آن دل که بدو از تو نشانی نرسد مرده آن تن که بدو مژده جانی نرسد
سخن عشق چو بی درد بود برندهد جزبه گوش هوس و جز به زبانی نرسد
مثنوی مفصل عشق را باید از عاشق راه کربلاوبسيجی خمينی شنید و حقیقت هم این است که ما چیزی را می شنویم و نقل می کنیم حال آنکه عاشق ناب آن را می فهمد و درک می کند عاشق سمندر است و در آتش میرودعاشق خود را معنی نمی داند و در کتاب لغت نامه اش فقط دو کلمه (عشق) و (او) راه دارد کتابی که فقط دو برگ دارد و بر روی جلدش (او ) نوشته شده و در اندرونش فقط با یک کلام راه را نشان می دهد(عشق).
دختر خوب و مهربان من :
عشق اگر همراه با علم نباشد درد نمی آورد عشق اگر همراه خلوص نباشد پوچ است عشق اگر عمق نداشته باشد زودگذراست عشق اگر فقط بر پایه و علم و فلسفه باشد بی معنی است آنجا که یک نماز عاشقانه می خوانی درست است یا آنجا که نمازت فیلسوفانه و عالمانه باشد؟ کتاب عشق را شبی باز کن و در خلوت (والفجر) را بخوان گاه رسیدن به (یا ایتها النفس ) گریه را سر داده و روحت را پرواز ه و از قفس تن بیرون آر و به سوی او بپر پرده ها که کنار رفت مابقی آیه را خودش می خواند و دیگر آنجا تو نیستی و همه اوست.
دختر عزیزم:
مثنوی عشق را چون به (واصحاب الیمین ) رساندی ما را نیز از یاد نبر و انجا دعا کن همه را دعا کن همه را خوبها و بدها را دعا کن خوبها زیاد و بدها خوب شوند.
به راستى عشق چيست؟ عشق را مىتوان جاذبه و كشش قلبى انسان به سوى كمال و جمال دانست. زيبايى، يكى از كمالات است و زيباى مطلق، خداست. عشق را جز با عشق نمىتوان شناخت. عشق را جز عاشق نمىتواند درك كند؛اما براى نزديك شدن موضوع به ذهن، مىتوانيم از مثالهاى موجود در مراتب پايينتر موجودات زنده استفاده نماييم.
جذبه پروانه به سوى شمع، كشش شاخ و برگ درختان به سوى نور، كشش ريشهها به سمت خاك، گرايش انسانى كه در تاريكى قرار مىگيرد، به سوى هر نقطه نورانى، كشش برخى حيوانات به طرف جريانها و ميدانهاى مغناطيسى و نظاير آن، مىتوانند نمونههايى از اين قبيل باشند.
عشق در مرتبهاى بسيار عالىتر و به عنوان عالىترين تجلى عالم هستى، قلب انسان را به سوى كمال و زيبايى مطلق سوق مىدهد. انسان را خدا به گونهاى آفريده است كه وقتى به سوى نور وجود مطلق متمايل مىشود، با تمام وجود به سمت آن كشيده مىشود. به اين ترتيب، عشق كشش قلب انسان به سوى خداوند است.
حب يا عشق، ماهيتى انسانى دارد و هدف اصلى آن نيز خداست؛ ولى اين كه چرا عشق كه اصالتا مىبايد متوجه خدا باشد، به انسانها تعلق پيدا مىكند، سوءالى است كه مىتوان به اين طريق به آن پاسخ داد كه عشق در مراتب پايينتر انسانى به سمت نشانههايى از جمال و كمال الهى كه در ا نسانها به عنوان خليفه او به وديعت گذاشته شده است، متوجه مىشود. انسانى كه هنوز نمىتواند دركى از جمال و كمال مطلق داشته باشد، لاجرم به سوى جمالهاى عينى و قابل رؤيت كشيده مىشود و به سوى كمالات و عواطف ا نسانى كه نشانههايى از رأفت الهى در وجود انسان هستند، سوق پيدا مىكند. به عبارت ديگر، عشق يك انسان به انسان ديگر، اگر خالى از هواها و اميال باشد، نشانهاى از عشق به كمال مطلق است .
دختر خوبم:
با توضيحى كه داديم، عشق را مىبايد عامل تكاملبخش انسان بدانيم. بنابراين، بايد آن را از ارضاى نيازهاى معمولى و مشترك حيوانى متمايز نماييم. اگر ما براى رفع نيازهاى خود به چيزى يا به انسانى نيازمند باشيم، اين نياز ميان ما و آن شىء يا انسان، نوعى وابستگى ايجاد مىكند؛ ولى اين وابستگى را نبايد با كشش عاشقانه يكى بدانيم و اين را بايد از نوع هواى نفس بدانيم؛ حال آن كه عشق از جمله صفات برتر و متعالى انسانى است. هدف هواى نفس، ارضاى خويشتن است؛ ولى هدف عشق، بقا و حضور معشوق است؛ حتى اگر به فناى عاشق بينجامد. بنابراين، ملاك مشخص براى تميز بين عشق و كشش اميال، در همين است كه عاشق درصدد رضايت معشوق است و نه رضايت خويش. عاشق وقتى با معشوق كامل مواجه مىشود، مىخواهد همه چيز و حتى خود را از دست بدهد و عبارت معروف حافظ كه مىگويد:
ميان عاشق و معشوق هيچ حايل نيست
تو خود حجاب خودى، حافظ از ميان برخيز
اشاره به اين دارد كه مىبايد فرديت فرد و خود بودن او نيز زايل شود تا معشوق نزد وى تجلى كامل بيابد. با اين توصيف، بايد عشق يك انسان به انسان ديگر را از تمايلات و كششهاى مبتنى بر نيازهاى وى، منفك و مجزا كرد. به اين ترتيب است كه اگر فردى نشانهاى از عشق را در دل خويش نسبت به فردى ديگر دارد، مىبايد در درجه اول به معشوق خود بينديشد و نه به خويشتن خويش. اگر براى ارضاى تمايل خود، معشوق را به صورتهاى مختلف قربانى مىكند و از آن جمله دست به عملى مىزند كه آبروى وى را خدشه دار مىسازد، بايد مطمئن باشد كه اين عشق نيست؛ بلكه يك كشش از نوع حيوانى است
دختر خوبم:
با اين بحث، به موضوع جايگاه عشق در ازدواج وارد مىشويم. سوءال اين است كه اگر كسى فردى از جنس مخالف را دوست بدارد و به راستى عاشق او باشد، آيا اين امر مىتواند تنها عامل تعيين كننده ازدواج آن دو به شمار آيد؟ بايد در پاسخ بگوييم: نه؛ زيرا ازدواج در حقيقت نوعى مشاركت اجتماعى است كه در آن، دو انسان مىبايد از جهات گوناگون با يكديگر تناسب عملى داشته باشند كه از آن جمله، تناسب اعتقادى، اجتماعى، عقلانى، تحصيلى و... است. انسان در ازدواج، تمامى نيازهاى سطوح مختلف خود را از ابتدايىترين نيازهاى حيوانى تا عالىترين نيازهاى انسانى به مشاركت مىگذارد. براى تشكيل يك خانواده، مىبايد تناسب بين دو انسان براى برآوردن تمامى نيازها در حد بالايى وجود داشته باشد. بنابراين، براى ازدواج مىبايد ما به انسانى بينديشيم كه بتواند قسمت اعظم نيازهاى مختلف ما را مرتفع كند.
به اين ترتيب، عشق مىتواند مكمل چنين ازدواجى باشد و نه تنها عامل تعيين كننده آن. بايد اذعان كنيم كه با وجود اهميت و تعالى عشق در زندگى، نيازهاى واقعى انسان نيز حقيقتى انكارناپذيرند. انسان عاشق نمىتواند به عشق اكتفا كند و از نيازهاى خود از اين طريق چشم بپوشد. عشق، بقا و حضور معشوق است؛ حتى اگر به فناى عاشق بينجامد
عشق و عقل، اين يا آن؟
عاقلان نقطه پرگار وجودند، ولى
عشق داند كه در اين دايره سرگردانند
دخترم :
عشق از ماده «عشق» بر گرفته شده است و در عربى نام گياهى است كه به هر چيز برسد در آن مىپيچد; آن را تقريبا محدود و محصور مىكند و در اختيار خود قرار مىدهد . اين گياه در فارسى پيچك خوانده مىشود . در انسان حالت محبتشديد كه او را منحصرا متوجه محبوب مىكند، نوعى يگانگى بين فرد و محبوبش به وجود مىآورد و همه چيز فرد را در اختيار محبوبش قرار مىدهد، عشق خوانده مىشود .
عشق دو مرتبه دارد: يكى عشق مجازى كه شايد ترجمه آن به دلبستگى مناسبتر باشد; يعنى عشقى كه نفسانى و غريزى است و با رسيدن به معشوق و مقصود و اطفاى غريزه خاموش و ساكت مىشود; و ديگر عشق حقيقى و روحانى كه روح انسان و حقيقت انسان با آن همراه است; زيرا انسان عاشق خدا است و همواره مىخواهد با او متحد شود; و اين همان معناى فنا فى الله است، محى الدين ابن عربى در تعريف عشق مىنويسد: «العشق و هو افراط المحبة و كنى عنه فى القرآن «بشدة الحب» فى قوله الذين آمنوا اشد حبا لله و هو قوله «قد شفقها حبا» اى صارحبها يوسف على قلبها كالشفقان و هى الجلدة الرقية التى تحتوى على القلب فهى ظرف له محيطة ; عشق عبارت از افراط در محبت است و قرآن از آن به محبتشديد ياد كرده است: «الذين امنوا اشد حبا لله» (كسانى كه ايمان آوردند، شديدترين محبت را به خدا دارند) و [همچنين از آن به شفاق (پرده دل) و حالتشيفتگى و جنون] ياد كرده است; [در قصه علاقه زليخا به يوسف] مىفرمايد: «قد شقفها حبا (عشق اين جوان [يوسف] در اعماق قلب او [زليخا] نفوذ كرده است) و معناى آن به اين است كه حب همانند پرده و پوستهاى نازك قلب زليخا را در برگرفت و بر آن محيط گشت .
عشق قهار است و من مقهور عشق
چون قير روشن شدم از نور عشق
عرفا فقط عشق حقيقى را عشق مىدانند كه همان فناى فى الله و عشق به معشوق حقيقى است و هيچ گاه خاموش نمىشود . هر دو تعبير عشق در روايات ما آمده است . در عشق مجازى كه شديدا انكار و تقبيح شده، روايات متعدد است; براى مثال امام صادق (ع) درباره عشق سؤال شد، فرمود: «دلهايى كه از ياد خدا خالى است، خداوند دوستى ديگرى را به آنها مىچشاند .» (اميرمؤمنان (ع) نيز فرمود: «عشق بيمارى است كه نه اجر دارد و نه بدل .» (
درباره عشق حقيقى و ممدوح در روايات آمده است: «قال رسولالله (ص) افضل الناس من عشق العبادة فعانقها و احبها بقلبه و باشرها بجده; با فضيلتترين مردم كسى است كه به عبادت عشق مىورزد و دستبه گردن آن مىآويزد و آن را با قلبش دوست دارد و با بدنش به آن اقدام مىورزد . . . .» ) روشن است كه عبادت وسيله تقرب به معبود است و عشق به عبادت مقدمه عشق به معبود .
البته رسيدن به كنه عشق حقيقى و بيان آن امكان ندارد . بنابراين، ادبيات عرفانى به تمثيل روى آورده و كوشيده استبا بيان تمثيلى شمهاى از آن حقيقت را بازگو كند .
هر چه گويم عشق را شرح و بيان
چون به عشق آيم خجل مانم از آن
ليلى مريض شد و در دوران بيمارى كه طراوت خود را از دست داد، مادرش براى شنيدن وصيتهاى پايانى او، بر بالينش حاضر شد . ليلى به مادرش گفت: پيام مرا به مجنون برسان و بگو اگر خواستى عاشق شوى، عاشق مثل من مباش كه با يك تب تمام طراوت خود را از دست مىدهد . عاشق كسى و چيزى باش كه نه مريض شود و نه از بين برود، كه او خداست . اگر كسى خدا را شناخت و عاشق او شد، به د يگرى عشق نمىورزد
معشوق حقيقى، ذات اقدس اله است، كه انسان با لقاى او به آرامش كامل مىرسد
در جامعه بشرى، افراد عاقل و تيزبين كه با عقل خود راه بشر را روشن كردهاند، كم نيستند; اما آنها نتوانستند تمام راه را نشان دهند . بدين دليل است كه ما نيازمند انبيا و اولياى الاهى هستيم; بزرگانى كه راه را به وسيله عقل قدسى و عقل برين و عقل حقيقى پيدا كردهاند نه از طريق عقل متعارف . جريان كربلا از جهتى جنگ بين عقل و عشق بود و از جهتى هماهنگى كامل عقل و عشق .
بسيارى از مؤمنان و علما و عقلاى زمان امام حسين (ع)، وى را از حضور در صحنه كربلا بازمىداشتند يا به او توصيه مىكردند خاندان خود را در اين سفر بدون بازگشت همراه نبرد . اينان عاقلانى بودند كه به فضائل اخلاقى ايمان داشتند; ولى همه امور را بر اساس عقل مصلحت انديش مىسنجيدند و مرگ و آوارگى و اسارت را كه رهاورد اين سفر بود، خوش نداشتند . از جانب ديگر، امام حسين (ع) نيز مرگ و آوارگى و اسارت را مىديد، اما او عاشق بود; به نداى «ارجعى الى ربك» پاسخ مىداد و به وسوسههاى عقل دورانديش توجه نداشت . امام حسين (ع) كه در مرحله عشق حقيقى در حق تعالى مستغرق بود، دفاع از حق را تنها در مرگ و آوارگى و اسارت خود و خاندانش مىديد; و چنين هم كرد . حافظ مىگويد:
هشدار كه گر وسوسه عقل كنى گوش
آدم صفت از روضه رضوان به درآيى
تا فضل و عقل بينى بىمعرفت نشينى
يك نكتهات بگويم خود را مبين كه رستى
در كارخانهاى كه ره عقل و فضل نيست
وهم ضعيف اى فضولى چرا كند؟
اين همان جهاد اكبر است كه نبرد عقل متعارف و عشق حقيقى نيز خوانده مىشود . جهاد اكبر به معناى جانبازى در ميدان عشق براى رسيدن به ديدار يار است .
در اين موقعيت، كسانى كه در حصار عقل متعارف گرفتار بودند و با برهان و استدلال قدم بر مىداشتند، مىگفتند: در شرايطى كه يار و ياور نيست و دشمن در اوج اقتدار است، بايد تقيه كرد و سكوت; اما در نظر امام حسين (ع) كه از اين حصار بيرون رفته و به مرحله عقل برين و قدسى رسيده بود، عقل و عشق يك فتوا مىدادند: در حريم دفاع از محبوب بايد از جان و فرزند و خاندان گذشت; و اين تفسير سخن امير مؤمنان (ع) است . آن حضرت، وقتى در جريان جنگ صفين به سرزمين كربلا رسيد، فرمود: «اينجا اقامتگاه سواران و آرامگاه عاشقان شهيد است .» ()
آرى، در قيام حسينى عقل متعارف متحير است و فتوا به سكوت مىدهد; اما عقل برين و قدسى كه به قله عشق و شهود رسيده، با محاسبه دقيق و ارزيابى كامل، راه درست را از نادرستبه احسن وجه تشخيص مىدهد و هرگز در بند عقل متعارف كه در حقيقت همان وهم است; محدود و محصور نمىشود .
امروزه بر همگان روشن است كه اگر امام حسين (ع) نصيحت عاقلان آن روز را مىپذيرفت، از اسلام تنها اسمى باقى مانده بود; واقعيت و حقيقت آن در بند بنى اميه اسير مىشد و به دست ما نمىرسيد; فداكارى حسينى كه آميختگى عشق و عقل برين بود، اسلام را از خطر نابودى و سقوط به دست اراذل بنى اميه محفوظ داشت; زيرا عقل در قلمرو عشق به محاسبه و برنامه ريزى پرداخت و راه را از چاه نشان داد; و اين است معناى هماهنگى عقل و عشق در قيام حسينى .
امام راحل و سلحشوران جبهههاى نور نيز رشحهاى از رشحات عشق حسينى را با خود همراه داشتند . عقل متعارف نه تنها آنها را از راه خود باز مىداشت، بلكه شماتت هم مىكرد; اما عشق و عقل برين آنها را راه مىبرد . اگر عشق الاهى نبود، هيچگاه انقلاب اسلامى به ثمر نمىرسيد و هيچگاه جنگ و دفاع مقدس نتيجه نمىداد; زيرا هيچ گاه عقل به رفتن روى مين فتوا نمىدهد . عشق است كه از خودگذشتگى را نزديكترين طريق رسيدن به «لقاءالله» مىداند . از خودگذشتگىاى كه در عين حال با محاسبه دقيق براى فتح و پيروزى اسلام همراه است . () نسفى مىگويد: «اى درويش، عشق براق سالكان و مركب روندگان است . هر چه عقل به پنجاه سال اندوخته باشد، عشق در يك دم آن جمله را بسوزاند و عاشق را پاك و صافى گرداند . سالك به صد چله آن مقدار سير نتواند كرد كه عاشق در يك طرفة العين كند . از جهت آنكه عاقل در دنيا است و عاشق در آخرت است و نظر عاقل در سير به قدم عاشق نرسد .» ()
آرى، بهترين تفسير از واقعه عاشورا از زبان عقل برين و عشق كامل حضرت زينب كبرا (س) شنيده شد . ابن زياد به روش جبرگرايان كردار خود و سربازانش را به خدمت نسبت داد و گفت: «چگونه ديدى كارى كه خدا با برادر و خاندانت انجام داد؟» حضرت زينب فرمود: «ما رايت الا جميلا، هولاء قوم كتب الله عليهم القتل فبرزوا الى مضاجعهم; جز خوبى چيزى نديدم . آنها گروهى بودند كه خداى سرنوشتشان را شهادت قرار داده بود و به خوابگاه ابدى خود رفتند .» () اين سخن تنها بر زبان كسانى جارى مىشود كه سوار بر مركب عشق قلههاى كمال را در نورديدهاند . شيخ اشراق مىگويد:
گر عشق نبودى و غم عشق نبودى
صدها سخن نغز كه گفتى كه شنودى؟
گر باد نبودى كه سر زلف ربودى
رخساره معشوق به عاشق كه نمودى؟
كربلا و عاشورا نهايت زيبايى است و دست عقل متعارف از ادراك سر جاودانگى آن كوتاه است; چنان كه عطار مىگويد:
عقل كجا پى برد شيوه سوداى عشق
باز نيابى به عقل سر معماى عشق
خاطر خياط عقل گرچه بسى بخيه زد
هيچ قبايى ندوخت لايق بالاى عشق
اسرار نور عشق در گنجينهاى است كه تنها «طائفة الله» از آن با خبرند . «طائفة الله» همان اهل ولايتند كه به نور متابعتحضرت قرآن و عترت، آيينه عقل را از ظلمات طبيعت پاك كرده و از پوسته وهم و خيال در آوردهاند . آنها عقل پاك و قدسى را كه هيچ غبارى در آن نيست، وزير دادگر وجود خود قرار دادهاند و به نور آن، به بالاترين مدارج رسيدهاند; و اين مرحلهاى است كه فقط در سايه عنايت امام هر زمان حاصل مىشود . عاشوراييان و كربلاييان در سايه نور حسينى به اين مقام رسيدند . اين مقام مختص كسانى است كه عشق برين و عقل قدسى را با هم جمع كردهاند
دخترم:
طنين دلنشين «السلام عليك يا ثارالله» گوش دلم را نوازش مىدهد و آرام با خود تكرار مىكنم «السلام عليك يا ثارالله، يا ثارالله» و دلم يكباره به درد مىنشيند . اشك بر ديوارههاى چشمم خيمه مىزند و اين انديشه كه ثارالله كه بود؟ چگونه بود؟ چگونه زيست؟ چگونه آمد و چگونه ثارالله شد؟ جز اين بود كه خداى عشق او را نماد و سنبل عشق به خود قرار داد .
اگر عشق نمىبود چه توقعى مىتوانست ايثار را قوت معنى بخشد و او را به حيطه كلام راه دهد، كه ايثار ميراث بر عشق است، او اگر عشق نمىبود، كدامين پاكباخته سرمايه مادى و معنوى خود را در طبق اخلاص مىنهاد واز خود به ديگرى مىرسيد؟ و اگر عشق نمىبود، حسين (ع)، چگونه حسين (ع) مىشد؟
ما در پياله عكس رخ يار ديدهايم
اى بىخبر ز شرب مدام ما
و كدامين جرعه، جز پياله مستى آور عشق مىتوانست تا حسين (ع) را به شوق وصال يار تا كربلا همراهى كند؟ و حسين (ع) را قبله عاشقان و آزاد مردان دنيا سازد به راستى چگونه مىتوان از عشق گفت و حسين (ع) را نديد آنگاه كه با يار به زيبايى عشق سخن مىگفت و همه هستى خود را تقديم معشوق خود مىساخت .
حسين (ع) را ديدم كه در شبهاى تنهايى انسانها با يار وعده ديدار مىنهاد . يار به آسانى و ارزانى وعده ديدار نمىداد . امام حسين (ع) طالب يار، قدرت پرداخت دين اين ديدار را ضمانت كرد و يار ميدان آزمون را بر پا . يار گذشت طلب كرد، حسين (ع): اصغر داد، على اكبر داد . يار وفا طلب كرد، حسين (ع)، عباس داد . يار طاقت طلب كرد، حسين (ع)، زينب داد . حسين (ع) وصال طلب كرد، يار رخ بنمود و يار عشق طلب كرد، حسين (ع) جان داد و كدامين عشق از عشق حسين (ع) بالاتر؟ ! !
از بزرگترين امتيازات شيعه برساير مذاهب،اين است كه پايه اصلى آن، محبت است. از زماننبىاكرمصلى الله عليه وآله كه اين مذهب پايه گذارى شد،زمزمه محبت و دوستى بوده است. آن جا كه درسخن پيامبرصلى الله عليه وآله، «على و شيعته همالفائزون» را مىشنويم، گروهى را در گردعلىعليه السلام مىبينيم كه شيفته و مجذوب اومىباشند. از اين رو «تشيع» مذهب عشق وشيفتگى است. نيروى محبت از نظر اجتماعى،نيروى عظيم و مؤثرى است. بهترين اجتماعها آناست كه با نيروى محبت اداره شود. وقتى علاقه واحساسات نسبتبه شخصى يا چيزى به اوج خودبرسد و وجود انسان را مسخر كند و حاكم مطلقوجود او گردد، «عشق» ناميده مىشود. عشق كهيك واژه عربى است، از يك گياه خاصى كه «عشقه»نام دارد، مشتق شده كه در فارسى «پيچك» گويند.اين گياه وقتى به بدنه درخت چسبيد، آن را رهانمىكند. راه تنفس درخت را مىبندد. كمكم آندرخت زرد مىشود، برگهايش مىريزد و سرانجامدرخت را خشك مىكند و دراين هنگام مىگوينداين درخت را عشقه گرفت. عاشق به يك چنينانسانى مىگويند.
عشق و محبت منحصر به عشق حيوانى نيستبلكه نوع ديگرى از عشق و جاذبه هست كه درجوى بالاتر قرار دارد و اساسا از محدوده ماده وماديات بيرون است و از غريزهاى ماوراى بقاىنسل سرچشمه مىگيرد و فصل مميز انسان وحيوان است و آن، عشق معنوى و انسانى است;عشقورزيدن به فضايل و خوبىها و شيفتگى بهسجاياى انسانى و جمال حقيقت، همان كه درآيات بسيارى از آن به واژه محبت و مودت ياد شدهاست. «والذين اشد حبا لله»
بشر به اكسير محبت پاكان و نيكان سختنيازمند است. زيرا عشق پاكان وسيله اصلاحو تهذيب نفس است. و گل سرسبد پاكان ونيكان، كسى است كه:
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفتمتحيرم چه نامم شه ملك لافتى را
او شخصيتى است كه دشمنانش دهها سالكوشيدند تا ياد و نام مباركش را همچون قبرشريفش از ذهنها و صفحه روزگار پاك كنند.اگر نفرين برحضرتش در نماز فراموشمىشد، قضايش مىكردند، گذاشتن نام علىبر فرزند را مستحق مجازات مىدانستند. اماچه عاملى سبب شد كه نه تنها نامشفراموش نشود، بلكه محبوبترين انسانهاگردد؟!
او عاشقى بود كه شيفته خدا بود. او مصداق بارزحديثنبوى «افضلالناسمنعشقالعبادة» بود و نماز، عشقه او. چون وقت راز و نياز بامعبود بىنياز فرا مىرسيد،رنگ رخسارش دگرگون مىشد. و چون با تكبير ازهرچه غير خدا بود، دل بر مىكند و به معبودخويش مىرسيد و به تمام معنا عاشق مىشد،بهترين اوقات براى درآوردن تير از پاى مباركشفرا مىرسيد. چرا كه او با تمام وجود عاشق وشيفته و شيداى حضرت حق بود.
اما كدامين علت است كه او را محبوب و معشوقدلها قرار داده است و چه سرى است كهدشمنانش از او به بزرگى و عظمتياد مىكنند؟رمز محبت و راز جاودانگى او در چيست؟
بايد گفت: رمز محبت را هنوز كسى كشف نكردهاست. يعنى نمىتوان آن را فرموله كرد و گفت اگرچنين شد، چنان مىشود و اگر چنان نشد، چنينمىشود. البته براى او رمزى هست. چيزى درمحبوب هست كه براى محب از نظر زيبايى خيرهكننده است و او را به سوى خود مىكشد. علىعليه السلاممحبوب دلها و معشوق انسان هاست. اما فوقالعادگى علىعليه السلام در چيست كه عشقها رابرانگيخته و دلها را به خود شيفته ساخته و رنگحيات جاودانى گرفته است و براى هميشه زندهاست؟ چرا همه دلها خود را با او آشنا مىبينند واصلا او را مرده احساس نمىكنند بلكه زندهمىيابند؟
مسلما ملاك دوستى او، جسم او نيست. زيراجسم او اكنون در بين ما نيست و ما آن را احساسنكردهايم. وباز محبت علىعليه السلام از نوع قهرماندوستى - كه در همه ملتها وجود دارد.- نيست.همچنين خطاست اگر بگوييم محبت علىعليه السلام ازراه فضيلتهاى اخلاقى و انسانى است و حبعلىعليه السلام حب انسانيت است. درست است كهعلىعليه السلام مظهر انسان كامل بود و هر انسانى،نمونههاى عالى انسانيت را دوست مىدارد. اما اگرعلىعليه السلام همه اين فضائل انسانى (حكمت، علم،فداكارى، از خود گذشتگى، تواضع، فروتنى، ادب،مهربانى، عطوفت، ضعيف نوازى، عدالت، آزادگى،آزادى خواهى، احترام به انسان، ايثار، شجاعت، مروت، مردانگى نسبتبه دشمن، سخا، جود و كرمو...) را داشت، ولى رنگ الهى نمىداشت، اين قدركه امروز عاطفهانگيز و محبتخيز است، نبود.
علىعليه السلام از آن نظر محبوب است كه پيوند الهىدارد. دلهاى ما به طور ناخودآگاه در اعماق خويشباخدا سروسر و پيوستگى دارد. و چون علىعليه السلام راآيتبزرگ حق و مظهر صفات حق مىيابد، به اوعشق مىورزد. درحقيقت پشتوانه عشق علىعليه السلام،پيوند جانها با حضرت دوست است كه براىهميشه در فطرتها نهاده شده و چون فطرتهاجاودانى است، مهر علىعليه السلام نيز جاودانى است.البته نقطههاى روشن در وجود علىعليه السلام بسياراست اما آنچه براى هميشه او را درخشنده و تابانقرار داده است، ايمان و اخلاص اوست. همان كه بهوى جذبه الهى داده است
دخترم:
عباس يعنى تا شهادت يكه تازى عباس يعنى عشق يعنى پاكبازى عباس يعنى با شهيدان همنوازى عباس يعنى يك نيستان تكنوازى عباس يعنى رنگ سرخ پرچم عشق يعنى مسير سبز پر پيچ و خم عشق با عشق بودن تا جنون، يعنى ابو الفضل خورشيد در درياى خون، يعنى ابو الفضل جوشيدن بحر وفا، معناى عباس لب تشنه رفتن تا خدا، معناى عباس صد چاك رفتن تا حريم كبريائى صد پاره گشتن در مسير آشنائى بىدستبا شاه شهيدان، دست دادن بىسر، به راه عشق و ايمان سرنهادن بىچشم، ديدن چهره رؤيائى يار جارى شدن در ديده دريائى يار بىلب نهادن لب به جام باده عشق بىگام نوشيدن تمام باده عشق اين است مفهوم بلند نام عباس در ساحل بىساحل آرام عباس يك مشك آب عشق و دريائى طراوت يك بارقه از حق و خورشيدى حرارت وقتى كه از آب گوارا روزه مىكرد درياى تشنه آب را دريوزه مىكرد وقتى كه اقيانوس را در مشك مىريخت از چشمه چشمان دريا اشك مىريخت در آرزوى نوش يك جرعه از آن لب جان فرات تشنه آتش بود از تب خون على عباس را تقرير مىكرد آيات سرخ عشق را تفسير مىكرد وقتى زفرط تشنگى آلاله مىسوخت از چشمه چشمان دريا اشك مىريخت در آرزوى نوش يك جرعه از آن لب جان فرات تشنه آتش بود ز تب خون على عباس را تقرير مىكرد آيات سرخ عشق را تفسير مىكرد وقتى ز فرط تشنگى آلاله مىسوخت گلهاى زهرا از لهيب ناله مىسوخت مىسوخت در چنگال شب باغ ستاره مىسوخت جانش از تف داغ ستاره آمد به سوى خيمه، اقيانوس بر دوش آمد نداى خون حق را حلقه برگوش عباس بود و لشگر شب در مقابل عباس بود و مجمر خورشيد در دل رگبار تير كينه بر عباس باريد اختر ز ابر سينه بر عباس باريد وقتى ه قامت پيش خورشيد آب مىكرد طفل حزين عشق را سيراب مىكرد وقتى يد پور على از دست مىرفت تا خلوت ساقى كوثر مست مىرفت وقتى كه چشمش تير را خوناب مىكرد روى عروس عشق را سيماب مىكرد پايان او آغاز قاموس وفا بود پايان او آغاز كار مصطفى بود با گامهاى شور آهنگى دگر زد بر چهره شب رنگ رخسار سحر زد عباس يعنى يك نيستان تكنوازى هفتاد و دو آهنگ حق را همنوازى
دختر خوبم :
دختر و پسرى كه بر خصوصيات جسمانى يكديگر چشم مىدوزند و گرايشى در خود احساس مىكنند، گرايشى بر مدار شهوت و در افق قيافه و خط و خال دارند . در ارتباط شهوانى ذات عاشق يا معشوق حضور ندارد و فقط جسم و قواى جسمانى آنها حاضر است . لذت اين نوع گرايشها هم دائر مدار حضور همين عوامل است; يعنى گرايش شهوانى تا وقتى صورت ظاهرى معشوق به آفت گرفتار نشود و قوه شهوانى عاشق اشباع يا ناتوان نگردد، قابل تامين است . بنابراين، آفتهايى كه اين نوع از عشق را در معرض خطر و زوال قرار مىدهد، معشوق و عاشق هر دو را تهديد مىكند . اگر معشوق چهره ظاهرى خود را از دست دهد، از مدار گرايش عاشق خارج مىشود . عاشق نيز اگر گرايش خود را كه در حوزه برخى از نيازهاى جسمانى او است، از دست دهد، از چارچوب عشق برون مىرود .
حيوانات نيز از اين نوع گرايشها بهرهمندند . اين نوع گرايشها در قلمرو حيات حيوانى تداوم نسل حيوانات را تامين مىكند . حيوانات در پرتو شهوت به جنس مخالف نزديك مىشوند پس از ارضاى غريزه جنسى و تداوم نسل، شوقشان نيز فروكش مىكند .
تفاوت انسان و حيوانات در اين است كه انسان بر خلاف ديگر موجودات از فطرت الاهى برخوردار است . او بر اساس اين فطرت هيچ كمالى را در حد محدود نمىخواهد . اگر آدمى، با استفاده از سرمايه فطرت لذتهاى شهوانى را هدف زندگى خود قرار دهد، خصوصيات جسمانى و طبيعى جنس مخالف را كه در معرض اين نوع شهوت است، معشوق و مقصود پندارد، اين مسير در هيچ حدى متوقف نمىشود . او هنگامى كه به معشوقى خاص روى مىآورد، معشوق را از جهت روح نفس و ذاتش مورد توجه قرار نمىدهد و تنها به شكل ظاهرىاش عنايت دارد . به همين دليل، هرگاه معشوق چشم انداز خود را از دست داد، از نظر و نگاه عاشق و حتى از حوزه دل و گرايششنيز خارج مىشود . همچنين اگر در كنار معشوق، چشم اندازى بهتر ظاهر شود، گرايش عاشق به سوى او نيز جذب مىشود . بدين ترتيب، اگر گرايش زن و مرد بر اين مدار سامان يابد، تضمينى براى استمرار و تداوم آن باقى نمىماند; زيرا اين نوع ارتباط ذاتا كانونى ثابت را تاب نمىآورد و همواره در معرض تغيير و تبديل است .
از سوى ديگر، گرايشهاى برآمده از شهوت تحت تاثير عاملى ديگر نيز تغيير و تبديل مىيابند . اين عامل، خود شهوت است . شعلههاى عشقى كه در اثر شهوت بر افروخته مىشود و اوج مىگيرد، همزمان با مردن شهوت، به سبب ارضاى آن يا از ميان رفتن جذابيتهاى طرف مقابل، نابود مىشود .
آنچه بيان شد، نشان مىدهد چنانچه مدار ارتباط زن و مرد ابعاد و خصوصيات جسمانى باشد، لذتهاى آنى و زود گذر به ارمغان مىآورد نه آرامش و قرار پيوسته . رهاورد اين ارتباط كانون واحد و ثابتى نظير خانه و خانواده نيست . استمرار خانوادهاى كه بر مبناى اين نوع رابطه شكل مىگيرد، در عوامل اجتماعى (بيرونى) نظير آداب و رسوم، عرف جامعه و الزامهاى هنجارى و اقتصادى ريشه دارد و نمىتواند كانون محبت و عشق باشد .
نقش آفرينى عشق به اينجا خاتمه نمىيابد، بلكه همچنانكه عشق عامل خلقت و راز آفرينش به شمار مىآيد و پيدايى جهان وامدار و مديون عشق خدا به جمال و جلال خويشتن است، همچنين عامل هدايت و استكمال موجودات به ويژه انسان به سوى خالق هستى است؛ يعنى همچنان كه عشق در قوس نزول كارساز است در قوس صعود نيز مهمترين عامل و محرّك است. به عبارت ديگر، اگر قوص نزول را تعبيرى از عرفان نظرى و قوص صعود را تعبيرى براى عرفان عملى بدانيم، براى تكميل دايره وجود و تحقّق يافتن آيه شريفه «انا للّه و انا اليه راجعون»(بقره، 2/156) در سير و سلوك عاشقانه، وجود محبّت امرى حتمى است؛ و اين عشق است كه سالك طريق الىاللّه را برمىانگيزد كه قوس صعود را بپيمايد تا آغاز و انجام اين حلقه به هم بپيوندد و نظام آفرينش به غايت خود برسد.
بر همين اساس، در بحث سير و سلوك در همه آثار اهل معرفت به اين نكته تصريح شده كه انگيزه چنين حركتى، از مبدأ تا مقصد، چيزى جز عشق و محبّت نيست زيرا انسان فطرتا عاشق كمال مطلق است و اگر خود را بشناسد درمىيابد عاشقى است كه در راه بىپايان عشق قدم نهاده و هر لحظه به محبوب خويش نزديكتر مىشود. از اين رو، امام رحمهالله چنين سروده است:
|
عالم عشق است هر جا بنگرى از پست و بالا |
سايه عشقم كه خود پيدا و پنهانى ندارم |
|
هرچه گويد عشق گويد، هرچه سازد عشق سازد |
من چه گويم، من چه سازم، من كه فرمانى ندادم |
بدين ترتيب، عشق مركب راهوارى است كه او را به محبوب مطلق مىرساند و با گذر از فهم نيستهاى هست نما، خود را از قيد و بند ماسوى اللّه مىرهاند و از هرگونه كثرتطلبى و شرك رها مىسازد و به حقيقت توحيد رهنمون مىشود. و هنر انسان شدن در فهم اين حقيقت است. عين القضاة همدانى معتقد است كه هركس عاشق نيست، خود بين، پركين و خود رأى است و آرزو مىكند كه اى كاش همه جهانيان عاشق بودند تا همه زنده و با درد بودند.
هم تجلّيات الهى در قوس نزول زاييده عشق و محبت است و هم سالكان در قوس صعود، با عشق در سلوكند. و اين قوس صعودى لازم و ضرورى است زيرا هنگامىكه موجودات، به هنگام نزول، تعيّن يافتند، بىشك، در اثر حدّ و محدوديّت و ضعف و عدم، از جمال مطلق الهى محجوب ماندند و گرفتار حجابهاى ظلمانى و نورانى شدند و براى رها شدن از اين حجابها قوس صعود ضرورى است تا به هدايت برسند و از إنيّات نورانى برهند و اين امر با عشق ميسر است. پس به جاست كه عشق را بهترين هادى و هدايتگر انسان و راهگشاى سير و سلوك و عرفان اصيل بدانيم و به معجزه عشق تا آن حد ايمان داشته باشيم كه:
|
خواست از فردوس بيرونم كند خوارم كند |
عشق پيدا گشت و از مُلك و مَلك پرّان نمود |
عشق يكى از مسائل اصلى و اساسى عرفان است. هيچ كتاب يا رساله عرفانى يافت نمىشود كه سطر يا شطرى درباره عشق سخن نگفته باشد، ليكن گفتگو و سخن راندن درباره مقام عشق بسى سخت و دشوار است.
عاشقم، عاشق و جز وصل تو درمانش نيست كــــــيست كايـــن آتش افــروخته در جانش نيست؟
جـــــز تو در محفل دلسوختگان، ذكــرى نيست ايـــــــن حديثـــىاست كه آغازش و پايانش نيست
راز دل را نتــــــــوان پيش كسى بـــــــاز نمــود جــــــز بــرِ دوست، كه خود حاضر و پنهانش نيست
بـــــا كــــــــــه گويم كه بجز دوست نبيند هرگز آنكــــــه انديشــــــه و ديــــــدار به فرمانش نيست
گــــــــوشه چشــــمگشـا، بر منِ مسكين بنگر نـــــاز كن نـــــــــــاز، كه اين باديه سامانش نيست
ســــر خُمـــــ بـــــاز كن و ساغـــــر لبـــريزم ده كه بجـــــــز تــــــــــــو، سر پيمانه و پيمانش نيست
نتــــــوان بست زبـــــــانش ز پــــــــريشانگويى آنكـــــــــــــــه در سينه بجز قلب پريشانش نيست
پــــــاره كــــــــن دفتر و بشكن قلم و دم دربند كـــه كسى نيست كه سرگشته و حيرانش نيست

