تبليغاتX
به دخترم سیده زهرا

تاريخ: سه شنبه هشتم آذر 1384 ساعت :23:53

يك سؤال بزرگ و جدى، هميشه پيش روى صاحبدلان بوده است، وآن اينكه:

«من كيستم، كجايم و به كجا مى‏روم؟».

و تو، اگر صاحبدلى،

اگر به ژرفاى حيات و هستى انديشيده‏اى،

و اگر از «سطح‏»، به «عمق‏»، راه برده‏اى،

حتما به اين «سؤال بزرگ‏» هم فكر كرده‏اى،

زندگى يك «راه‏» است، و... هر راه، مقصدى دارد كه بايد به آن رسيد.

هيچ انديشيده‏اى كه در پرواز به سوى «هدف خلقت‏»، چه عاملى به تونيرو مى‏بخشد و با كدام بال مى‏توانى به سوى آن «افق روشن‏» پرواز كنى؟و چه چيزى بال پروازت را مى‏شكند؟...

اگر «موانع‏» را نشناسى، چگونه مى‏توانى از آنها عبور كنى؟

اگر «استعداد» و «توان‏» خويش را محاسبه نكنى، با كدام طرح و برنامه‏در «راه معنى‏» گام خواهى نهاد؟

برخى چيزها، حركت تو را شتاب مى‏بخشد، و برخى خصلتها مانع‏حركت مى‏شود.

از عطر «خداجويى‏» تا عفونت «خودخواهى‏» فاصله زيادى است.

انسان نيز در اين ميانه، در گرو يك «انتخاب‏» به اين يا آن مى‏رسد و ازلذت آن يا رنج اين برخوردار مى‏شود.

در يكى «طراوت روح‏» است، در ديگرى «افسردگى جان‏»!

اصلا بيا قدمى در دنياى تو در توى دل و جهان شگفت روح و روان‏بزنيم. «نفس‏» هزار چهره، چه دامهايى كه پيش پاى ما نگسترده است وابليس وسوسه‏گر چه نقشه‏ها كه برايمان نكشيده است.

مى‏دانى «نفس اماره‏» چيست؟

همان كه سر دو راهى «دل‏» و «دين‏»، وسوسه مى‏كند تا خواسته دلت رابر فرموده دين ترجيح دهى،

همان كه به «خوشى امروز» فرا مى‏خواند و... «فرداى نيامده‏» را ازذهنت‏بيرون مى‏كند و اگر بتواند، تو را پاى ديوار «حاشا» مى‏نشاند و به‏كامت زهرابه «ترديد» مى‏ريزد!...

آيا نمى‏خواهى «هجرتى در درون‏» داشته باشى؟

براى «سير آفاق و انفس‏»، گامى ديگر و عصايى ديگر و تن‏پوشى ديگرلازم است.

... آيا مهيايى؟

زيستن در دامن رنجها و پذيرفتن محروميتها، براى رسيدن به‏آسايش و برخوردارى است.

رنج دنيا، راحت آخرت را در پى دارد،

و... محروميت دنيوى، نعمت و رفاه آخرت را، ولى، براى آنان كه آن‏«مرحله‏» را باور داشته باشند و آگاهانه و انتخابگرانه، «نقد دنيا» را فداى‏«آخرت‏» كنند.

وگرنه، كم نيستند كسانى كه رنج دو جهان و عذاب دو سرا را خواهندداشت و محروميت هر دو مرحله را خواهند چشيد: «خسر الدنيا و الآخرة‏».

براى زيستن در دامن رنجها و تحمل ابتلاءات، بايد منطق داشت.قيچى كردن باور از آخرت، مشكلى را حل نمى‏كند و بحران انديشه راافزونتر مى‏سازد.

اين زندگى به جايى بند نيست،

گاهى مثل شكستن ساقه‏اى در طوفان، غرق شدن قايقى در درياى‏مواج، مرگ راه گم كرده‏اى در كوير خشك، پژمردن گلى در دستهاى يك‏كودك، سوختن و دود شدن مشتى زباله، تركيدن يك حباب بر روى آب‏است. گاهى ورق كتاب زندگى، به تعبير «صائب تبريزى‏»، «به نسيم مژه برهم زدنى‏» نابود است.

آنكه زندگى را، نوعى جان‏كندن تدريجى مى‏داند،  اگر خدا را در زندگى‏و عقيده به معاد را براى پس از زندگى نداشته باشد، راست مى‏گويد.

زندگى بدون اعتقاد به خدا و معاد، جهنمى است كه انسان در آن‏مى‏سوزد و زندانى است كه انسان، گرفتار عذاب پيوسته است، و مرگى است‏به نام زندگى.

ولى همه اينگونه نمى‏بينند و نمى‏شناسند.

اقبال لاهورى مى‏گويد:

مذهب زنده‏دلان، خواب پريشانى نيست از همين خاك، جهان دگرى ساختن است

تنها «آخرت گرايى‏» است كه به «حس خلود» كه در نهاد و عمق فطرت‏ماست پاسخ مى‏دهد و معماى حيات و «راز بقا» را براى ما كشف مى‏كند.

نقد انديشان ماده‏گرا و دنياباور، از حل اين معما عاجزند و از «وسعت‏وجود» و «عمق هستى‏» بى خبرند.

وقتى آب بركه‏اى، غير از چهره آشكارش، عمقى هم دارد،

وقتى سطح زمين، غير از اين پوسته، ژرفاى ناپيدايى هم دارد،

و... وقتى گستره خاك و پهنه محيط، تنها همين «پيرامون‏» ما نيست،بلكه افقهاى دور دست‏ترى هم دارد كه با اين چشم، ديدنى نيست، چرا در«مجموعه هستى‏» و «كل آفرينش‏»، چنين نباشد؟

ما هم «جهان غيب‏» داريم، هم «غيب جهان‏».

هستى، تنها همين نيست كه به چشم مى‏بينيم و با حس، ادراك‏مى‏كنيم. آنچه را هم كه مى‏بينيم و حس مى‏كنيم، باز همه حقيقت اشياءنيست. در وراى اين «عالم محسوس‏»، عوالمى وجود دارد، نامرئى ونامحسوس، كه همان غيب جهان است. و در عمق اين «جهان فيزيكى‏»هم حقيقت نابى هست، فراتر از ماده، كه «متا فيزيك‏» نام دارد و «جهان‏غيب‏»!

آن «ناديدنى‏» ها را با چشم و نگاهى ديگر بايد ديد، با «چشم دل‏».

و آن «ناشنيدنى‏» ها را نيز بايد با «گوش جان‏» شنيد.

رسولان الهى، كه پيام آورانى از آن جهان‏اند، آمده‏اند تا چشم و گوش‏بشر را به همين حقايق بگشايند. آمده‏اند تا به «ديد» انسان، هم «وسعت‏»ببخشند، هم «دقت‏»، هم «عمق‏».

فقط پيش پاى خود را نبينيم، كه آفاق گسترده‏ترى هم هست.

فقط سطح و ظاهر را نشناسيم، كه عمق و ژرفايى هم هست.

در معبد هستى

خستگى تن به چيزى زايل مى‏شود،

و خستگى روح، به چيز ديگر!

«آب‏»، تشنگى جسم را از بين مى‏برد و «اشك‏»، تشنگى روح و جان‏را.

«نيايش‏»، ضرورى‏ترين نياز زندگى است.

بندگى خدا، انسان را از بند بندگى بندگان مى‏رهاند و به عزت وبى‏نيازى مى‏رساند.

خواجه عبدالله انصارى گوى:

«الهى! چون در تو نگرم، از جمله تاجدارانم و تاج بر سر،

و چون در خود نگرم، از جمله خاكسارانم و خاك بر سر.»

وقتى كه در پيشگاه خدا مى‏ايستى و چهره بر خاك نياز مى‏گذارى وقامت غرور را در «محراب خضوع‏» در هم مى‏شكنى و تازيانه كرنش براندام خود نمايى فرود مى‏آورى، شايستگى «عبادت‏» مى‏يابى.

تا «بنده‏» نشوى، «آزاد» نخواهى شد!

شگفتا كه در آستان خدا، هر كه خاضعتر و بنده‏تر است، مقرب‏تر وكاملتر است.

تو، سراپا نيازى، و «او»، قدرت مطلق است و هستى آفرين.

رابطه «تو» و «او»، چه مى‏تواند باشد، جز بندگى؟

جهان، محراب وسيع نياز است و همه كائنات، حتى درختان و صنوبرهاو گلها، نيايشگران «معبد هستى‏».

تو در كجاى اين مجموعه ستايشگران و نيايشگرانى؟

وقتى همه ذرات عالم بر مدار «حق‏» مى‏چرخند، وقتى به عبادت‏مى‏ايستى هماهنگ همه جهان شده‏اى.

«فطرت‏»، ما را به سوى خدا مى‏خواند.

زبان فطرت ما اگر تجلى و ظهور يابد، همان «عبادت‏» مى‏شود.

روزى چند بار در «چشمه بندگى‏» روح را شستشو مى‏دهى و نهال‏فطرت را «آبيارى‏» مى‏كنى. پس... بايد بهتر از اين شوى!

هر كس به زبان و لهجه‏اى سخن مى‏گويد،

يك «زبان مشترك‏» و فراگير و همه فهم هم وجود دارد كه نيازمندمترجم هم نيست، و اگر با آن زبان با مردم صحبت‏شود همه مى‏فهمند،همه آن پيام را روشن و آشنا مى‏يابند; اهل هر كجا و از هر نژاد كه باشند.

آن زبان مشترك، «زبان فطرت‏» است،

همان كه در عمق وجود هر كس وجود دارد،

همان كه مى‏گويد: خوبى بهتر از بدى و وفا بهتر از نيرنگ و صداقت‏برتر از دروغ است،

همان ميل به پرستش و نيايش، همان نوع‏دوستى و لذت بردن ازخدمت‏به مردم و يارى كردن مظلوم و نجات درماندگان،

همان كه در بحرانها تو را به يك تكيه‏گاه، متوجه مى‏سازد و در ياس‏هاو ناكامى‏ها، چراغ اميد را در دلت زنده و روشن نگاه مى‏دارد،

همان كه وقتى يك روح بلند را مى‏بينى، به تعظيمت وا مى‏دارد و چون‏خطا و خلافى از تو سر زد، «احساس شرمندگى‏» را بر شاخه وجودت‏مى‏روياند.

اين همان «فطرت‏» است و زبانش زبان يكدلى، يك‏رويى، زلالى وبى‏رنگى است
+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 19:36  توسط سید  |  نظر بدهید

 

خداوند، ما را بر پاكى و خوبى سرشته است و با همين «زبان‏» فطرت‏هم با ما سخن مى‏گويد، زبانى آشنا كه اگر به عمق دل و وجدانمان‏برگرديم، دعوت و نداى خدا را مانوس و آشنا مى‏بينيم و مى‏يابيم.

خيلى از اينها كه بدى مى‏كنند، «بد» نيستند. اصلا هيچ كس ذاتا بدنيست، بدى را ما پديد مى‏آوريم و فطرت پاك خدايى را مى‏آلاييم. لجن‏پراكنى شيطان و وسوسه انگيزى ابليس، چراغ فطرت را كم سو يا خاموش‏مى‏سازد.

اگر گوش به وسوسه شيطان دهيم، زبان فطرت نيز گنگ مى‏شود.

خدا با ما با همان زبان كه ما را سرشته است‏سخن مى‏گويد و اميدمان‏مى‏دهد كه: «اى كسانى كه بر خويش بدى و اسراف كرده‏ايد، از رحمت‏خدامايوس نشويد، كه او گناهان را مى‏آمرزد.

اين چيست جز مخاطب قرار دادن همان فطرت؟!

اگر شرايط محيط و جامعه بد است، چرا فطرت را بيالاييم؟ آيا بهترنيست كه محيط را دگرگون سازيم و «فضاى فطرى‏» بيافرينيم؟...

زبان فطرت را از ياد نبريم.

معبر عشق خدا

از «بينايى‏» تا «بينش‏»، فاصله بسيار است،

همچنان كه فاصله «چشم‏» تا «ديد»، زياد است.

«بصيرت‏»، تيزبين‏تر از «بصر» است، گاهى آنان كه چشم ندارند،بيناترند. «ديده از هر كه گرفتند، بصيرت دادند». حتى «دل‏»، بهتر از«ديده‏» مى‏بيند و مى‏شناسد، ولى... به شرط آنكه «چشم دل‏» را غبارنگرفته باشد.

آن وقت، «نگاه‏» از نگريستن لذت مى‏برد، چرا كه در چشم اندازش‏جلوه‏هاى ديگرى پيدا مى‏شود. به قول هاتف اصفهانى:

«چشم دل‏» باز كن كه «جان‏» بينى آنچه ناديدنى است، آن بينى

معبر «عشق خدا»، از كجا گشوده مى‏شود؟ بايد چشم انداز بصيرت تو،بالاتر و وسيعتر از ماده و ظاهر باشد. حتى اگر خدا را دوست مى‏دارى، نه به‏خاطر خودت باشد، بلكه به خاطر او باشد. او كه كانون همه خوبيها وزيباييهاست.

وقتى كه هستى تو، عطيه و هديه خداست، وقتى كه غرق نعمتهاى‏اويى، مگر مى‏توانى دوستش نداشته باشى؟

ميان عاشق و معشوق، حبيب و محبوب، دوست و دوستدار، بايد نوعى‏سنخيت و شباهت‏باشد.

محبت‏يك طرفه به سامان نمى‏رسد. «چه خوش بى، مهربانى هردوسر بى...»

عشق، اگر عاشق را به همسويى و همسانى و همرنگى با محبوب‏نرساند، نمى‏پايد. و... اصلا از كجا كه عشق باشد؟ يك ادعاست، يا هوس!

دل، اسير عشق كيست و چيست؟

خداوند به موسى‏عليه السلام وحى كرد: «آن كس كه گمان مى‏كند محبت مرا دردل دارد، ولى شبها تا صبح مى‏خوابد، دروغ مى‏گويد. مگر نه اينكه هردوستى، خلوت با دوستش را مى‏خواهد؟ اى موسى! خشوع قلب و خضوع‏بدن و اشك ديدگانت را به من هديه كن، آنگاه مرا نزديك خود خواهى‏يافت...».

اين، محك شناخت عشق خداست.

عاشق كيست و عاشق نما كدام است؟...

وقتى كاه جان ما، مجذوب كهرباى جانان شد، آنگاه، «خدا» رامى‏بينيم، نه «خود» را، و رضاى «او» را مى‏طلبيم، نه «خويش‏» را.

اين، اوج خداجويى و عرفان است و رسيدن به «آزادگى‏» و نهايت‏«بندگى‏».

وقتى همه كارها براى خود و در جهت «خود محورى‏» باشد، اينجا نه‏توحيد، كه شرك و نه اخلاص، كه عجب و طمع، حاكم گشته است.

«خود»، يك چاه است.

گاهى يوسف روح و جانت در آن اسير مى‏ماند و زندانى مى‏گردد. بايداين يوسف گرفتار را از آن چاه بيرون آورد و «عزيز»ش ساخت.

آيا تا به حال، «هجرت در خويش‏» كرده‏اى؟

قرآن، هم «هجرت آفاقى‏» و هم «هجرت انفسى‏» را مطرح كرده است.هجرت از خود و در درون خويش، يعنى هجرت از ظلمت‏به نور، هجرت از«سيئات‏» به «حسنات‏»، از «ريا» به «خلوص‏»، از «معصيت‏» به «طاعت‏»،از «خود» به «خدا».

بايد «خدا محور» بود، تا بت «نفس‏» قدرت پيدا نكند و شيطانك‏هايى‏چون خودخواهى، خودپسندى، خودبينى، خودستايى، خودنمايى،خودپرستى و... در «كعبه دل‏» حضور نيابند.

اينها اگر در جان رخنه كنند و بر ساقه روح برويند، ديگر جايى براى‏«خدا»، «ايثار»، «خلوص‏»، «تسليم‏» و «تواضع‏» نمى‏ماند.

بايد «خود» را فراموش كرد تا «خدا» را يافت.

حضرت امام‏قدس سره فرمود:

«... و آن چاهى كه از همه عميق‏تر است، چاه نفسانيت است‏».

كيست كه نخواهد «عزيز مصر وجود» شود و «سلطان سرير شهود»، آن‏چنان كه «شيخ بهايى‏» فرمود؟!

آينه فطرت

انسان، آفريده خداست; خداى خير و كمال و جمال.

از خدا، جز «خير» بر نيايد. پس اين شر و تباهى موجود در انسانها ازكجا و از چيست؟

درست است كه انسان، برگزيده خدا و مسجود فرشتگان و امانت‏دارالهى است، ولى اگر به «فطرت‏»، پشت كند، اگر بعد خاكى را بر بعد افلاكى‏غلبه دهد، اگر در سر دو راهى نفس و خدا، فرمان دل خويش را به شيطان‏بسپارد، همان خواهد بود كه فرشتگان هم به خداوند اعتراض كردند كه‏آدميزاد، تباهى آفرين و خونريز است!

مسيرى را طى مى‏كنيم، به درازاى «از اويى‏» و «به سوى اويى‏».عصاى دستمان در پيمودن اين را، «حسن انتخاب‏» است و رهتوشه ما،توجه به «هدف‏».

فطرت خداجو و خداياب را همه داريم، بشرطى كه آن را زير گرد و غبارنفس پرستى دفن نكنيم.

تو، در پى چشمه نور و روشنايى مى‏شتابى، تو در «نيستان وجود»، نفيرفراق سر مى‏دهى و سرود شوق مى‏خوانى تا به اصل خويش برسى.

اگر اين فطرت را بشناسى و بيابى و آن را باور كنى و بارور سازى، به خدامى‏رسى و به مقام «قرب‏» نايل مى‏شوى. وگرنه، وقتى با دو دست‏«طغيان‏» و «عصيان‏»، آن فطرت نورانى را به گل و لاى «فساد» بيالايى،اگر بالا هم بروى، پايينى! اگر پيش هم بروى به سوى دوزخ است و اگرقدرت هم بيابى قدرت بر گناه و فساد است و خدا نكند كه چنين شود!

دست‏يافتن به آن «اوج‏»، در سايه «فروتنى‏» است.

رسيدن به «قرب‏»، نتيجه بيدار ساختن «فطرت‏» در همه عمر است.قلبهاى آماده و متواضع، بهتر و راحت‏تر جلوه‏گاه معرفت‏حق و ظهوربندگى مى‏گردد.

صيقل خوردن جان، در سايه «پروا پيشگى‏» و «خداترسى‏» است. گل‏فطرت هم در اين بوستان مى‏شكفد و مشام دل و جان را معطر مى‏سازد.

آنكه چهره جان را در «چشمه ذكر» مى‏شويد، اهل «صفا» مى‏شود.

و... «غفلت‏»، آيينه دل را تيره مى‏سازد.

كدام خشت تيره، تا كنون جلوه‏گاه فروغ خورشيد بوده است؟...

خورشيد، در آيينه روشن و شفاف است كه انعكاس مى‏يابد.

گاهى دنيا را به سان يك «زندان‏» مى‏بينى و خود را در «غريب آباد»اين جهان، گرفتار وحشت و تنهايى.

اين، نشان چيست؟

شايد جرقه‏اى از روح عطشناك توست كه به جهانى برتر و والاتر، ابدى‏و جاودانه، نامحدود و بى‏پايان وابسته است. حس مى‏كنى كه در اين «جا»،به همه خواسته‏هايت نمى‏رسى، دل و جانت اشباع نمى‏شود، عشقى دارى‏كه دنيا پاسخگوى آن نيست و گمشده‏اى دارى كه در اينجا نمى‏يابى!

«احساس غربت‏» در اين جهان، بازتابى از آن بعد ابديت‏خواهى وحس خلود و جاودانه طلب در روح توست.

مى‏بينى كه در كاروان بشرى، يكايك به كام مرگ مى‏افتند، همه‏عمرها پايان مى‏يابد، انرژيها تمام مى‏شود. خورشيد، به سردى مى‏گرايد،نسلها و نسلها براى مردن به دنيا مى‏آيند و براى واگذاشتن و رفتن،مى‏سازند و آباد مى‏كنند، ثروتها مى‏اندوزند و با دست تهى از جهان‏مى‏روند.

راستى... چيست فلسفه اين آمدن‏ها و رفتن‏ها؟

آيا «خلعت‏خلقت‏» را براى چه مى‏پوشيم؟

از كجا آمده‏ايم؟... و به كجا مى‏رويم؟ و آمدنمان بهر چه بوده است؟ اين‏مساله بزرگ و حياتى، هزاران سال است كه انديشه انسانهاى بسيارى را به‏خود مشغول ساخته است.

«فرزانگان‏»، با جديت‏به اين موضوع مى‏انديشند، تا جواب آن را دريابند. ولى... غافلان يا متغافلان، چون از دريافت و شناخت جواب درست‏ناتوان مى‏مانند، صورت مساله را پاك مى‏كنند و اين سؤال عمده را از ذهن‏خويش مى‏زدايند و گاهى به «پوچ گرايى‏» و «نيهيليسم‏» مى‏گرايند.

تنها عقيده به «معاد» است كه مى‏تواند به زندگى، معنا بخشد وزيستن‏ها را جهت‏دار سازد. منكران رستاخيز و نشور، خيلى زود به‏«پوچى‏» مى‏رسند. آنان كه زندگى را فقط ميان دو پرانتز «ولادت تا مرگ‏»خلاصه مى‏بينند، از تفسير حيات، عاجزند.

كششى كه به سوى دنياى برتر از اين دنيا دارى، نشان بيدارى فطرت‏است.

نگذار اين سؤال، بى‏پاسخ بماند!...

شناخت گنج وجود

دهان، تنها مجراى غذا و هوا نيست.

وقتى نام محبوبى چون «خدا» از آن بر مى‏آيد،

وقتى زبان به تلاوت «وحى الهى‏» قداست مى‏يابد،

اين دهان گشوده به حق و تلاوتگر «آيات خدا»، بايد همچنان پاك ومقدس بماند.

روح آرام يافته در سايه‏سار عبادت، جسمى بى‏آلايش مى‏طلبد و دست‏و پاى دور از گناه و زبانى پاكيزه از دشنام و دروغ.

تو كه مى‏خواهى زلال و پاك شوى،

تو كه دوست دارى همچون سپيده و باران، با طراوت گردى، و همچون‏«چشمه خورشيد»، گرم باشى و نور افشان،

پس به شناخت «گنج وجود» بپرداز.

چرا در گستره هستى، وجود غبار گرفته و به فراموشى سپرده‏اى گرديم؟ما كه مى‏توانيم بدرخشيم، با «ايمان‏»،

ماندگار شويم، با «عبوديت‏»، و... آزاد شويم، از «تعلقات‏»!

پس چرا «اسارت خاك‏» و «حقارت گناه‏» و «بندگى طمع‏»؟

به جاى آنكه روح، در خدمت جسم باشد، اگر جسم و تن، مركب شود وروح و خرد، «سوار»، آنگاه جز در «ساحل بيدارى‏» و «خانه پاكى‏» فرودنخواهد آمد.

برگ برگ درختان هم به ياد او زمزمه مى‏كنند.

چرا انسان، از «طبيعت‏»، عقب‏تر بماند؟!

«پس سير گلستانها، از آن چه كس باشد؟».

پيوند خلق و خالق، از قطره دريا مى‏سازد و از هيچ، همه!

قطره درياست اگر با درياست ور نه آن قطره و دريا، درياست

كاش بيش از آنكه از «خلق‏» حساب مى‏بريم، از «خالق‏» حساب‏مى‏برديم!

شايد بتوانيم سيماى واقعى خود را از مردم بپوشانيم و عمرى «نقش‏»بازى كنيم، ولى از خدا كه نمى‏توانيم!...

بندگان خدا، نه پاداش دهنده‏اند، نه عقوبت كننده. حساب ما باپروردگارمان است، او كه از نهان و آشكار و درون و بيرونمان آگاه است، اوكه همه جهان، محضر اوست و اهل معصيت، در «محضر» او، عصيان‏مى‏كنند و چه زشت و شرم‏آور!

وقتى انسانها، در انجام يك خلاف، از يك ناظر بى‏طرف و حتى ازحضور يك كودك هم شرم كرده، حساب مى‏برند، سبك شمردن خداست‏كه او را به حساب نمى‏آورند.

آيا اگر خدا بداند و بفهمد و ببيند (كه مى‏داند و مى‏بيند) مايه خجلت وشرم نيست؟

نوشته شده توسط پدرت سید | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: سه شنبه هشتم آذر 1384 ساعت :23:52

به دنبال «خدا فراموشى‏»، «خود فراموشى‏» است، و در پى خودفراموشى، باختن زندگى و سوختن جاودانه در دوزخ عقوبت.

كسى كه خود را فراموش كند، چگونه انتظار «رشد» و فلاح و رستگارى‏و تزكيه مى‏تواند داشته باشد؟

«خود آگاهى‏»، كيمياى گرانبهايى است كه تضمين كننده رستگارى‏انسان است.

بايد لحظه‏اى انديشيد:

در طاعت‏خدايى يا در نافرمانى او؟

بنده‏اى يا آزاد!

هرگز مباد، كه خدا تو را در حال انجام حرام ببيند! خدايى كه ديده‏نمى‏شود، ولى مى‏بيند، خدايى كه هيچ جا نيست، ولى همه جا حضور دارد،خدايى كه حتى نگاههاى تو را مى‏بيند و نيتهاى تو را مى‏فهمد و از انگيزه‏و محرك نگاههايت هم خبر ندارد!

و چه غافلانه مى‏چرند، برخى از خود فراموشان، در دشت مسموم گناه!

من تماشاى تو مى‏كردم و غافل بودم.

كز تماشاى تو، جمعى به تماشاى منند!

و اين، حال و روز همه كسانى است كه مى‏پندارند زرنگند و هوشيار، كه‏خطا و خلاف مى‏كنند و رد پايى بر جاى نمى‏گذارند.

روزى كه «اسناد الهى‏» رو شود، معلوم مى‏گردد كه چه كسى چه كاره‏است.

و... آن روز، چه «آبرو» هايى كه بر خاك رسوايى مى‏ريزد!

شرم و حيا هم خوب چيزى است; البته شرم از گناه در محضر دوست وپيش چشم بيناى او.

شرمى عاقلانه و حكيمانه است، شرمى هم جاهلانه و احمقانه.

آنچه در منابع دينى از آن به عنوان «حياى عقل‏» و «حياى حمق‏» يادشده، اشاره به اين دو گونه شرم است.

شرم از سؤال كردن و آموختن، موجب مى‏شود در جهل بمانيم.

اينگونه خجالت كشيدن هم، نابخردانه است و مانع رشد علمى و عقلى‏مى‏شود.

ولى... نوعى خجالت كشيدن، مانع فساد و تباهى و بد فرجامى است.آرى، شرم از گناه و زشتى!

خداى ستار العيوب، در خلوت و جلوت و تنهايى و جمع، با ماست و ازضمير و ظاهر ما، از سر و علن ما، از گفتار و نيات ما آگاه است.

فرشتگان الهى كه مامور ثبت و ضبط اعمالند (كرام الكاتبين) آنان هم‏زودتر از همه، از نيك و بد ما مطلع مى‏شوند. شرم از خدا، شرم از فرشتگان‏«رقيب و عتيد»، شرم از خويش و وجدان خويش، عامل باز دارنده از فروافتادن در لجنزار گناه است.

بزرگان دين، از «حيا» با عناوينى همچون: پوشش زيبا، كليد نيكيها،جامه عيب پوش، سر رشته مكارم، پديد آورنده عفاف، نشانه ديندارى، نام‏برده‏اند.

در حديث است: از ضرب المثلهاى انبياى پيشين، جز اين سخن مردم‏چيزى نمانده است كه: «هرگاه بى‏شرم شدى، هر چه خواهى كن!».

يعنى شرم و خجالت، سد دفاعى و خاكريز مستحكمى در برابر گناه‏است. اين، همان «شرم مقدس‏» است، كه قطره‏اى از آن، شعله‏هاى‏سركش شهوت و معصيت و نفسانيات و هوسها را فرو مى‏نشاند.

امام سجادعليه السلام فرمود:

«از خدا بترس، كه بر تو تواناست، و از او حيا كن، كه به تو نزديك‏است.»

در كاوش از گنج وجود، هر چه وقت‏بگذاريم، مى‏ارزد. بدون اين‏شناخت، با دستانى تهى از حكمت و قلب‏هايى بى‏فروغ بينايى زندگى‏خواهيم كرد.

و چه وحشتناك است‏حيات در ظلمت و زيستن در جهالت!

سپاس، نشانه معرفت

سپاس بر نعمت و نيكى، نشانه «وجدان بيدار» است.

تا «نعمت‏» را نشناسى و به صاحب نعمت، «معرفت‏» پيدا نكنى، زبان‏سپاس و حالت‏شكر پيدا نخواهى كرد.

پس، اولين گام براى ورود به مرحله «شاكران‏»، نعمت‏شناسى است.

احساس انسانى و شعور بشرى و عاطفه و وجدان، حكم مى‏كند كه ازنعمت دهنده، سپاسگزار باشى. چشمى حقيقت‏بين و نعمت‏شناس لازم‏است تا انسان، خود را غرق نعمتها ببيند. زبانى شاكر و قدر شناس بايد، تاحق احسانها را ادا كند.

وقتى من و تو، براحتى در مقابل نيكى و احسان همنوعان خود، به‏سپاس و تشكر مى‏پردازيم، حق سپاس الهى بر ما پيشتر و بيشتر است،آن هم پيوسته و لحظه به لحظه.

به قول سعدى: «هر نفسى كه فرو مى‏رود، ممد حيات است و چون برمى‏آيد، مفرح ذات; پس در هر نفسى دو نعمت موجود است و بر هر نعمتى‏شكرى واجب!».

براستى هم «از دست و زبان كه برآيد، كز عهده شكرش به در آيد؟».

«سپاس زبانى‏» يك مرحله است، «شكر عملى‏» مرحله بالاتر.

وقتى همه قدرت و توانايى جسمى و فكرى ما موهبت الهى است، شكرعملى آن، بكارگيرى اين نعمت در مسير رضاى صاحب نعمت است.

چه بسيار كسانى كه با نعمت‏هاى خدادادى، «گناه‏» مى‏كنند و آنچه راكه بايد وسيله «طاعت‏» گردد، ابزار «عصيان‏» مى‏سازند. چه ناسپاسى‏بزرگى!

كسانى هم هستند كه اگر از چشم و گوش و دست و پايشان معصيتى‏سر زند، شرمگين و سرافكنده مى‏شوند و از اينكه «داشته‏» هايشان غرورآفريده و مايه غفلت گشته است، تازيانه وجدان عذابشان مى‏دهد.

كمترين عقوبت الهى براى ناسپاسان، از كف رفتن نعمت است.

اين محنتى كه مى‏كشم از تنگى قفس كفران نعمتى است كه در باغ كرده‏ام

سپاس خدا، نشانه و سند حقشناسى و صداقت در ادعاى «خدا دوستى‏»است.

با روى گردانى از صاحب نعمت‏خويش، سند بى‏معرفتى خويش راامضا نكنيم و با خداى خود، صادق و رو است‏باشيم و براى او كه در«خدايى‏» كامل است، ما هم «بنده خوب‏» باشيم.

صداقت، گوهر نفيس و كميابى است.

راست گفتن، راست‏بودن، غل و غش نداشتن، ادعا را با عمل يكى‏ساختن، باطن را با ظاهر، گفتار را با رفتار يگانه كردن، اينها نشانه‏هايى از«صدق‏» است.

صداقت و يكرنگى خصلت ارزشمندى است، با خدا، با مردم، با دوست،با همسر، با فرزندان، با همكاران،... حتى با «خود».

به خود دروغ گفتن و خود را فريب دادن، نامردى است. خدا را هم‏نمى‏توان فريفت و براى او نقش بازى كرد!

مدعى «خود دوستى‏» هم، بايد به زيان خود كار نكند و با دست‏خود،عاقبت و سرنوشت‏خود را خراب نسازد، سرنوشت و سرانجامى كه به دنياختم نمى‏شود و «آخرت‏» هم سهمى از آن دارد، سهمى مهمتر و اساسى‏تر!

اگر با خودمان صادق باشيم، «گناه‏» نمى‏كنيم، چرا كه گناه، پرونده ما رابراى «روز حساب‏» سنگين مى‏كند و پاسخگويى ما را بر عملكردمان‏دشوارتر مى‏سازد.

خدا از چه كسانى راضى است؟

چه كسانى را مى‏پسندد و دوست دارد؟

افراد «محبوب‏» در نظر خداوند چه كسانى‏اند؟ آيا تا به حال به اينهاانديشيده‏ايم؟!

اگر در «محبت‏خدا» صداقت داريم، بايد در جلب رضايت و پسند اوبكوشيم. وگرنه

مثل آينه

چرا هميشه به فكر درمان جسم؟

مگر «جان‏» بيمار نمى‏شود كه مداوايش كنيم؟

خدا، بيش از «برون‏»، به «درون‏» مى‏نگرد و بيش از «قال‏»، به «حال‏».

او مشترى دلهاى با صفاست، دلهايى بى‏كينه و حسد، بى‏غرور و خودپسندى.

دل نيز كور مى‏شود، همچون ديده.

دل نيز كدر مى‏شود و غبار آلود، مثل آيينه غبار گرفته.

دل نيز سخت مى‏شود، همانند سنگ.

دل نيز بسته و قفل مى‏گردد، همچون درب.

اگر سنگدلان، كور دلان، بيمار دلان و تيره دلان، ندانند كه دچار چه‏آفت و گرفتار چه دردى هستند، اين خود، بزرگترين درد و بيمارى است!

گاهى دل، بت‏خانه مى‏شود، و تو مى‏پندارى كه خدا در خانه دلت جاى‏گرفته است.

گاهى دل، بيمار مى‏گردد و حتى لذيذترين معارف وحى و نكته‏هاى‏«عبرت‏» و «هدايت‏» هم در كام جان، مزه نمى‏كند و گرانبهاترين گوهرهانيز، به مزاج آن نمى‏سازد.

چه مى‏توان كرد با دلى كه هيچ زاويه‏اى از آن، پذيراى نور حقيقت‏نيست؟!

همانطور كه خانه را از غبار و آلودگى پاك مى‏كنى و مرتب مى‏سازى تاپذيراى مهمان عزيزى باشى، خانه دل را هم بايد از «ريا» و «گناه‏»،گردگيرى كنى.

چند مشت «آب توبه‏»، صورت جان را جلا مى‏دهد و «ديده دل‏» راشفاف مى‏سازد.

دلهاى زنگار گرفته، نمى‏تواند آينه‏اى باشد كه «نور يقين‏» در آن‏انعكاس يابد.

وقتى دست و لباس چرك را مى‏شوييم، چرا «دل آلوده‏» را تطهيرنكنيم؟

و... چه دنياى شگفتى است اين «دنياى دل‏»!

اگر «امير» آن نباشى، «اسير» ش خواهى شد.

و اگر «خدا» را مهمانش نسازى، «شيطان‏» آن را اشغال خواهد كرد.

آنچه در «دل‏» و «انديشه‏» جاى مى‏گيرد و جزو باورها و ديدگاههاى‏انسان مى‏گردد، اغلب از راه «ديدن‏» و «شنيدن‏» است.

اگر قلب، خانه‏اى باشد كه جايگاه عقيده است، «چشم‏» و «گوش‏»، دوپنجره است كه از بيرون، محتواها و مفاهيم و مضامينى را وارد اين خانه‏مى‏سازد.

پس براى داشتن «درون مايه‏»هاى متعالى و سالم، بايد به كنترل ومراقبت از اين دو دريچه و روزنه پرداخت.

«دربانى دل‏» يعنى اين.

آنچه مى‏خوانيم و مى‏شنويم و مشاهده مى‏كنيم، در دل و ذهن ما اثرمى‏گذارد.

كتابچه دل ما، از واژه‏ها و تعبيراتى مثل ديده‏ها و شنيده‏ها نگاشته‏مى‏شود. خمير مايه محتواى اين كتاب درونى، از همين مسموعات ومشاهدات تشكيل مى‏گردد.

وقتى «چشم‏» و «گوش‏» و به تعبير ديگر آنچه مى‏بينيم و مى‏شنويم،در شكل دهى فكر و اخلاق و شخصيت و باورهاى ما تا اين حد مؤثر است،آيا رواست كه اين دو پنجره، بى‏حفاظ و مراقبت در برابر هر سخن و صحنه‏و نوشته و فيلم و صدا و... باز باشد؟

عارفان بزرگ، نسبت‏به آنچه بر دل وارد مى‏شود و آنچه بر ذهن‏ها القاءمى‏گردد، مراقبت داشته‏اند و يكى از عوامل رسيدن به آن رشد روحى ومعنوى را «نگهبانى دل‏» دانسته‏اند. تعبيرشان اين بوده است كه ما «بواب‏قلب‏» و دربان دلمان بوده‏ايم كه به اين جا رسيده‏ايم.

كيست كه به صفاى باطن خود علاقه داشته باشد، اما نسبت‏به‏«واردات قلبى‏» بى‏توجه باشد؟

و كيست كه به سلامت فكرى خود اهتمام ورزد، اما حفاظت و كنترلى‏نسبت‏به آنچه در معرض چشم و گوش او قرار مى‏گيرد، نداشته باشد؟

مراقب درها و پنجره‏هايى باشيم كه به روى دلمان باز مى‏شود!...

حفاظت از حريم دل

هم نور و نسيم، از رخنه‏ها و روزنه‏ها عبور مى‏كند،

هم غبار و گرد و خاك!

كسى كه در انديشه پاك نگهداشتن دل خويش از وسوسه‏هاى شيطان‏و هواى نفس و آلايشهاى دنيا زدگى و خدا فراموشى است، بايد رخنه‏هاى‏ورود اين آلودگى‏ها را به قلب خود ببندد.

سيلاب، از كمترين شكاف، نفوذ مى‏كند و خانه‏اى را ويران مى‏سازد.

غبار و دود و هواى آلوده، از منفذهاى كوچك نيز عبور مى‏كند و فضا وديوار را تيره و آلوده مى‏كند.

بارانى كه بر سقف خانه‏اى مى‏بارد، وجود كمترين شكاف و ترك درپشت‏بام، موجب چكه كردن آب و گاهى فرو ريختن سقف مى‏شود.

بايد دل را نسبت‏به ورود «هوس‏»، عايق‏بندى كرد.

در بستن منافذ و شكافها و رخنه‏هايى كه از آنها انگيزه‏هاى گناه به‏خانه دل راه مى‏يابد، هرچه دقت و محكم كارى شود، خوب است.

مال دوستى، جاه‏طلبى، شكمبارگى، حرص و طمع، هر كدام مى‏تواندمثل رخنه‏اى، «غبار حرام‏» و «دود گناه‏» را به درون زندگيها وارد كند.شهوت سيرى‏ناپذير، رخنه‏گاه ابليس در «حريم قلب‏» و آشيانه ساختن وماوا گرفتن در آن است.

كسى كه نتواند «تمنيات‏» خود را كنترل كند و بر خواسته‏هاى دل مهاربزند، در برابر هجوم سيلاب، مصون نيست.

كسى مى‏تواند در مقابل «هجوم فرهنگى‏» مقاومت كند كه به سددفاعى «تزكيه نفس‏» مجهز باشد.

خود سازى، از اين رهگذر بر هر جوان ضرورى است. هر چند به محدودسازى خويش مى‏انجامد، ولى «مصونيت‏»، ثمره آن است، ميوه‏اى شيرين‏و سعادت آفرين.

فيض كاشانى كه از كارشناسان روح و جان آدمى است و «نفس‏شناس‏» چيره دستى است، مى‏گويد:

«درگيرى بين سپاه فرشتگان و شياطين و كشمكشى كه در ميان اين دودر ميدان قلب بر پاست، تا وقتى است كه قلب، دريچه خود را به روى‏يكى از اين دو نيرو بگشايد...)

اگر قلب را همچون قلعه‏اى بدانى، شيطان هم دشمنى است كه براى‏ورود به آن مى‏كوشد. فرشتگان نگهبان اين قلعه‏اند. اما... وقتى با «جنودابليس‏» همكارى و همراهى كنى و دل را براى ورودشان مهيا سازى، ديگرفرشتگان نگهبان آن نخواند بود، چرا كه تو و دشمن با هم ساخته‏ايد و كاردل را ساخته‏ايد!...

علاء بن زياد گفته است: «قلب، مثل خانه‏اى است كه دزدى از آن‏مى‏گذرد. اگر چيزى باشد بر مى‏دارد، وگرنه مى‏رود. قلب خالى از هواى هم‏هرگز مورد نفوذ و دستبرد شيطان قرار نمى‏گيرد.»

كدام قلعه است كه همچون دلهاى ما، رها و بى‏حفاظ است؟

كدام خانه مثل قلوب ما، اين‏چنين بى در و پيكر است؟

چه كنترل و نظارتى بر ورود و خروجهاى قلبمان داريم؟

نوشته شده توسط پدرت سید | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: سه شنبه هشتم آذر 1384 ساعت :23:51

قلب سليم از كدورتهاى خودخواهى و غرور، مى‏تواند بسترى براى‏استقرار «محبت عارفانه‏» باشد.

دلى كه پر از تمنيات شيطانى و عشق به كامجوييهاى حيوانى باشد،ديگر ظرفيتى براى عشق پاك و آسمانى نخواهد داشت.

اگر كسى راست‏بگويد كه عاشق خدا و اولياء الله است، اين عشق‏صادق او را مى‏سازد و مى‏پرورد و پيراسته و آراسته مى‏كند و به همسويى وهم خطى و همگامى و همدلى با محبوب مى‏كشاند.

اما... كجاست آن عشق صادق، و آن صداقت در عشق؟!

دلى كه طعم محبت‏خدا و اولياء را بچشد، محال است كه جايگزين‏ديگرى براى آن برگزيند.

اين سخن امام سجادعليه السلام در «مناجات محبين‏» است كه:

«خدايا كيست كه طعم شيرين محبتت را چشيد و جز تو محبوب ديگرى‏برگزيد...» 

گرچه عشق، كمى بدنام و متهم شده است، ولى اگر «معشوق‏»، شايسته‏و ارزنده باشد و عشق، «صادق‏» و راستين، مى‏تواند سازنده انسان وزلال‏كننده روح و بالا برنده جان باشد.

عشق، به همرنگى و همراهى مى‏كشاند. و ايثار و گذشت و فداكارى‏مى‏آورد.

عشق، رها كردن «خود» و خواسته‏ها و پسندهاى خود، در پاى «اراده‏محبوب‏» و «پسند معشوق‏» مى‏آموزد.

ولى... تا آن محبوب و دلبر، چه و كه باشد.

سخن از «محبت‏خدا» بسيار گفته مى‏شود، ولى اين گوهر نفيس كجا ونزد چه كسى است؟

اولياء الهى، پيوسته از خدا، اين عشق را خواسته و آرزو كرده‏اند.

راستى!... چه لذتى دارد كه انسان هم عاشق خدا باشد، هم معشوق او.هم حبيب باشد، هم محبوب، محبت دوجانبه و از دو سو (يحبهم ويحبونه).

اگر ذره‏اى از آتش اين عشق در خرمن جان افتد، مى‏سوزاند و خاكسترمى‏كند و از عاشق، سلب جهت كرده، عقربه دل و جانش را رو به سوى‏معشوق مى‏گرداند.

امام عارفان و عاشقان، حضرت سجادعليه السلام در «مناجات محبين‏»مى‏فرمايد:

«خدايا! از تو محبت دوستدارانت را مى‏خواهم و عشق هر كارى كه مرا به‏قرب تو برساند. مى‏خواهم كه عشق خودت را نزد من محبوب‏تر از جزخودت قرار دهى، عشقم را به تو، رهنماى به سوى رضوانت قرار دهى واشتياقم را به تو، عامل ترك گناه سازى. خدايا!... منت نه، به من بنگر،با چشم دوستى و نگاه عاشقانه مرا بنگر، از من روى بر مگردان...».

آيا عشقى كه انسان را به «رضاى الهى‏» بكشاند و شوقى كه از«عصيان‏» باز دارد، سازنده نيست؟!

خدايا، جرقه‏اى از اين آتش در جانمان بيفكن، تا بسوزيم و بسازيم و به‏مقام «رضا» برسيم و «قرار» بگيريم.

«رضا»، ثمره محبت است. «محبت‏» هم ميوه درخت‏يقين است.

از برجسته‏ترين خصال اخلاقى و سلوك روحى، «رضا» است.

آنكه در پس جلوه‏هاى ظاهرى دنيا و صحنه‏هاى مشهود و علل واسباب پيدا، به تدبير و اراده‏اى پنهان هم عقيده دارد و «مشيت الهى‏» رادر وراى تقديرات مى‏بيند، نسبت‏به آنچه پيش مى‏آيد، با خوش‏بينى‏برخورد مى‏كند.

صاحب «رضا» از آرامش روحى و طمانينه برخوردار است.

كسى هم كه به زمين و زمان و خدا و خلق خدا بدبين است و به ديده‏«عدم رضا» مى‏نگرد، پيوسته در رنج و حزن و اندوه است.

آنكه «يقين‏» و «محبت‏» دارد، «رضا» هم دارد، حتى از رنج و بلا،«لذت‏» هم مى‏برد.

اين ديگ ز خامى است كه در جوش و خروش است چون پخته شد و لذت دم ديد، خموش است

ريشه بسيارى از افسردگيها و غصه‏ها، كمبود يا نبود ايمان و يقين وعشق به حيات و حيات آفرين است. اين كاستى، سبب مى‏شود آدمى خودرا از كائنات، «طلبكار» بداند و چون چرخش روزگار به كام دل و بر وفق‏مرادش نباشد، زبان به گلايه و شكوه بگشايد.

اولياء خدا راحت جسم و جان را در گوهر «رضا» مى‏جستند.

به فرموده مولايمان على‏عليه السلام: «ارض، تسترح‏»

راضى باش، تا راحت و آسوده شوى.

در معيشت و رزق و روزى هم، آنكه به قسمت‏خدايى رضا باشد، آسوده‏دل و راحت است. آنكه راضى نيست، اندوههاى جانكاه دارد.

ثمره قلبى و آثار مشهود و محسوس رضا، راحتى جسم و جان است واين كلام حضرت صادق‏عليه السلام است.

چه دارويى ثمربخش‏تر از «رضا»، براى غم زدايى سراغ داريد؟

به فرموده امام على‏عليه السلام:

«الرضا ينفى الحزن‏».

رضامندى، اندوه را مى‏زدايد.

بندگى خدا كردن و به ولايت او گردن نهادن و محبت او را در عمق جان‏داشتن و به وعده‏ها و گفته‏هاى حضرت حق، باور و يقين داشتن، بوستان‏وجودمان را از گلهاى «رضا» خرم مى‏سازد.

و اگر «او» از انسان راضى باشد و چيزى را براى وى بپسندد، چه لذتى‏بالاتر از رضامندى به رضاى حق؟!

يكى درد و يكى درمان پسندد يكى وصل و يكى هجران پسندد

من از درمان و درد و وصل و هجران پسندم آنچه را جانان پسندد

مشكله كمبود ايمان

عقيده‏اى كه در زندگى نقش نداشته باشد، تنها «دانستن‏» است، نه‏«باورداشتن‏».

دانستن هم به تنهايى كارساز نيست.

پشتوانه «ايمان‏» است كه «علم‏» را تاثير گذار مى‏كند.

اگر عقيده به خداى «دانا، بينا، شنوا»، ما را به دورى از گناه و پرهيز ازپستى وادار نكند، پس چه فرقى است ميان «خدا باور» و «خدانشناس‏»؟

بشر عادت دارد كه «محسوس‏» را بيشتر باور كند تا معقولات‏نامحسوس و حقايق نامرئى و نامشهود را. پيامبران نيز همين مشكل را بامردم «ظاهربين‏» داشتند.

چرا جلوه‏هاى حقيقت، براى حضرت على‏عليه السلام چنان روشن است كه‏مى‏فرمايد:

«اگر پرده‏ها كنار رود، بر يقينم افزوده نمى‏شود»؟

و چرا آن ديگرى مى‏گويد اگر خدا را در آزمايشگاه يا زير چاقوى جراحى‏نبينم، نمى‏پذيرم؟!

آن «ايمان به غيب‏» است و اين «مادى گرى‏».

مشكل جوانان ما، امروز، ضعف اطلاعات دينى و معلومات مذهبى‏نيست، چون «معلومات‏»، خيلى كارساز نيست، از اين جهت هم چندان‏كمبود نيست. آنچه كمبود داريم، «ايمان مذهبى‏» است.

شياطين جن و انس نيز همين گوهر را هدف غارت و شبيخون قرارداده‏اند. اگر «باور» آسيب ببيند، رفتارها آسيب ديده است، چون هر كس به‏گونه‏اى عمل مى‏كند كه باور كرده است.

خدا باورى، خداترسى مى‏آورد.

ايمان به معاد و حساب قيامت، محصولى جز تقوا و تعهد ندارد.

پس، گام مهم، تقويت‏بنيان عقيده و ايمان است.

ظرف دلها اگر با ايمان و يقين پر شود، محل نزول بركات الهى است، واگر با ترديدها و هواها و بى‏قيدى‏ها انباشته گردد، پايگاه و جايگاه شيطان‏خواهد شد.

در پاكسازى اين «پايگاه‏» و افشاندن بذر ايمان، در اين «مزرعه‏»، خودشما نيز سهمى داريد و نقشى.

تزكيه نفوس و تقويت تعقل و بالا بردن سطح درك و ديد، بر عهده‏كيست؟ خودتان يا ديگران؟ يعنى خودتان در اين زمينه مسؤوليتى‏نداريد؟

«كتاب‏»، يكى از ابزار تجهيز خويش به بينش و باور است.

«علم و عمل‏» نيز دو بال پرواز است، يكى پشتوانه است، ديگرى‏چاشنى تاثيرگذارنده و پيش برنده.

«آموختن‏»، و پيوسته معلومات جديد فراگرفتن و در جريان ديدگاههاى‏نو و دانشهاى جديد و تجربه‏هاى موفق ديگران قرار گرفتن، ضرورت‏توفيق در امر خودسازى است. هيچ لحظه نبايد احساس كنيم كه ازآموختن بى‏نيازيم، چه آموزش نكات علمى، چه شيوه‏هاى عملى و تجربى‏و چه معارف دينى و سلوك اخلاقى و عرفانى.

وقتى راه و مسير رشد و تعالى، باز است و طولانى، چرا قناعت‏به اندك وناچيز؟

افزون‏طلبى در دانش و تجربه، يك ارزش است.

و قناعت در علم و كسب فضيلت نيز، يك ضدارزش.

خدا نكند كه برداشتنى‏ها را گذاشته باشيم و بگذاشتنى‏ها را برداشته‏باشيم!

درس بزرگ «رهايى از تعلقات‏» را اگر نياموخته باشيم، پيوسته مشكل‏خواهيم داشت و هر قدم دامى و هر لحظه خطرى ما را تهديد مى‏كند و«مال‏» به عنوان يك لغزشگاه، سر راهمان كمين خواهد زد.

ريشه بعضى لغزشها و گناهان، «مسائل اقتصادى‏» است.

«تقواى مالى‏» يعنى اينكه نسبت‏به ثروت و مال، انسان حسابگر باشدكه «از كجا مى‏آيد» و «به كجا مى‏رود».

چه بسيار كسانى كه براى لقمه نانى به گناه مى‏افتند، يا براى افزايش‏ثروت خويش، مرز «حرام‏» را زير پا مى‏گذارند، و به «منطقه ممنوعه‏اقتصادى‏» قدم مى‏نهند.

حرام خوارى، اسراف، طمع، كسب حرام، درآمدهاى نامشروع، رشوه وربا، كم كارى و تقلب، قاچاق فروشى و احتكار، گرانفروشى و اجحاف درمعامله و... دهها از اينگونه لغزشگاهها، همه معلول تن دادن و دل سپردن‏به «نفس سيرى‏ناپذير» است.

مگر شكم، چه قدر گنجايش دارد؟

مگر عمر دنيوى ما چه اندازه است؟

آزاد، كسى است كه از بندگى شكم آزاد باشد.

تكاثر و ثروت اندوزى، به «تفاخر» مى‏انجامد و تفاخر به تكبر واستكبار.

اسارت شكم نيز، انسان را ذليل مى‏سازد.

بدهكارى به شكم، بهتر از بدهكار بودن به مردم است. آيا نخوردن ومديون شكم بودن، به حريت و آزادگى نزديكتر نيست؟!

آنكه اسير شكم و شهوت است، با چه رويى مدعى آزادگى است؟

مگر مى‏توان با شكم پر و سيرى مفرط، به «مناجات نيمه شب‏»برخاست؟

انس با خلوت شب، گوهرى است كه هرگز به برخورداران مرفه و تن‏پروران مشغول به عيش و نوش نمى‏دهند.

حتى آنان كه در پى «حال عبادت‏» و «خشوع در نيايش‏»اند، سعى‏مى‏كنند كه به قول سعدى، اندرون از طعام، خالى داشته باشند تا در آن نورمعرفت‏بينند.

زيستن براى خوردن نيست. بلكه خوردن براى زيستن، و زيستن براى‏تلاش و عبادت و خدمت است.

بزرگان گفته‏اند:

«حكمت وعلم، در گرسنگى قرار داده شده، وجهل و معصيت در سيرى‏».

اين، به معناى دفاع از فقر نيست، بلكه گامى براى كنترل نفس و كم‏خورى و قناعت است، تا به «گناه اقتصادى‏» نيفتند».

آنچه ارزش است، «كف نفس‏» اختيارى است

نوشته شده توسط پدرت سید | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: سه شنبه هشتم آذر 1384 ساعت :23:50

اگر غفلت زده و بى‏خيال باشيم، دشمن جان خدايى ما، هوشيار و بيداراست و تارا جگر.

آيا راههاى ورود و عبور شيطان به دلهايمان را بسته‏ايم؟

آيا خانه دلمان را از كالاهاى هوس برانگيز ابليس، مانند حرص، حسد،غضب، تكبر، طمع، شتاب، بخل، تعصب، بدگمانى، دنيازدگى، شكمبارگى‏و... خالى كرده‏ايم تا از گزند «عبور سارقانه‏»اش مصون باشيم؟

اگر درونى غير مهذب و قلبى غيرمصفا داريم، چه تضمينى است كه‏«نفس اماره‏» طمع به لغزاندن ما نبندد؟

هم «نفحه رحمانى‏» بر گوش جانمان مى‏دمد، هم «نفثه شيطانى‏»، تاگوش جانمان شنواى كدام «دعوت‏» باشد! و ما به كدام يك از دو حريف‏عقل و نفس، ميدان دهيم.

اگر «عقل‏» را مشاور خودت كنى، حريف «نفس‏» مى‏شوى. وگرنه، اين‏دشمن درونى و خانگى، خيلى قوى‏تر از تو را به خاك نشانده است.

اگر حيله‏هاى نفس را نشناسى، چگونه مى‏خواهى بر آن غلبه كنى؟

اگر خود را آزاد در اختيار وسوسه‏هاى نفس قرار دهى، چگونه اميد دارى‏كه از زنجيرهاى اسارتش در امان بمانى؟

وقتى نتوانى بر مركب چموش «غضب‏» مهار بزنى، با مغز بر زمينت‏مى‏كوبد. وقتى قوه «شهوت‏» را در كنترل نداشته باشى، رسوايت مى‏سازد!اگر دل را از حسد، ريا، عجب، خود خواهى، تكبر، بد گمانى و حرص، پاك‏كنى، شيطان از كدام راه مى‏تواند وارد قلعه قلبت‏شود؟

اينها هر كدام، گذرگاه پيدا و پنهان رخنه ابليس به درون توست.

گاهى «تكبر»، نمى‏گذارد در مقابل «حق‏»، تسليم شوى.

گاهى هم «خود پسندى‏»، مانع مى‏شود كه «عيب‏» خود را ببينى و ازتذكر و هشدار يك دلسوز و خير خواه، بهره بگيرى.

كسى كه خارى را در چشم ديگران مى‏بيند، اما درختى را در ديده‏خويش نمى‏بيند، گرفتار «كوردلى‏» است. اين محصول همان «حب نفس‏»و «خود خواهى‏» است.

آرايش ظاهر براى «مردم‏»، چه سود خواهد داشت؟ وقتى كه خودت وخدايت مى‏دانيد كه در باطن چه خبر است!

آنكه روحيه «تواضع‏» دارد، حرف حق را مى‏پذيرد، از انتقاد استقبال‏مى‏كند، نصيحت‏خير خواهانه يك وست‏خوب يا مربى دلسوز را به ديده‏منت مى‏گذارد و سپاسگزار او مى‏شود.

چه كسى گفته كه ما بهترين و بى‏عيب‏ترين هستيم؟

چرا بى‏شكيبى و تحمل ناپذيرى و كم ظرفيتى نشان دهيم كه «راه‏خير» را به روى خودمان ببنديم؟!

كيست كه بى‏نياز از «تذكر» باشد؟

درياى دل، زورق زياد

آشفتگى «درون‏»، «بيرون‏» را هم آشفته مى‏سازد.

«قرار درونى‏» هم، آرامش بيرونى پديد مى‏آورد و سكون و اطمينان دل،به هيئت ظاهرى هم سنگينى و وقار مى‏بخشد.

اگر «دريا» باشى، با افتادن هر «سنگ حادثه‏» اى، موج بر نمى‏دارى ومتلاطم نمى‏شوى.

لنگر باور و يقين، يكى از عوامل آرامش بخش و قرار آفرين است.

راه زندگى را با چه طى مى‏كنى؟

اگر روى دو پاى «بيم‏» و «اميد» راه مى‏سپارى، اميدى هست كه با«حفظ تعادل‏»، راه را به سلامت‏به مقصد برسانى و آنجا «قرار» بگيرى و«استقرار» بيابى.

«خشيت‏» چيست و «خشوع‏» كدام است؟

يكى از همسران حضرت رسول‏صلى الله عليه وآله مى‏گويد:

پيامبر با ما مشغول گفتگو مى‏شد. همين كه هنگام نماز مى‏رسيد، چنان‏به خدا مشغول مى‏شد كه گويى ما را نمى‏شناسد! 

آرى... «رنگ رخساره خبر مى‏دهد از سر ضمير».

كشتى دل وقتى در ساحل «ايمان‏» لنگر انداخته باشد، ديگر هيچ‏طوفانى آن را اين سو و آن سو نمى‏برد و به تلاطم نمى‏كشاند.

بايد كوشيد كه «دريا دل‏» شد و در درياى دل، «بادبان دعا» برافراشت،بر «زورق ياد» نشست و براى مصونيت از هجوم موجها و تلاطم اين دريااز «لنگر يقين‏» بهره گرفت.

كسى كه از داروى آرام بخش «ياد خدا» بهره نگيرد، چگونه مى‏تواند از«خشوع‏» و خضوع‏» و «حضور»، بهره‏مند گردد؟!

هيهات!... كه اين گهرها را ارزان نمى‏دهند.

براى غواصى در اقيانوس معرفت، بايد شناگرى ماهر بود، بى‏هراس‏نهنگ و موج دريا، تا به آن گوهر رسيد و جرعه‏اى از آن «شراب طهور»نوشيد.

... اين گنج، به رنجش مى‏ارزد.

اگر سر انگشت لطف خدا، تار جان ما را بنوازد، دلمان آهنگ ابديت ونواى جاودانگى خواهد داشت. اما امان از روزى كه ميدان تاخت و تازشيطان و ملعبه دست هوس گردد. آنگاه، با موسيقى هوس، بزم ابليس راگرم مى‏كند و شراب غفلت در جام گناه مى‏ريزد.

قلمرو قلب، هم مى‏تواند «مهبط نور» باشد، هم «جولانگاه‏شيطان‏».تعيين آن نيز با خود انسان است.

كسى كه دل را در اختيار صالحات بگذارد و چراغ شوق به خير و عشق‏به پاكيها و خوبيهارا در «خانه دل‏» برافروزد، «حسنات‏» و «صالحات‏»،جريان زلال و نابى مى‏شود كه از درون جوشيده، به بيرون، به اندام، به‏چشم و دست و زبان جارى مى‏شود.

وقتى دل پاك و خدايى بر دست و ديده تاثير گذاشت، حركات انسان‏همه معنوى و الهى و به رنگ رضاى خدا مى‏شود.

اين، ثمره تزكيه اخلاق و تصفيه درون است كه از بركات شب‏بيدارى‏ها و سحر خيزى‏ها و تهجدهاست.

نجواى شبانه و نيايشهاى سحر گاهان، فرصت‏شستشوى روح و جان‏است. مبادا خواب غفلت، «ديده دل‏» را فراگيرد و «چشم درون‏» از تماشاى‏زيباييهاى معنوى هستى در لحظه‏هاى سراسر نور و حضور، كور باشد!

در «كوير آباد هستى‏»، همت و اراده جوان آگاه است كه مى‏تواند جهانى‏خرم از ايمان و صفا پديد آورد. انسان، باغبان اين مزرعه پر طراوت حيات‏است. چرا غفلت از خودسازى؟

كسى كه دنياى تودرتو و شگفت «دل‏» را سير نكند و «نفس‏» هزارچهره و هزار دام را نشناسد، با هر نقابى كه به چهره نفس ببيند، فريب تازه‏اى مى‏خورد و دل او به دام نفس مى‏افتد.

اين نيز مرحله‏اى از «خودشناسى‏» است.

آنان كه خود را بهتر بشناسند، راحت‏تر از «خود» مى‏رهند و به «خدا»مى‏رسند و از سر چشمه كمال انسانى و معرفت ناب، مى‏چشند و سيراب‏مى‏شوند.

اين است معناى «معرفة النفس انفع المعارف‏»

سودمندترين شناخت‏ها، شناخت «خود» است.

و اگر «امروز» نشناسيم، «فردا» بسيار دير است!

تا زمزم يقين

اگر رونده يك راه و پيرو يك مكتبى،

اگر معتقد به يك مرام و آيين و مبلغ يك ايده و ارزشى، حتمى‏ترين وضرورى ترين سرمايه تو براى ادامه راه و برنامه، «يقين‏» است، يقين به‏درستى راهى كه مى‏روى و اصالت‏باورى كه به آن دل بسته‏اى.

اگر «گوهر يقين‏» داشته باشى، پرشتاب‏تر حركت مى‏كنى و مصمم‏ترگام برمى‏دارى و حرف اين و آن و بروز اين مشكل و آن مانع، تو را درپيمودن راه، سست و متزلزل نمى‏كند.

درخت تناور دين باورى، از ريشه يقين تغذيه مى‏شود و سيراب‏مى‏گردد.

كسى كه گوهر باورهاى تو را بربايد، تو را از رفتن هم بازمى‏دارد.

كافى است كه خوره «شك‏» به عقايدت بيفتد، و شبهه‏اى در باورهاى‏دينى‏ات پيدا شود، بناى افراشته زندگى و جهتگيرى تو نيز در هم‏فرومى‏ريزد.

بى‏جهت نيست كه دشمن، به فكر «شبهه آفرينى‏» و ايجاد شك وترديد در باورها و «مساله‏دار» ساختن جوانان بر مى‏آيد!...

«يقين‏»، درخت طيب و طاهرى است كه از آن، ميوه شيرين «عمل‏صالح‏» مى‏رويد.

همين عقيده به «مبدا و معاد» را حساب كن، تا چه اندازه در درون جان‏و عمق باورهايت ريشه دارد و تا چه حد يك سرى «معلومات ذهنى‏» و«تكرار زبانى‏» است؟

اينجاست كه «يقينى‏» بودن عقيده، آشكار مى‏شود.

راستى... بايد به «كيفيت‏» عمل انديشيد، يا به «كميت‏»؟

امام صادق‏عليه السلام فرموده است:

«عمل اندك و پيوسته، همراه با يقين، از عمل زياد، اما بدون يقين نزدخداوند، برتر است‏».

كسى كه جانش از حرارت يقين گرم نشود، گرفتار سردى ياس و ترديدمى‏شود.

موريانه اعمال يعنى همين!

«باور» را بايد پاس داشت. ولى چگونه؟... با «عمل‏».

وقتى «سرمايه‏»اى به كار و توليد زده نشود، نه تنها بازدهى ندارد، بلكه‏براى صاحب مال، «زيان‏» هم محسوب مى‏شود.

ايمان و يقين و باور، سرمايه عمل است. اگر طبق باورهايت عمل واقدام نكنى، آنچه هم دارى سست مى‏شود و ريشه‏اش مى‏پوسد.

چرا «اضطراب‏» و «شك‏» را با «عمل‏» درمان نمى‏كنى؟

شهيد مطهرى فرموده است:

«شك، گذرگاه خوبى است ولى توقفگاه خوبى نيست‏».

آرى... بايد از «پل شك‏» بسرعت‏خود را به «ساحل يقين‏» برسانى.

از آموزش امام على‏عليه السلام استفاده كنيم تا يقين ما به شك مبدل نگردد.چاره‏اش، «عمل در هنگام يقين‏» است. آن حضرت مى‏فرمايد:

«علم خود را جهل و يقين خود را شك قرار ندهيد، وقتى دانستيد، عمل‏كنيد و هنگام يقين اقدام نماييد».

چرا بايد بى آنكه عطش روحمان را در «زمزم يقين‏» سيراب كنيم،سراغ «سراب شك‏» برويم؟

بى‏جهت نيست كه گاهى نه شورى در سر است، نه اميدى در دل، نه‏توانى براى رفتن، نه اراده‏اى براى تصميم! لابد پاى باورمان لنگ شده‏است!...

خواجه عبدالله انصارى گفته است:

«يكى چهل سال علم آموزد، چراغى نيفروزد. و ديگرى حرفى نخوانده،دل خلقى بسوزاند! يكى سيراب اما در غرقاب و ديگرى محتاج به نيم‏قطره آب...».

اگر در برخى روايات آمده است كه «يقين، كمترين چيزى است كه‏ميان بندگان تقسيم شده است‏» ، ناظر به آفتهايى است كه سر راه باورمان‏وجود دارد.

اگر باورهايت «ويروس شك‏» بگيرد، چگونه ويروس زدايى مى‏كنى؟

با «اهل يقين‏»، بيشتر دمخور و مانوس باش!...

آنچه از تو سر مى‏زند، ريشه در باورها و يقين‏هاى تو دارد.

آنچه شاكله وجودى تو را تشكيل مى‏دهد، «اخلاق‏» توست.

اخلاق، پيش از آنكه يك رفتار خارجى باشد، يك «ساخت درونى‏» و«بافت قلبى‏» است.

مى‏گويى نه؟ يكايك رفتارها و برخوردهايت را زير ذره‏بين «محاسبه‏»بگذار و آنها را تجزيه و تحليل كن. به چه نتيجه‏اى مى‏رسى؟

نمودهاى بيرونى رفتار، «ريشه باطنى‏» دارد و اعمال و حركات وسكنات تو، از آن مى‏رويد، هم چنانكه ساقه و شاخه و برگ و بار، از «ريشه‏»تغذيه مى‏شود، ريشه‏اى كه زير خاك است و پنهان از چشم.

نوشته شده توسط پدرت سید | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: سه شنبه هشتم آذر 1384 ساعت :23:49

چگونه مى‏توان شاهد بود كه «حسنات‏» و «صالحات‏»، همچون يك‏جريان زلال، از چشمه درون بجوشد و بر اندام ظاهرى و اعمال بيرونى‏جريان يابد؟

مى‏گويند: چشمه بايد از خود، آب داشته باشد، و گرنه با آب ريختن،چشمه درست نمى‏شود.

حرف درستى است، وقتى قلبا به كارى عقيده دارى و پاى‏بند يك ايده‏و مرام هستى، نيازى نيست كه كارى را بر خود، تحميل كنى، به خصوص‏كارهاى نيك را.

چرا كه رفتار نيكو و خصال شايسته‏ات، ميوه همان «نهال درون‏» است.در غير اين صورت، آنچه مى‏كنى، جزء خلق و خوى خودت نيست، بلكه‏چيزى تصنعى و بدلى است، مثل شاخه سبزى كه به درخت‏خشك، وصل‏كنند، مثل ميوه‏اى كه به يك درخت‏بى‏ثمر بياويزند.

با اين ظاهرسازى و تظاهر، كه را مى‏توان فريفت، و... تا كى؟

وقتى طوفان شهوت‏ها بوزد،

وقتى سيلاب حادثه‏ها جارى شود،

وقتى تندباد جاذبه‏هاى دروغين و جلوه‏هاى پوچ از راه برسد، چيست وكيست كه بتواند در برابرش بايستد؟ جز چيزى و كسى كه ريشه دار و استوارباشد؟ كسى كه «فضايل اخلاقى‏» را در خويش به صورت «ملكه راسخه‏»در آورده باشد، توان ايستادن دارد.

و گرنه... بيم آن مى‏رود كه آنچه هم هست، دستخوش امواج و طوفانهاگردد و غارتگران از تو «هيچ‏» بر جاى نگذارند!

چه جاى غرور و خوش خيالى؟!

مگر اين همه تاراج شده يغمازده را نمى‏بينى؟

آيا مطمئنى آنچه «امروز» دارى، «فردا» هم در اختيار توست؟

ببينيم و... تعريف كنيم!

چشم و گوش و دل

اگر راه تغذيه جسمى، «دهان‏» است،

تغذيه «روح‏» و «فكر»، از راه خواندن، شنيدن، ديدن، انس داشتن،معاشرت، كتاب و فيلم، دوست و معلم و پدر و مادر است.

«ارتباط‏»، در ساختار فكر و فرهنگ انسان اثر مى‏گذارد، تا با چه كسى‏مرتبط شوى و ظرف دل را در اختيار كدام منبع «تغذيه فكرى‏» بگذارى.

برخى، با شعر و قصه خواندن و مطالعات ادبى، تغذيه مى‏شوند،

بعضى هم، با شعر سرودن، قصه نوشتن و آفرينشهاى هنرى، ديگران‏را تغذيه مى‏كنند.

براحتى نمى‏توان جان و روح را در اختيار هر فرآورده فكرى و فرهنگى‏گذاشت، چون گاهى مسموميت روحى پيدا مى‏كنيم.

براحتى هم نمى‏توان نوشت و پخش كرد و در اختيار مردم گذاشت،چون مسؤوليت دارد.

هم «مسموم شدن‏»، جاى ملامت و مؤاخذه دارد، كه چرا سهل‏انگارى‏و بى‏دقتى؟!

هم «سم پاشيدن‏» و «مسموم ساختن‏»، قابل پيگرد و پيگيرى است،كه مگر انديشه و روان و ذهن مردم، امانت نيست؟ چرا خيانت‏به اين‏امانتها؟

اگر در روز حشر، در يكى از ايستگاههاى بازرسى، راه را بر صاحبان‏«قلم‏» و «بيان‏» ببندند كه: «چه نوشتيد، و چرا نوشتيد؟» آيا جواب دارند؟

يا اگر از خوانندگان آثار و شنوندگان گفتار بپرسند: «چه را خوانديد، و چراخوانديد؟» پاسخى دارند؟

راستى كه ما نسبت‏به «چشم‏» و «گوش‏» و «دل‏» خويش مسؤوليت‏داريم:

«ان السمع و البصر و الفؤاد كل اولئك كان عنه مسؤولا».

پاسخگويى به آنچه با سرمايه «عمر» و «جوانى‏» كرده‏ايم، كار چندان‏ساده‏اى هم نيست.

هر كس، حساب خودش را بهتر مى‏داند و نبض قلبش را در دست دارد.

به تعبير مولايمان على‏عليه السلام:

«قلب، شگفت‏ترين چيزى است كه در انسان است...».

مى‏توان گفت كه قلب، جامع اضداد است.

صفات گوناگون و حالات متضادى دارد،

جاى مهر و كين، عشق و نفرت، محبت و عداوت، باور و انكار، شك ويقين و... است، خانه اضطراب و اطمينان، بيم و اميد، ترس و شجاعت،وحشت و انس است، و چه مى‏دانيم دهها صفات گونه‏گون كه خاستگاه،نهانگاه و جايگاه آنها دل است.

اين خانه، نيازمند «مراقبت‏» است.

اگر «محاسبه‏»اى در كار نباشد، مامن بيگانه مى‏گردد.اميد بيجا به‏طغيانش مى‏كشد، نوميدى از تلاش بازش مى‏دارد، خشم و غضب، آن رابه تندى و خشونت وا مى‏دارد و رضامندى و پسند، آن را به محافظه‏كارى وخويشتن دارى مى‏كشد!

بيمارى قلب، پنهان است و مرضش بى‏نشان.

به همين جهت، بيمار دلان كمتر در پى مداواى مرضهاى كشنده قلب‏و ميراننده دل‏اند و گاهى «دل مردگى‏» را بيمارى به حساب نمى‏آورند تا به‏مداوا برخيزند.

طب ابدان، روز به روز در حال پيشرفت است و پزشكان جسم، هر روزبيشتر و حاذق‏تر مى‏شوند; اما طبيبان روح كمياب‏تر مى‏شوند و درمان‏روان ضعيف‏تر مى‏شود و اين يك «فاجعه بشرى‏» است!...

غفلت از تصفيه درون و درمان روح، سقوط آور است و انسان را به مرزحيوانات نزديكتر مى‏سازد.

بسته شدن دريچه دل به روى حكمت و معرفت، آدمى را به قساوت،دنيازدگى، بى‏خيالى، بى تعهدى، بيدردى، خودآرايى و خودنمايى،خودمحورى و خودخواهى و حسادت مى‏كشاند.

آيا «آخرت فراموشى‏»، «خدافراموشى‏» و «خودفراموشى‏» چه ريشه‏اى‏دارد، جز دل‏مردگى؟ و آيا مرگ دل، پيامدى جز بى‏تقوايى دارد؟

گاهى دل، در جوانان هم پير و فرسوده است، و گاهى قلب، در پيران هم‏زنده است و نبض خدايى‏اش مى‏زند!

بايد در پى «قلب سليم‏» بود.

حجاب چهره جان

علم و دانش، «انديشه‏» را قانع مى‏كند،

و... «عرفان‏»، روح و جان را سيراب مى‏سازد.

معلم اينگونه «معرفت‏»ها خداست و زمينه‏ساز اين تعليم الهى،«طهارت دل‏» است و «تقوا»، علمى كه با زياد خواندن و نوشتن و تعليم وتعلم نيست، بلكه يك «نور» و «روشنايى‏» است، از مقوله «يقين‏»، كه بررواق جان مى‏تابد، جانى كه پاك و زلال باشد.

امواج حكمت و معرفت، همه جا پراكنده است، ولى دلى آن را درمى‏يابد كه دستگاه گيرنده‏اش قوى و سالم باشد و از كدورت گناه و زنگارغفلت و گرد و غبار خودخواهى و غرور، پاك باشد.

در كار فرستنده حق، عيبى نيست هر عيب و نقيصه‏اى ز گيرنده ماست

هر يك از رذائل اخلاقى، حجابى در برابر تابش آن نور است.

دلها همچون ظروفى‏اند كه تا وقتى پر از «آب‏» باشند، جايى براى‏«هوا» باقى نمى‏ماند.

قلبى كه مشغول است ولى نه به ياد خدا، پر است، ولى نه از يقين واطمينان، گرفتار است ولى نه در بند محبت پروردگار. طبيعى است كه‏چنين قلبى نتواند جلوه‏گاه معرفت و «آينه‏» حق‏نما باشد.

مضايقه‏اى از سوى پروردگار نيست، اين ماييم كه بايد «جان‏» را ازسرداب تنگ و تاريك و نمناك و سرد خودخواهيها، هوسرانيها، تكبرها،رياها، دنيادوستيها، شهرت‏طلبى‏ها و... بيرون كشيم و در پشت‏بام‏«تواضع‏» و «تسليم‏»، بر روى بند «زهد» و «اخلاص‏» بگستريم، تا فروغ‏«معرفة‏الله‏» بر آن بتابد، گرم شود و «تطهير» گردد.

اگر كوتاهى است، از «ما»ست نه «او».

اگر نقصى هست، از «مخلوق‏» است، نه «خالق‏»!

ماييم كه صورت دل و چهره جان را با غبارى از رذايل و حجابى ازغفلت مى‏پوشانيم، و گرنه... خورشيد، تابان است و روز، آشكار!

تا قلب، «تزكيه‏» و «تهذيب‏» نشود، نورانيت آن معرفت غيردرسى درآن نمى‏تابد.

مگر مى‏توان خواستار «شهود» بود و دل را آينه نساخت؟

تا علم، دست صاحبش را نگيرد و او را در «راه عمل‏»، پا به پا پيش نبردو «سلوك عملى‏» به او نياموزد، جز بارى بر دوش نيست.

خاصيت علم، آن است كه «خشيت‏» و «فروتنى‏» آورد.

شركت در كلاس درس و حضور در مدرسه، قدم نهادن در جايى است‏كه رهاورد آن «تواضع‏» است. و اگر چنين نشد، اينگونه علم، نه تنها«راهنما» نيست، بلكه به «بيراهه‏» مى‏كشاند و علم به «حجاب‏» تبديل‏مى‏شود.

راستى، «حجاب شدن علم‏» يعنى چه؟

كسى كه محفوظات ذهنى و مشتى اصطلاحات را مايه فخر و مباهات‏خود بشمارد، «مغرور» است.

كسى كه به جاى «تعبد» در پيشگاه «وحى‏» و «حكم‏الله‏»، بخواهد هرچيز را با سرانگشت علوم و اصطلاحات، حل و فصل كند و تنهافهميده‏هاى خودش را «حجت‏» بشمارد، او نه «خداپرست‏»، بلكه «علم‏پرست‏» است و نه مطيع «امر دين‏»، بلكه پيرو «فهم خويش‏» است.

كسى كه به خاطر اصطلاحات علمى، چنان مغرور و متكبر شود كه ازآموختن هر چيز تازه طفره رود و خود را از «آموختن‏» بى نياز بداند، و ازقبول هر تذكر و نقد، سر باز زند، اين نيز به گونه‏اى ديگر در علم و دانش رابه روى خود بسته است. چگونه علم، «حجاب‏» مى‏شود؟ جز از اين راهها؟

تعلم، ايجاد حق مى‏كند و «حق استاد» از بزرگترين حقوق است.

كسى كه حاضر نباشد در مقابل معلم، كوچكى و تواضع و ادب و احترام‏نشان دهد، گرفتار همان حجاب است.

كسى كه به خاطر دانشى كه دارد، خود را برتر از همه بپندارد و به‏ديگران بى‏اعتنايى كند و حرمت پدر و مادر را نگاه ندارد، او هم به نوع‏ديگرى گرفتار «حجاب علم‏» شده است.

علم، نورانيت درونى است، نه حفظ كردن مشتى اصطلاحات علمى!

هر اندازه كه سواد و دانش، براى انسان «معرفت‏» آورد، به همان اندازه‏ارزنده است، معرفت‏به خدا، به خود، به حق، به وظايف بندگى، به حقوق‏ديگران...

اينهاست نورانيت علم. اگر علم به تهذيب نفس آراسته نشود، كارى ازآن ساخته نيست و آلودگى درونى، غبار چهره جان مى‏گردد.

طعم محبت

«عشق‏»، اكسيرى است كه دلها را قيمتى مى‏سازد.

هر عضوى، عيب خاص خود را دارد.

چشم معيوب، نابيناست و گوش معيوب ناشنوا.

عيب دست و پا، كج‏بودن و فلج‏بودن است،

اما عيب «دل‏»، تهى بودن از «محبت‏» است.

محبت، دل را مقدس و با ارزش مى‏سازد، اما كدام محبت و عشق‏نسبت‏به چه چيز و چه كس؟

خانه دل، بايد در اختيار محبتى قرار گيرد كه محبوب، ارزش عشق‏ورزيدن و دل دادن و جان باختن و از خود گذشتن را داشته باشد.

اين كلام، شعر و توصيف نيست، حقيقت زندگى و حقيقت‏ديندارى‏است.

اسلام، «مكتب حب‏» و آيين «عشق ورزى‏» است، اما نسبت‏به آنكه‏بيرزد.

اگر «معرفت‏»، پايه «محبت‏» باشد، محبوب برتر، محرم راز و انيس دل‏مى‏شود.

«دل سرا پرده محبت اوست...»

كسى عاشق خدا مى‏شود كه خدا را بشناسد، خوبيها، احسانها، نوازشها،بزرگواريها و نعمتهايش را بشناسد.

و گرنه، از جان بى معرفت، چه انتظارى براى «عشق خدا» داشتن و«محبوب برين‏» را برگزيدن؟!

نوشته شده توسط پدرت سید | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: سه شنبه هشتم آذر 1384 ساعت :23:48

چشمى ديگر و نگاهى ديگر

از كجا مى‏توان «خود» را شناخت؟

آلودگى‏هاى درونى و ضعف‏هاى نفسانى چيست؟

اگر «تكبر»، نمى‏گذارد در برابر «حق‏»، سر تسليم فرود آورى،

اگر «دل‏»، رضا نمى‏دهد كه «عدالت‏» را، آنجا كه به زيان توست‏بپذيرى، درونى ناسالم و تصفيه نشده دارى.

اگر سراغ نقطه ضعف‏هاى مردم مى‏گردى تا روزى به رخ آنان بكشى وپيش ديگران تحقيرشان كنى، گرفتار نوعى خودپسندى و تفاخرى.

چرا به خدا و «محبت‏خدا» ميدان ندهيم كه دلمان را در اختيار داشته‏باشد؟

«محبت‏»، اكسيرى دگرگون كننده است، مس وجود را طلا مى‏كند،بخيلان را بخشنده مى‏سازد و ترسوها را شجاع، و خستگان را نشاطمى‏بخشد،

دست‏بسته را به كرم مى‏گشايد، پاى خسته را، «رفتن‏» مى‏آموزد،

و... چشم خواب گرفته را، از شب تا سحر بيدار نگه مى‏دارد.

آيا طعم شيرين «عشق به خدا» را چشيده‏اى؟

آيا براى نجوا با خدا، شب‏ها بيدارى كشيده‏اى؟

فداكارى‏ها، فرزند عشق‏ها و محبت‏هاست.

تا اين علاقه، نسبت‏به چه باشد!

«محبت‏» هم، فرزند «معرفت‏» و شناخت است.

محبت‏بى‏معرفت، در تاريكى راه رفتن است و عشق بى «فداكارى‏»،فقط يك ادعاست!

راستى... چگونه مى‏توان عاشق خدا شد و از «حب نفس‏» رها گشت؟و... نسخه «محبت‏خدا» را چه كسى مى‏نويسد؟

هرگاه «زيبايى‏» را تنها در «چهره‏» نجستى و «جمال‏» را فقط در «تن‏»خلاصه نكردى، مى‏توانى اميدوار باشى.

«جمال باطنى‏»، مقوله‏اى است، فراتر از چشم سر. و «زيبايى معنوى‏»چشمى مى‏طلبد كه از سطح به عمق نفوذ كند و از ظاهر به باطن و از«محسوس‏» به «معنى‏».

از كجا بشناسيم كه گرفتار «حب نفس‏» هستيم يا نه؟

بعضى‏ها خود را «بى‏عيب‏» مى‏پندارند، در حالى كه بى‏عيب، خداست.

برخى‏ها خويشتن را «واجد كمالات‏» مى‏دانند، در صورتى كه «كمال‏مطلق‏» پروردگار است.

كسى كه تحمل يك «انتقاد» را ندارد و از يك «تذكر» مى‏رنجد،

كسى كه عيب‏هايى را كه در ديگران است، اگر در خودش باشد، آن راعيب نمى‏شناسد، بلكه شايد فضيلت هم بداند و دفاع كند. اينها همه، ازنشانه‏هاى «خودخواهى‏» است.

راستى كه عشق به هر چيز، انسان را كر و كور مى‏سازد، حتى عشق به‏خود!

از سخنان امام امت است كه:

«حب نفس، تمام عيوب انسان را به خود مى‏پوشاند».

خود را كامل و بى نقص دانستن، بزرگترين نقص و عيب است. شگفتاكه همه به اين عيب دچاريم!

«خدا» را تنها در زبان گفتن، ولى دل را خالى از خدا كردن، اگر نوعى‏نفاق نيست، پس چيست؟

خدا، در كجاى وجود ما جارى است؟ بر زبان، يا در دل و جان؟

وقتى مى‏گوييم «الله اكبر»، يعنى خداوند را برتر و بزرگتر و مهمتر از هرچيز و هر كس مى‏دانيم. آيا دلمان، گواه زبانمان است؟

واى... كه اگر روزى بخواهند از دل‏ها و درون‏ها براى گفته‏هاى زبان وجلوه‏هاى برون «استشهاد» بگيرند، گرفتار چه غربتى خواهيم شد!

مشكل اينجاست كه گاهى كار، بر خود انسان هم مشتبه مى‏شود.

خسارتى بالاتر از اين نيست كه عمرى گرفتار «ريا» باشيم و خود راخالص و صالح بدانيم.

آينه، نبايد دروغ بگويد! آينه وجود خود باشيم و سيماى خويش راآنگونه كه هست‏ببينيم.

شكوفاندن گل وجود

كشمكش «طوفان‏» و «گل‏»، قديمى است.

آن مى‏خواهد پرپر كند، اين مى‏خواهد بشكفد و برويد.

«زندگى‏»، از كشمكش ميان اين دو شكل مى‏گيرد.

قصه «جوانى‏» و «زمان‏»، همان قصه طوفان و گل است و جوان،غنچه‏اى است كه مى‏خواهد گل بشود و به ثمر بنشيند و بالنده گردد.

البته بيش از خزان زمستان و وزيدن طوفان، بايد از «دلمردگى‏» و«ياس‏» ترسيد، كه نمى‏گذارد «گل جوانى‏» شكوفا شود.

زمستان را نگاه كنيد... وقتى شلاق بادهاى سوزناكش را مى‏چرخاند،وقتى برف‏هاى سنگينش، مزرعه‏ها و گلستان‏ها را مى‏پوشاند، هر چند درظاهر، سيطره و حاكميت دارد، اما آن «حيات‏» نهفته در دل «دانه‏»ها و آن‏«روح‏» جارى در گياهان و ساقه‏ها و شاخه‏ها، بزودى از دل بذرها و تنه‏درخت‏ها بيرون مى‏زند و فرياد بر مى‏آورد كه: «من هستم، من آمده‏ام...».

«بهار»، رستاخيزى است كه حيات را از «گور طبيعت‏» بيرون مى‏آورد و«شكفتن‏» را به همه خفتگان در بستر غفلت و سستى مى‏آموزد.

شايسته‏ترين شاگرد مكتب بهار، «جوان‏» است. درسى كه جوان از بهارمى‏گيرد، «شكوفاندن گل وجود»، با نسيم اراده و انتخاب است.

گلى كه در بهار مى‏رويد و مى‏شكفد، «رمز حيات‏» در همه انسانهاست.

گل و بهار، چه تقصير دارند، اگر انسان‏ها اين «پيام‏» را نفهمند؟!

اگر بذر و دانه، از اسارت خاك مى‏رهد و براى تنفس در فضاى باز وبهره‏گرفتن از خورشيد، سر بر مى‏آورد، چرا جوان، خود را از قيد و بندعادتهاى بد نرهاند و اين آزادى و آزادگى متعالى را تمرين و تجربه نكند؟!

بهار، جوانان آگاه را در كلاس «روييدن‏» و «نو شدن‏» مى‏نشاند.

بهار، بستر شكفتن و فصل روياندن «بذر وجود» است.

از خامى به پختگى بايد رسيد و از افسردگى به نشاط.

چرا اين همه شتاب در بستر سراب؟

همچنان كه يك درخت عظيم، به صورت «بالقوه‏» در يك دانه نهفته‏است،

همچنان كه خرمن‏هاى طلايى گندم، در دل بذرها خفته است و بايد درمسير كشت و تربيت و آبيارى و آفت زدايى و مراقبت قرار گيرد و به ثمربرسد و به بار بنشيند
نوشته شده توسط پدرت سید | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: سه شنبه هشتم آذر 1384 ساعت :23:47

در نهاد انسان نيز، به صورت بالقوه، «استعداد» كمال و رشد و معنويت‏نهفته است. خداوند نيز، پيامبر درون و برون را براى بارورى و بالندگى‏همان استعداد، برانگيخته است.

غضب و شهوت، امرى است قابل تعديل و كنترل. حرص و طمع رامى‏توان به بند كشيد، بخل و حسد را مى‏توان درمان كرد، دنيازدگى وتعلقات را مى‏توان كاست، نفس سركش را مى‏توان رام كرد و از دام ابليس‏گريخت.

مى‏توان به جاى همه ترسها، تنها «ترس از خدا» را قرار داد،

زيستن در ميان دو حالت «خوف‏» و «رجا» عملى است.

با «مراقبه‏» و «محاسبه‏» مى‏توان بر اعمال و رفتار خود نظارت داشت ومى‏توان از نيمه راه فساد برگشت.

مى‏توان از «پل توبه‏» به «وادى رحمت‏» عبور كرد.

پس پاى طلب و بازوى همت و پنجه اراده كجا به كار مى‏آيد؟!

خصلت‏هاى نيك و بد، همچون دو «هوو» هستند، و مثل دو كفه ترازو،هر چه از اين كاسته شود، به ديگرى افزوده مى‏گردد و هر كدام را تقويت‏كنى، ديگرى را تضعيف كرده‏اى. چرا وجود خودت را مجموعه‏اى از صفات‏نيك نسازى كه براى زشتى‏ها جايى نماند؟

كسى كه بتواند زنجيره‏اى از «فضايل اخلاقى‏» را در جان خويش پديدآورد، نفس وسوسه‏گر نمى‏تواند به «قلعه قلوب‏» رخنه كند و فساد بيافريند.

اصلاح قلب، به اصلاح فكر و عمل مى‏انجامد، فساد قلب نيز، همه چيزرا به تباهى مى‏كشد.

كسى كه صلاح و سعادت خويش را خواستار باشد، نمى‏پسندد كه نفاق‏و ريا و هوى، همه دل را تيره كند و اين مزرعه «صلاح خيز» را خارستانى‏زشت‏يا كويرى توان‏سوز سازد!...

خودسازى

در جدول بزرگ و پرخانه خودسازى، «ادب‏» جايگاه خاصى دارد.

گاهى حرف‏ها و عمل‏هاى انسان با هم ناسازگار است.

ظاهر و باطن نيز، گاهى يكسان نيست. نامش را هر چه بگذاريد، اززشت‏ترين حالات و صفات انسان است. شايد هم نوعى «نفاق‏»!

برخورد با مردم، اين‏گونه اشكالات اخلاقى را آشكار مى‏سازد، ميزان‏پاى‏بندى هر كس به «حق‏»، «عدل‏» و «انصاف‏»، در همان بزنگاههاى‏حساس و تضاد منافع روشن مى‏شود.

«خودساخته‏» كيست؟

آنكه بر خصلت‏هاى ناپسند و رذيله‏هاى اخلاقى و نفاق در رفتار و رياى‏در عمل، چيره شده باشد و خود را «تربيت‏» كرده باشد.

يك باغبان، بوستانى سرسبز و گلخانه‏اى پرگل، تربيت مى‏كند و پديدمى‏آورد و يك كشاورز نمونه، بيشترين برداشت را از زمين و زراعت‏خويش‏دارد.

ولى... باغبان دل و جان، چگونه بايد به «تربيت نفس‏» بپردازد، تا بذروجود، هدر نرود و آفت نگيرد؟

خودسازى، به نحوى كه مطلوب عقل و شرع و وجدان باشد، در فرهنگ‏دينى با عنوان «تاديب نفس‏» از آن ياد مى‏شود.

«هر كه خود تربيت‏خود نكند، انسان نيست‏».

مگر هميشه بايد به ديگران تذكر داد؟ خودمان محتاج‏تريم. كيست كه‏ادعا كند بى‏نياز از «تذكر» است؟

اميرمؤمنان‏عليه السلام، در يك جا به آنان كه در مقام معلم و مربى و مبلغ اند،توصيه مى‏فرمايد كه معلم و مؤدب نفس خويش باشند. در جايى هم نمونه‏و نشانه‏اى از اين تاديب نفس و خودسازى را پرهيز از آنچه براى ديگران‏ناشايست مى‏شماريم، مى‏داند:

«كفاك ادبا لنفسك اجتناب ما تكرهه من غيرك‏».

اين حرف را سعدى هم در گلستان به اين صورت آورده است:

«لقمان را گفتند: ادب از كه آموختى؟ گفت: از بى‏ادبان! هر چه از ايشان‏در نظرم ناپسند آمد، ترك آن را بر خود، لازم ديدم‏».

اگر كارى بد است، از همه بد است، چه ما و چه ديگران.

سفارش مولايمان را از ياد نبريم كه:

«آنچه را از ديگران نمى‏پسندى، خودت هم بپرهيز!».

و اين، به گفتن آسان است و در عمل، بسى دشوار! تا انسان «نفس‏مهذب‏» و جان تربيت‏شده‏اى نداشته باشد، نمى‏تواند چنين باشد و چنين‏كند.

«جان‏»، گاهى از راه رام كردن «جسم‏»، كمال مى‏پذيرد.

«روح‏» هم بامهارخواسته‏هاى «نفس‏»، اوج‏مى‏گيرد. وايستادن‏درمقابل‏خواسته‏هاى «دل‏»، كه جهاد اكبر است، عقل را سلطان اقليم وجود و حاكم‏برتمنيات وشهوات مى‏سازد. اين‏راه، دشواراست و صعب‏العبور وپرسنگلاخ.

راه معنى همين است، و گرنه راه حيوانيت، آسان و هموار است و سرازيرو سهل‏الوصو و پرجاذبه.

دست و پنجه نرم‏كردن با «هواى نفس‏»، آدمى را قوى مى‏سازد. يافتن‏تقوا (اين گوهر قيمتى و كمياب) از همين رهگذر فراهم مى‏آيد.

«عفت‏» را بايد از رهگذر كنترل‏هاى مداوم چشم و نگاه، نگاه داشت.

«شجاعت‏» را از راه درگيرى‏هاى سخت‏با دشمن و درافتادن با خطرات‏و استقبال از صحنه‏هاى هول و هراس و ميدان‏هاى جانبازى و فداكارى‏بايد همچون شمعى روشن و فروزان داشت.

رها كردن چشم، در چراگاه هر نگاه، عفت‏سوز است، چرا كه «نگاه‏» اگربى‏مهار باشد، «گناه‏» مى‏چرد و بستن دست از داد و دهش و گشودن آن به‏روى هر مال و ثروتى كه در «دسترس‏» است، آن را كج، بار مى‏آورد وانسان‏هاى «كج دست‏»، روى سعادت نمى‏بينند.

فراراز صحنه‏هاى‏خطرهم، شمع شجاعت و دليرى را خاموش مى‏سازد.

براى سلامت روح و عافيت جان و تقويت صفات نيك، بايد تمرين وممارست داشت، آنگونه كه براى نشاط جسم و تلاش بدنى لازم و سودمنداست.

آيا مدعيان قدرت و توانمندى، حريف نفس خويش مى‏شوند؟

دلير جوانمرد، آن است كه به خواسته‏هاى شيطانى و وسوسه‏هاى دل،شجاعانه «نه‏» بگويد.

اين «نفى‏»، خيلى «اثبات‏»ها را در پى دارد.

خود فراموشان

فراز و نشيب‏هاى زندگى بسيار است و همه، سراسر «درس‏» است، اگرچشم و گوشى گشاده داشته و اهل «عبرت‏» باشيم.

گاهى «خدا فراموشى‏»، ريشه در «خود فراموشى‏» دارد.

و گاهى نيز، خود فراموشى، نتيجه فراموش كردن خداست:

«نسوا الله فانساهم انفسهم‏».

كسى كه پس از رسيدن به «ثروت‏»، دوران فقر خويش را از ياد مى‏برد،و دست‏يافتن به «مقام‏»، او را از «خود» بيگانه مى‏سازد،

آنكه پس از گمنامى به «شهرت‏» مى‏رسد، و پس از ضعف، «قدرت‏»مى‏يابد،

اگر دوران و شرايط فقر، ضعف و گمنامى خود را فراموش كند، آن ثروت‏و مقام و آوازه و قدرت، براى او «دام‏» مى‏شود و از خدا غافلش مى‏سازد.

از ياد بردن اين كه: «كيستم؟»، «كه بودم؟»، «كجايم؟»، «به كجامى‏روم؟»، «چگونه بايد باشم؟»، «چه بايد بكنم؟»، «هدفم چيست؟»،«چه مى‏خواستم؟»، «چه بايد بخواهم؟» و... دهها از اين‏گونه سؤالها، نشانه‏نوعى «خود فراموشى‏» است. همين غفلت و نسيان‏هاست كه به «گناه‏»،«تكبر»، «غرور»، «طغيان‏»، «تباهى‏» و «دنيازدگى‏» مى‏كشاند.

كسى كه «بنده‏» بودن خدا را از ياد ببرد، «رب‏» بودن خدا را هم از يادمى‏برد.

كسى كه «ولايت مولا» را فراموش كند، «عبوديت‏خود» را هم فراموش‏خواهد كرد. كسى هم كه فكر كند آزاد است، بندگى نخواهد كرد.

ياد «بندگى خويش‏»، ياد «ربوبيت‏خدا» هم هست. و... «ياد خدا»،يادآور «بندگى ما» خواهد شد.

با اين حال، فكر مى‏كنيد فاصله «خود فراموشى‏» تا «خدا فراموشى‏»چه قدر است؟! و اصلا اين «خود»ى كه اين همه مهم است و غفلت از آن‏هستى‏سوز، چيست؟

غير از «خود طبيعى‏»، كه به جنبه فيزيكى و اعضا و اندام و جسم مامربوط مى‏شود،

و غير از «خود اجتماعى‏»، كه جايگاه ما را در جامعه و در ارتباط با مردم‏و محيط پيرامون و زندگى شخصى و اجتماعى و صنفى ما مشخص‏مى‏سازد، يك «خود انسانى‏» هم داريم، كه موقعيت ما را به عنوان يك‏«انسان‏» در مجموعه هستى نشان مى‏دهد.

شناخت اين «خود»، هم لازمتر، هم سودمندتر است.

ساختن اين «خود» نيز، هم دشوارتر، هم سعادت آورتر است.

خيلى‏ها خود طبيعى و خود صنفى و اجتماعى خويش را مى‏شناسند،اما در زمينه آن «خود برتر»، يا غافلند، يا خود را به غفلت مى‏زنند و ازانديشه و تلاش درباره آن طفره مى‏روند و حاضر نيستند بينديشند كه دركجاى «دستگاه خلقت‏» قرار دارند.

اين كه مى‏گوييم بايد «خود» را شناخت، شامل مجموعه «استعداد»هاو زمينه‏هاى «رشد» نيز مى‏شود. مواهب الهى و نعمتهايى كه ما را احاطه‏كرده است نيز، در همين محدوده قرار مى‏گيرد. شناخت «كرامت انسان‏» و«ارزش وجودى‏» نيز، جزو همين قلمرو است.

آنكه موهبت‏ها و استعدادهاى خود را نشناسد، از «گنج وجود» بى‏بهره‏مى‏ماند و آنكه ارزش و قيمت‏خويش را نداند، خود را ارزان مى‏فروشد وآنكه از «بعد الهى‏» و «خليفة اللهى‏» خود بى‏خبر شد، تن به پستى و گناه وحقارت مى‏دهد.

شرط نخست‏سودبردن در يك داد و ستد، توجه به بهاى متاع و كالاى‏خويش است; تا آن را ارزان نفروشى و به زيان، معامله نكنى.

پيشوايان دين، «بهاى وجود» تو را همسنگ با «بهشت‏» دانسته‏اند ونظرشان كارشناسانه است.

امام جوادعليه السلام فرموده است:

«ارزش وجود شما بهشت است و شما قيمتى جز بهشت نداريد، آگاه‏باشيد كه خود را جز به بهشت نفروشيد».

يعنى خود را به هر چه كه كمتر از بهشت‏باشد بفروشى، زيان كرده‏اى.

خود را با هر چه مبادله كنى، براى خويش در همان حد قيمت گذارى‏كرده‏اى.

اگر دنيا را «تجارتخانه‏» اولياء الهى دانسته‏اند، ارزش وجود نفيس‏انسان را هم گوشزد كرده‏اند، تا خام و بى‏تجربه و بى‏خبر از قيمت، به بازارنرود و كلاهى به گشادى دنيا بر سر «وجود ملكوتى‏» او نگذارند.

وقتى كه مى‏تواند خود را اخروى كند، چرا دنيوى؟!

و اگر مى‏تواند فراتر از فرشته رود، چرا فروتر و پست‏تر از حيوان؟!

تعبير «بل هم اضل‏» [گمراه‏تر از چهارپايان] كه قرآن درباره اينگونه‏افراد مى‏گويد، چندان هم بيراهه نيست.

وقتى نتوانى سرمايه‏هاى وجودى خود را به بهره‏ورى برسانى و روز به‏روز از سرمايه خرج كنى، بى آنكه نفعى به دست آورى، سرانجام روزى همه‏سرمايه خرج مى‏شود و تهيدست از اين بازار، باز خواهى گشت.

اگر «خود» را فراموش نكرده باشى و «بهاى وجود» را بشناسى، خود رازيرا قيمت نمى‏فروشى!

گوهر اخلاص

«گوهرشناسى‏» كار هر كس نيست. شناخت «عمل مخلصانه‏»، واقعادشوار است.

امام صادق‏عليه السلام يكى از نشانه‏ها و معيارهاى آن را چنين بيان فرموده‏است:

«عمل خالص، آن است كه نخواهى جز خدا، كسى تو را بر آن بستايد».

گاهى در سويداى درونت، در اعماق دلت، نيت و انگيزه‏اى است كه‏خودت هم به سختى متوجه آن مى‏شوى.

همان نيت پنهان، گاهى عمل را تباه مى‏سازد و خرمن را به آتش‏مى‏كشد
نوشته شده توسط پدرت سید | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: سه شنبه هشتم آذر 1384 ساعت :23:45

انسان‏هاى وارسته، چنان روح بلندى دارند كه جز «تقرب به خدا»عامل ديگرى آنان را به كار، به ويژه كارهاى عبادى و صالحات، برنمى‏انگيزد.

«گداى كوى تو، از هشت‏خلد، مستغنى است.

اسير قيد تو، از هر دو عالم، آزاد است‏».

آيا عارف‏تر و عاشق‏تر از «على‏» مى‏شناسى؟ اخلاص و راه و رسم‏بندگى هم بايد از اين امام عاشقان آموخت.

عبادت، براى رسيدن به نعمت‏هاى بهشت، عبادت تاجران سوداگراست و اميد عطا و ثواب داشتن، دكاندارى است و عبادت به خاطر دورى ازآتش، كار بردگان ترسو است.

اين است عبادت عارفان عاشق. اين همان است كه على‏عليه السلام فرمود:

«كسانى خداوند را نه بدان اميد، و نه روى اين ترس، بلكه از روى سپاس‏و شكر پرستيدند كه اين عبادت آزادگان است‏».

خالص كردن عبادت، كار اولياء خداست.

به ياد آوريم، روزى را كه خداوند خواهد فرمود:

«من، تو را بودم. تو كه را بودى؟...».

چه كمياب است «گوهر اخلاص‏»!

و چه فراوان است كالاهاى «ريايى‏» در بازار اعمال!

وقتى مزد و پاداش را خدا مى‏دهد، چرا كار براى ديگران؟

تصفيه كردن «عمل‏» از انگيزه‏هاى غيرالهى، كارى دشوار است ، ولى‏لازم و كارساز. بدون آن، چه اميدى به اجر خدايى؟

ديده‏اى كه بعضى «انفاق‏» مى‏كنند، تا سخاوتمند به شمار آيند، «نماز»مى‏خوانند، تا آدم خوبى شناخته شوند، به جبهه مى‏روند، تا انقلابى به شمارآيند، به نيازمندان، سيلزدگان و صندوق‏هاى امداد، كمك مى‏كنند، تاكسب اعتبار كنند، مى‏نويسند، تا مشهور شوند، درس مى‏خوانند، تا دانش ومعلومات خود را به رخ اين و آن بكشند.

صد تاى اينها به يك قاز نمى‏ارزد.

آيا دوست دارى به خاطر «كار نيك‏»، ستايشت كنند؟

آيا واقعا براى تو مهم است كه بدانند فلان كار شايسته را انجام داده‏اى،يا چندان فرقى نمى‏كند؟!

رد پاى «ريا» را كه ظريف‏تر از اثر پاى مورچه بر سنگى سخت در شبى‏تاريك است، همين جاها مى‏توان پيدا كرد. اينجاست كه آدم مى‏فهمد«اخلاص‏»، واقعا يك گوهر كمياب است و ارزنده.

آيا تو حاضرى از بازار، يك «كالاى معيوب‏» و «جنس خراب‏» رابخرى؟

كارهاى ريايى، همان اجناس خراب است.

خدا كه مشترى اعمال ماست، جز «متاع خوب‏» نمى‏خرد. پس...چرا ريا؟

از هيچ تا همه

انسان، گاهى از «هيچ‏» به «همه‏» مى‏رسد، و گاهى از همه به «هيچ‏»!

خوب محض است، شر محض مى‏گردد.

منحرف است، به حقيقت مى‏رسد و صالح مى‏شود.

عالم و داناست، اما «غرور علمى‏» او را بر زمين مى‏زند.

گنهكار و عاصى است، اما «توبه‏»، او را «عبد صالح‏» مى‏سازد.

اينها همه ممكن و شدنى است و از انسان بعيد نيست كه هرگونه‏تحولى را در خود ايجاد كند.

اين نكته، از يك سو اميدوار كننده و الهام‏بخش است، از سويى هم‏خطرناك و لغزاننده، تا انسان چگونه از امانت «انتخاب‏» استفاده كند!

چه دلهاى سنگى كه يكباره همچون موم، نرم شده است، و چه‏ديده‏هاى خشك و جامد، كه با ياد خدا و تاثير موعظه، متاثر شده و به اشك‏نشسته و چشمه‏سار خوف و خشيت گشته است.

تضمينى نيست كه يك انسان نيك، تا ابد نيكو بماند.

چنان هم نيست كه يك فرد تبهكار و زشتخو، تا پايان در تباهى وآلودگى باقى بماند و درهاى هدايت و رشد، به رويش بسته باشد. مگر نه‏اينكه پيامبران آمده‏اند تا بدان را خوب كنند و بردگان هوس و بندگان دنيارا، صاحبان خرد و سروران آخرت سازند؟

كجاست كه «برده‏»ها را «آزاد» مى‏سازد؟

انسان كه كمتر از حيوانات نيست! وقتى سگ و طوطى و اسب و مار وباز شكارى تحول پذيرند، انسان كه اشرف مخلوقات و مورد تكليف الهى‏است، چرا نباشد؟... كه هست! دل انسان سخت‏تر از سنگ و فولاد كه‏نيست، پس مى‏تواند شكل‏پذير باشد.

اگر به تربيت جان و تصفيه دل بپردازيم، مى‏توانيم خود را از «چاه‏بردگى‏» تا «اوج برازندگى‏» بالا بكشيم.

نقش «محيط‏»، «مربى‏»، «تذكر» و «تفكر» را نمى‏توان انكار كرد، چرابه «تربيت‏خود» كمتر مى‏پردازيم؟

تربيت پخته كند هر خام را نيك سازد بخت‏بد فرجام را

وا رهاند مرد را از بندگى مغز و معنى مى‏دهد بر زندگى

خوشا آنان كه تربيت پذيرند و پند نيوش!...

انسان، در گير و دار دو جاذبه قرار دارد: «الهى‏» و «نفسانى‏».

«نفس‏»، به گناه و پيروى از هوس‏ها و عمل به خواسته دل مى‏خواند،و... «خدا»، به ترك هواى نفس و تمايلات حيوانى.

از هر كدام اطاعت كنى، بايد ديگرى را نافرمانى كنى و به هر يك‏نزديك شوى، از ديگرى دور مى‏گردى. مقتضاى بندگى، اطاعت فرمان‏خداست و تسليم امر و اراده «مولى‏» بودن.

اگر «بنده‏»ايم، طاعتمان بايد. و اگر «مطيع‏» مولاييم، اطاعت و تسليم،بايد در عمل و زندگى آشكار شود. و گرنه، چه فرقى ميان آنكه «مولا» نداردو آنكه مولايش خداست؟

نداشتن روحيه عبوديت و بندگى و تسليم، نشان چيست؟ و گستاخى وجرات بر گناه، دليل چيست؟ آنچه انسان را به «معصيت‏» مى‏كشد،«غفلت‏» است. فراموش كردن بندگى خود و ولايت پروردگار.

«گناه‏»، معلول لحظات غفلت انسان و «خدا فراموشى‏» است. وقتى‏عقل، مغلوب نفس اماره شود، محصولى جز گناه به بار نمى‏آورد. كسى تن‏به گناه مى‏دهد و دل به معصيت مى‏سپارد كه از عواقب آن نيز غافل باشد،يا بى خبر.

مگر نه اين كه دوزخ، فرجام گنهكاران است؟ پس چرا نافرمانى؟

امام باقرعليه السلام مى‏فرمايد:

«شگفتا از كسى كه از ترس بيمارى، از غذا پرهيز مى‏كند، اما از ترس‏آتش، از معصيت ناپرهيزكار است!».

راستى هم شگفتا!...

اما آنكه به عبوديت‏خود و ربوبيت‏خالق، معترف است، خود را در قيدطاعت مقيد مى‏داند و در بند «بندگى خدا» حس مى‏كند، نه يله و رها كه هرچه مى‏خواهد بكند و هر چه مى‏خواهد بگويد و هرگونه كه مى‏خواهد باشد!مگر مى‏توان خدا را عالم و بصير و شاهد و حاضر و ناظر ديد و گناه كرد؟

در لحظه گناه، شعله ايمان در دل فروكش مى‏كند و گاهى هم به‏خاموشى مى‏رسد.

...اين چراغ را، روشن نگه داريم.

بيمارى‏هاى اخلاقى

گرچه بعضى از روى علم و عمد، بد مى‏كنند و سراغ معصيت مى‏روند;اما عده‏اى نيز ناآگاهانه به سراغ بدى مى‏روند و چون خوبى‏ها رانمى‏شناسند، در پى آن نمى‏روند.

اگر آنجا پند و هشدار سودمند است، اينجا تذكر و تعليم، مفيد است.

رذايل چيست تا از آنها بپرهيزيم؟

فضايل كدام است، تا به آنها آراسته شويم؟

به جستجوى متون دينى و رهنمودهاى قرآنى، حديثى مى رويم، آنگاه‏با كتاب دل و نفسمان تطبيق مى‏كنيم. تعاليم وحى مى‏گويد: خصلت‏ها وعملهايى همچون: ترس، حقارت نفس، خود كم بينى، دون همتى،شتابزدگى، بدگمانى، بد دهانى، عصبانيت، انتقام جويى، تندخويى،بدرفتارى، كينه‏توزى، خودپسندى، تكبر، حق‏پوشى، تعصب، لجاجت،قساوت قلب، حسد و... زشت است و از رذايل محسوب مى‏گردد.

اگر مى‏خواهيد در مقايسه لوح ضمير خود با اين خصال ناپسند،فهرست كاملترى داشته باشيد، بر موارد بالا اين‏ها را هم بيفزاييد: غيبت،استهزاى ديگران، خودخواهى، شايعه پراكنى، جاه‏طلبى، رياكارى،ناسپاسى، حيله گرى، دنيادوستى، طمع، دو رويى، دروغگويى، مردم آزارى،قطع رحم، دو به هم زنى، سخن چينى، بخل، حرص.

شناخت دردها نيمى از درمان است و براى خودشناسى و ارزيابى‏وضعيت روحى و اخلاقى خويش، ليست كاملترى از اين آفات لازم است.

اوراق «پرونده دل‏» را بايد ورق زد و صفحه به صفحه در جستجوى اين‏آفتها بود. هر جا يافتيم، بى‏درنگ آن «اوراق سياه‏» را بايد «پاكسازى‏»كنيم، و گرنه به جا ماندن اين رذايل در پرونده ما، روزى كار به دستمان‏مى‏دهد و رسوايمان مى‏سازد.

كدام يك از اين دردها خطرناكتر است تا زودتر به مداوا بپردازيم؟

آن سوى صفحه دل را هم مرور كنيم، البته با حديثى از پيامبر خطاب‏به مولاعليه السلام كه فرمود:

«از اخلاق مؤمنان، حضور در نماز است و شتاب در پرداخت زكات، اطعام‏به مسكينان، دست نوازش بر سر يتيمان كشيدن، پاكسازى درون، اگرسخن گويد به دروغ نپردازد، چون وعده دهد تخلف نكند، اگر امانتدارشود خيانت نكند، حرف كه مى‏زند صادق باشد، راهب شب و شير روز،روزه دار شب خيز و متهجد، كه آزارش به همسايه نمى‏رسد و بر زمين،متواضعانه راه مى‏رود و...».

اين هم فهرست كوتاهى از برخى فضايل.

مكتب، تنها «انسان‏»هاى خوب را به عنوان «الگو» معرفى نمى‏كند،بلكه خصلت‏هاى نيك را هم بر مى‏شمارد و به آنها فرا مى‏خواند و تنها ازانسان‏هاى بد، نكوهش نمى‏كند، بلكه اوصاف زشت را هم معرفى مى‏كندو از آنها پرهيز مى‏دهد. از آن نمونه‏ها بايد «الهام‏» گرفت و از اين نمونه‏ها«عبرت‏»!

پيمودن وادى سير و سلوك، هم سخت است، هم آسان!

ذكر و ختومات و چله‏نشينى و عزلت گزينى و اوراد نمى‏خواهد. مهم،«عمل‏» است، طبق آنچه «مولى‏» مى‏گويد.

اين است كه هم سهل است و هم ممتنع، هم راحت و هم دشوار. اگركسى خويش را «بنده‏» بداند و به مقتضاى بندگى، «اطاعت‏» از صاحب‏خود كند، صدها مرحله از سلوك را پيموده است. ولى... همين يك گام،يعنى «مطيع بودن‏» دشوار است و نيازمند اراده‏هايى استوار و عزمهايى‏آهنين.

رسول خداصلى الله عليه وآله فرمود:

«در دنيا دو حكيم فرزانه بودند كه سالى يك بار همديگر را مى‏ديدند، درهر نوبت نيز، يكى آن ديگرى را موعظه مى‏كرد. در يكى از اين ديدارهايكى به آن ديگر گفت: مرا موعظه كن، موعظه‏اى جامع و موجز، چون‏نمى‏توانم مانع عبادت تو شوم. گفت: برادرم! دقت كن كه خداوند، در آنجاكه نهى كرده، تو را نبيند و آنجا كه دستور داده، تو را غايب نبيند». (

همين. آرى همين. جمله‏اى كوتاه است، ولى جهانى حكمت و پند درآن نهفته است.

انجام واجبات و ترك محرمات، عبارت ديگرى از همين دستورالعمل‏سازندگى و خودسازى است كه در برخى احاديث آمده و براى‏«پرهيزكارترين‏» انسان شدن، بر همين دو كلمه تاكيد شده است.

اگر همه جهان را چشم و گوش بدانيم، اگر خود را در حصارى ازدستگاههاى ضبط كننده و فيلمبردار احساس كنيم، و اگر خود را «بنده‏»بدانيم، نتيجه همان خواهد بود كه حضرت رسالت فرمود. آنجا كه امراوست، غايب نبودن و آنجا كه نهى اوست، حاضر نبودن. «در خانه اگر كس‏است، يك حرف بس است!».

آنكه «خلاف‏» مى‏كند، حتى اگر «جريمه‏» آن را هم بپردازد، شكستن‏حرمت «قانون‏» با پرداخت جريمه جبران نمى‏شود.

«گناه‏»، يك تخلف از قانون خدا به شمار مى‏آيد.

«توبه‏» هم به عنوان راهى براى محو «عواقب كيفرى‏» آن قرار داده‏شده است. ولى آثار روحى گناه بر فرد و پيامدهاى منفى آن بر جامعه، باتوبه جبران نمى‏شود

نوشته شده توسط پدرت سید | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: سه شنبه هشتم آذر 1384 ساعت :23:44

ممكن است كسى كه دچار يك سانحه تصادف يا سوختگى شده، بامراجعه فورى به پزشك، سلامت‏خود را باز يابد و از مرگ نجات يابد، ولى‏آثار آن بر چهره و اعضاى او، گاهى تا آخر عمر هم باقى است.

آيا رعايت احتياط و پيشگيرى از بروز آتش‏سوزى يا حادثه، بهترنيست؟!

همچنان كه در امور درمانى، رعايت‏بهداشت و پيشگيرى از ابتلا، هم‏بهتر از معالجه است و هم آسانتر و كم خرج‏تر، در امور معنوى و روحى هم‏«پرهيز از گناه‏»، هم آسان‏تر و هم مقرون به صرفه‏تر از «توبه‏» است.

آثار گناه، بر چهره روح و جان باقى مى‏ماند.

چه بسا گاهى هم فرصت‏يا توفيق «توبه‏» به دست نمى‏آيد و آنكه توبه‏از گناه را به «آينده‏» موكول مى‏كند، حادثه‏اى، اجلى، غفلتى، آن آينده را ازدست او مى‏گيرد.

اگر خيلى هم اهل جمع آورى «ثواب‏» و انجام «مستحبات‏» نيستيم،دست كم اين هنر را از خود نشان دهيم كه خلاف و گناه نكنيم.

كدام يك در سرانجام و سرنوشت ما مؤثرتر است؟ ترك گناه يا كسب‏ثواب؟ پيامبر خدا به امام على‏عليه السلام فرموده است:

هر كه از حرام‏هاى خدا پرهيز كند، از پرهيزكارترين مردم است.

انگيزه پرورى

شوق عمل، ريشه در شناخت «ارزش‏» و «پاداش‏» آن دارد.

كسى كه در كار خويش، سست و بى‏نيت و فاقد انگيزه مى‏شود، يا كارش‏بى‏ارزش است، يا به ارزش كار خود توجه ندارد، يا از اجر و ثواب آن غافل‏است.

همه انتظار دارند كه نسبت‏به كارى كه مى‏كنند، «تشويق‏» شوند. تقديرديگران، نقش «شوق‏انگيزى‏» و «انگيزه پرورى‏» دارد.

اگر آن مشوق، خدا باشد، نيت قوى‏تر مى‏شود. اگر پاداش دهنده،پروردگار تو باشد، انگيزه‏اى برتر تو را به تلاش وا مى‏دارد.

مرز ميان اخلاص و ريا همين جاست. به خاطر چه كسى كار مى‏كنى؟انتظار مزد و اجر از كه دارى؟ دانستن و آگاه شدن چه كسى برايت مهم‏است؟

اينكه انبيا، هرگز از دعوت و ارشاد و جهاد خسته نمى‏شدند، چون جز ازخدا انتظار پاداش و تقدير نداشتند (ان اجرى الا على الله).

اينكه اولياى الهى، نيتى قوى و اراده‏اى خلل‏ناپذير در راه اهداف‏خويش داشتند و دارند، چون چشم بيناى خدا را در همه حال، حاضر و ناظرخويش مى‏ديدند. پس چه جاى خستگى يا به ستوه آمدن يا از دست دادن‏انگيزه و سست‏شدن در عمل؟!

به محتواى ارزشى كار خويش چه قدر شناخت و عقيده دارى؟

محتواى كار تو مى‏تواند بزرگترين مشوق تو باشد.

وقتى اهل باطل در راه خويش، اصرار و پشت كار دارند، تو در راه «حق‏»چرا بى حال و بى‏انگيزه باشى؟

وقتى پيروان شيطان، پيوسته در حال جذب نيرو براى شيطانند، چراپيروان رحمان در جذب نيرو براى اردوى ايمان و جبهه خير و صلاح، كوشانباشند؟

اگر به راه مقدس خويش، عاشق باشى، از تهمت جنون نمى‏ترسى.

اگر به حقانيت راه و مرام و مسير خود اطمينان داشته باشى، اتحادنيروهاى مخالف، بايد عزم تو را جزم‏تر و انگيزه‏ات را قوى‏تر سازد، نه آنكه‏تو را از كار بيندازد!

هر چه صف شيطان منسجم‏تر شود، تو نيز صف رحمانيان رامنسجم‏تر و «تلاش رحمانى‏» خويش را قوى‏تر و گسترده‏تر ساز. نبرد حق‏و باطل از قديم بوده، تا آخر هم خواهد بود. تو اگر سرباز اردوى حقى، به‏تقويت انگيزه بپرداز، و به تصفيه آن. «كه... راه پرخطر است و حراميان درپيش!».

محك ارزيابى عملها «نيت‏» است.

شايد شكل كار و صورت ظاهر عمل، زيبا باشد، اما اگر نيتى كه در وراى‏آن نهفته، زشت‏باشد، كار را هم زشت مى‏كند.

نفاق و ريا و تظاهر، ريشه در همين دارد، آرايش بيرون و آلايش درون!از سوى ديگر، ميان نيت تا عمل، گاهى فرسنگها فاصله است.

چنان نيست كه هرگاه تصميم گرفتى، موفق به عمل شوى و نيت وانگيزه را از آن مرحله، به مرحله اجرا برسانى. هزار مانع و رادع در كار است.ترديدها، دو دلى‏ها و وسوسه‏ها سدى به وجود مى‏آورد، ميان «تصميم‏» و«عمل‏». اين، آفتى است كه حتى در نيت‏هاى خوب و انگيزه‏هاى مقدس‏نيز پيش مى‏آيد.

به همان اندازه كه تاكيد شده بى فكر و تدبير، كارى نكنيد كه پشيمان‏مى‏شويد، سفارش كرده‏اند كه وقتى به مرحله «يقين‏» رسيديد، «عمل‏» و«اقدام‏» كنيد  و ميدان را براى «شك آفرينى‏» وسوسه گران و خناسان‏خالى نگذاريد.

هم بايد نيت‏ها و انگيزه‏ها را سالم و صالح و خدايى ساخت، هم در كارخير و راه حق و برنامه‏هاى مثبت، ترديد به خود راه نداد و امروز و فردا نكرد،كه از نيت تا عمل، حفره‏هاى خطرناك و لحظه‏هاى ياس آور، بسيار است.

جمال درونى

كسى مى‏تواند در خلق و خوى، «خداگونه‏» شود، كه خدا را بشناسد وصفات جمال و كمال او را بداند.

خدا، «جمال مطلق‏» است. و تو، وقتى مى‏توانى به خدا نزديك شوى كه‏صفات زيباى او را داشته باشى، آنچه در اوست، در خود نيز فراهم آورى وآنچه در خداى سبحان نيست، خود را منزه و پيراسته سازى.

چهره «جان‏» و سيماى «درون‏» را چگونه مى‏آرايى؟

مگر نه آنكه در چهره زيبا، هم چشم و ابرو، هم روى و موى، هم لب ودندان و... بايد «زيبايى‏» داشته باشد تا يك «چهره زيبا» فراهم آيد؟

«جمال باطن‏» نيز همين‏گونه است. ايجاد تعادل و توازن در خصلت‏هاو حالت‏ها و رفتارهاى اخلاقى، شرط تحقق «جمال معنوى‏» است.

وقتى «غضب‏»، در كنترل تو باشد و اراده‏ات بر آن مسلط گردد، نام‏«شجاعت‏» مى‏گيرد، كه يك ارزش اخلاقى است و حد فاصل «ترس‏» و«تهور» است.

نيروى شهوت و غريزه جنسى هم، چون با مهار «تقوا» كنترل شود،«عفت‏» پديد مى‏آيد.

و اگر خرج كردن مال، نه به «اسراف‏» كشيده شود و نه به «بخل‏»، حدمتعادلى است كه «سخاوت‏» ناميده مى‏شود.

آيا خصلتهايت در «مرز اعتدال‏» است، يا روى خط افراط و تفريط؟

چهره، با «آرايش‏»، زيبا مى‏شود و با «آلايش‏»، زشت مى‏گردد. سيماى‏باطن نيز با «فضايل‏»، آراسته مى‏شود و با «رذايل‏»، آلوده! خودت مى‏توانى‏اين آراستگى يا آلودگى را فراهم آورى.

«انتخاب‏» تو، نقش عمده‏اى ايفا مى‏كند.

در وجود تو، ميدانى است كه سپاه حسينى و يزيدى در نبردى‏پيوسته‏اند.

و تو در اين ميانه، مى‏توانى «حر» باشى، گسسته از جنود ابليس وپيوسته به جناح حق.

تغيير خصلت و رفتار، محال نيست، هر چند مشكل است.

و مى‏توانى... چرا كه جوانى. نيروى اراده جوانى را دست كم مگير...

كار هر كس، پاى فكر و باور او نوشته مى‏شود.

براى عمل، دانايى و علم، «معيار» است و اگر كسى با داشتن علم ودانستن نيك و بد، اسير چنگ گناه شود، يا در «روشنايى علم‏» او شك‏مى‏كنند، يا در عقيده‏مندى او به «دانسته‏»ها و «آموخته‏»هايش.

حكيم سنايى غزنوى گفته است:

نكند «دانا» مستى، نخورد «عاقل‏»، مى در ره «پستى‏»، هرگز ننهد «دانا»، پى

چه خورى چيزى، كز خوردن آن چيز، تو را «نى‏» چنان «سرو» نمايد به نظر، «سرو»، چو «نى‏»

گر كنى بخشش، گويند كه «مى‏» كرد، نه او ور كنى عربده، گويند كه «او» كرد، نه مى

حساب عملكردها و آگاهى‏ها را نيز اين چنين ارزيابى مى‏كنند و نتيجه‏افكار و باورها را در «آينه عمل‏» به مشاهده و قضاوت مى‏نشينند، آنگونه‏كه «عقل‏» را با «ميخوارگى‏» در تضاد مى‏بينند، ديندارى و گناه را هم با هم‏ناسازگار مى‏دانند. و اين، قضاوتى است درست!

عمل، آينه درون‏نماست و داورى‏ها بر مبناى عمل مشهود آدميان‏است.

اگر ريشه «درخت معصيت‏» را نسوزانيم و نخشكانيم، پيوسته جوانه‏مى‏زند و شاخ و برگ مى‏افزايد. ريشه عصيان، «غفلت‏» است و ريشه‏طاعت، «ذكر». كسى كه در ظلمتكده دل، چراغ ايمان بر مى‏افروزد و قلب‏را با شعله «ياد» و «يقين‏» روشن و گرم مى‏سازد، حتما از آفت غفلت رسته‏است و به ميوه «خداباورى‏» رسيده است.

آنكه مى‏داند حسابى هست و كتابى، دوزخى و قيامتى، خداى بصير وخبيرى، نامه اعمال و گواهى اعضايى، و حسرت و رسوايى فردايى،اين‏گونه «بى‏خيال‏» نمى‏شود.

جرات بر گناه، كمتر از خود گناه نيست!

در جستجوى راهنما

پيمودن راه با «راهنما» نشانه معرفت و هوشمندى است.

تنها در موضوع تدريس، مطالعه، نويسندگى، سخنرانى، حفظ كردن،هنرآموزى، خوشنويسى، شنا و... نيست كه آموختن «شيوه‏»، انسان را باصرف وقت و نيروى كمتر، زودتر به مقصود مى‏رساند،

بلكه براى دست‏يافتن به اهداف و رسيدن به خواسته‏ها، «روشمندى‏»راهى ميان‏بر است، حتى در سلوك روحى و مسائل معنوى هم، روش وشيوه كارساز است.

بى‏جهت نيست كه طالبان كمال، براى رسيدن به كمال و معنويت نيز،دنبال يك «الگو»، «مرشد» و «راهنما»يند، تا روش انسان شدن و تهذيب‏نفس را به آنان بياموزد، يا از او بياموزند.

نقش راهنما، آن است كه انسان در پيچ و خم اين راه گم نشود و خسته‏نگردد. اين را كه «بزرگان، از چه راه و چگونه رفته‏اند، تا به مقصدرسيده‏اند؟» در شرح حال وارستگان، پاكان و صالحان مى‏توان خواند، ياشنيد.

زندگينامه صالحان و عالمان، از همين جا ارزش مى‏يابد كه در نشان‏دادن «راه‏»، نقش دارد و به جويندگان و پويندگان راه معنى، هم «جهت‏» رانشان مى‏دهد، هم شيوه رفتن و رسيدن را مى‏آموزد. معناى «اسوه‏»،همين پيشاهنگى و پيشتازى در رسيدن به وارستگيهاست. «تاسى‏» به‏اسوه‏ها، ضامن تحقق اين آرمان والاست.

اگر قرآن، پيامبر اسلام و حضرت ابراهيم و برخى شايستگان را با نام ونشان ياد كرده و آنان را «اسوه‏» ناميده است، از اين رهگذر است، تا راه‏سلوك، بى‏رونده و بى‏چراغ راهنما نباشد.

البته نه هر كه مدعى شد و مريد جمع كرد، همان «راهنما»ست!

گر چه «طى اين مرحله، بى‏همرهى خضر» نبايد كرد، ولى بايد مواظب‏رهزنان عقايد و قداست‏ها و مقدسات هم بود! اگر عمل‏ها طبق «حجت‏خداپسند» نباشد، در ترازوى محاسبه، بى وزن و مقدار خواهد بود و آن را به‏بهايى نخواهند خريد.

آيا تا به حال، «دادگاهى‏» شده‏اى و مورد اتهام قرار گرفته‏اى؟

ايستادن در مقام يك «متهم‏» و انتظار يك «حكم‏» و داورى، بسيارسخت است، ولى براى كسى كه بى‏گناه است، ترسى نيست.

«حجت‏»، چيزى است كه در محكمه، بر ضد متهم اقامه مى‏كنند تامحكومش كنند، يا متهم در دفاع از خويش، اقامه و به آن استناد مى‏كند، تا«تبرئه‏» گردد.

متهمى كه نداند چه اسناد، مدارك، حرف‏ها و شواهدى را در دادگاه عليه‏او طرح خواهند كرد، در دفاع از خويش و رد اتهامات هم ناتوان خواهد بود واگر نتيجه محاكمه، محكوميت او باشد، چندان هم دور از انتظار نيست.

شناخت «حجتهاى الهى‏» براى حضور در دادگاه قيامت، سودمند است،و داشتن جواب مناسب در مورد اين شواهد و حجتها، لازم!

به تعبير امام كاظم‏عليه السلام:

«خداوند، «عقل‏» را در وجود انسان، به عنوان حجت‏باطنى و «پيامبردرون‏» قرار داده است.

از اين رو تكليفمان نسبت‏به سفيهان، سنگين‏تر است.

پيامبران و امامان و اوصياى الهى نيز «حجت‏هاى آشكار»ند.

دين، وحى، قرآن، حديث، امر و نهى امامان، فتوا و حكم فقها، عمل وسلوك صالحان، جوانان پاك، ثروتمندان انفاق‏گر، قدرتمندان عادل،زيبارويان عفيف، نام‏آوران متعبد و متعهد، نوابغ خداشناس، هنرمندان باايمان، همه و همه جزء حجتهاى الهى‏اند.

نمى‏توان گفت: «نمى‏شد!»، چرا كه خداوند، كسانى را كه با داشتن‏ثروت و جمال و جوانى و شهرت و اقتدار، پاى از «راه خدا» كنار نگذاشتند ومتقى زيستند، به رخ ما مى‏كشد و مى‏گويد: «پس چرا اينان توانستند؟»اين مفهوم همان «لله الحجة البالغه‏» است.

ما بايد فكرى به حال خودمان كنيم. روزى به ما خواهند گفت:

اگر نمى‏دانستى، چرا نياموختى؟

و اگر مى‏دانستى، چرا بد كردى و بيراهه رفتى؟!

هم بايد تلاش كرد، هم بايد جهت را شناخت، هم بايد بر اساس‏«ميزان‏» عمل كرد، تا به «هدف‏» نزديك شد و با تقويت ايمان، دشت‏عمل را از صالحات، سرسبز و خرم نمود.

ايمان، در سايه پيوند با خدا و انس با آفريدگار تقويت مى‏شود. سرى‏كه‏در آستان رفيع خدا بر خاك سجده‏گاه فرود آيد، در برابر بزرگترين‏قدرت‏هاى غيرالهى، كوچكترين احساس ضعف و ترس نمى‏كند. اين‏منبع نيرو و قدرت را نبايد دست كم گرفت.

منبع تغذيه روح و جان جوانان چيست و كجاست؟ آنان كه رابطه‏شان باخدا قطع است، در زندگى به چه كسى تكيه مى‏كنند و در بن‏بست‏ها به‏كدام دريچه باز و راه عبور، اميد مى‏بندند؟... جز خدا؟

حتى در ميدان جنگ و سنگر مبارزه هم، چاشنى واقعى سلاح،«ايمان‏» است، نه «باروت‏»، و تغذيه اصلى خط نبرد، از «توكل‏» است، نه ازسلاح و مهمات!

زيباترين حالت‏يك نيروى انقلابى و متعهد هم آن است كه در برابردشمنان، همچون كوه، با صلابت و استوار و نستوه بايستد و در برابر «الله‏»،خاكى و فروتن و افتاده باشد، كه گفته‏اند:

در كوى ما شكسته دلى مى‏خرند و بس بازار خود فروشى از آن سوى ديگر است.

آن پيشانى كه هنگام سجود بر خاك مى‏نهى، بلندترين پيشانى است.

آن دو دست پرنياز كه در «قنوت‏»، به سوى خدا مى‏گيرى، بى‏نيازترين‏دستهاست.

آن قامت، كه در برابر عظمت كبريايى خدا خم مى‏كنى، استوارترين‏قامتهاست.

از نمازت، قدرت روحى مى‏گيرى و از نيازت، به بى‏نيازى روحى‏مى‏رسى.

صورتى كه از اشك، خيس شود و سجاده‏اى كه از سرشك ديدگان‏مرطوب گردد، بسيار قيمتى است
نوشته شده توسط پدرت سید | موضوع: | لينک ثابت |
© This Template Designed By Soltanbanoo