تاريخ: سه شنبه هشتم آذر 1384 ساعت :23:53
يك سؤال بزرگ و جدى، هميشه پيش روى صاحبدلان بوده است، وآن اينكه:
«من كيستم، كجايم و به كجا مىروم؟».
و تو، اگر صاحبدلى،
اگر به ژرفاى حيات و هستى انديشيدهاى،
و اگر از «سطح»، به «عمق»، راه بردهاى،
حتما به اين «سؤال بزرگ» هم فكر كردهاى،
زندگى يك «راه» است، و... هر راه، مقصدى دارد كه بايد به آن رسيد.
هيچ انديشيدهاى كه در پرواز به سوى «هدف خلقت»، چه عاملى به تونيرو مىبخشد و با كدام بال مىتوانى به سوى آن «افق روشن» پرواز كنى؟و چه چيزى بال پروازت را مىشكند؟...
اگر «موانع» را نشناسى، چگونه مىتوانى از آنها عبور كنى؟
اگر «استعداد» و «توان» خويش را محاسبه نكنى، با كدام طرح و برنامهدر «راه معنى» گام خواهى نهاد؟
برخى چيزها، حركت تو را شتاب مىبخشد، و برخى خصلتها مانعحركت مىشود.
از عطر «خداجويى» تا عفونت «خودخواهى» فاصله زيادى است.
انسان نيز در اين ميانه، در گرو يك «انتخاب» به اين يا آن مىرسد و ازلذت آن يا رنج اين برخوردار مىشود.
در يكى «طراوت روح» است، در ديگرى «افسردگى جان»!
اصلا بيا قدمى در دنياى تو در توى دل و جهان شگفت روح و روانبزنيم. «نفس» هزار چهره، چه دامهايى كه پيش پاى ما نگسترده است وابليس وسوسهگر چه نقشهها كه برايمان نكشيده است.
مىدانى «نفس اماره» چيست؟
همان كه سر دو راهى «دل» و «دين»، وسوسه مىكند تا خواسته دلت رابر فرموده دين ترجيح دهى،
همان كه به «خوشى امروز» فرا مىخواند و... «فرداى نيامده» را ازذهنتبيرون مىكند و اگر بتواند، تو را پاى ديوار «حاشا» مىنشاند و بهكامت زهرابه «ترديد» مىريزد!...
آيا نمىخواهى «هجرتى در درون» داشته باشى؟
براى «سير آفاق و انفس»، گامى ديگر و عصايى ديگر و تنپوشى ديگرلازم است.
... آيا مهيايى؟
زيستن در دامن رنجها و پذيرفتن محروميتها، براى رسيدن بهآسايش و برخوردارى است.
رنج دنيا، راحت آخرت را در پى دارد،
و... محروميت دنيوى، نعمت و رفاه آخرت را، ولى، براى آنان كه آن«مرحله» را باور داشته باشند و آگاهانه و انتخابگرانه، «نقد دنيا» را فداى«آخرت» كنند.
وگرنه، كم نيستند كسانى كه رنج دو جهان و عذاب دو سرا را خواهندداشت و محروميت هر دو مرحله را خواهند چشيد: «خسر الدنيا و الآخرة».
براى زيستن در دامن رنجها و تحمل ابتلاءات، بايد منطق داشت.قيچى كردن باور از آخرت، مشكلى را حل نمىكند و بحران انديشه راافزونتر مىسازد.
اين زندگى به جايى بند نيست،
گاهى مثل شكستن ساقهاى در طوفان، غرق شدن قايقى در درياىمواج، مرگ راه گم كردهاى در كوير خشك، پژمردن گلى در دستهاى يككودك، سوختن و دود شدن مشتى زباله، تركيدن يك حباب بر روى آباست. گاهى ورق كتاب زندگى، به تعبير «صائب تبريزى»، «به نسيم مژه برهم زدنى» نابود است.
آنكه زندگى را، نوعى جانكندن تدريجى مىداند، اگر خدا را در زندگىو عقيده به معاد را براى پس از زندگى نداشته باشد، راست مىگويد.
زندگى بدون اعتقاد به خدا و معاد، جهنمى است كه انسان در آنمىسوزد و زندانى است كه انسان، گرفتار عذاب پيوسته است، و مرگى استبه نام زندگى.
ولى همه اينگونه نمىبينند و نمىشناسند.
اقبال لاهورى مىگويد:
مذهب زندهدلان، خواب پريشانى نيست از همين خاك، جهان دگرى ساختن است
تنها «آخرت گرايى» است كه به «حس خلود» كه در نهاد و عمق فطرتماست پاسخ مىدهد و معماى حيات و «راز بقا» را براى ما كشف مىكند.
نقد انديشان مادهگرا و دنياباور، از حل اين معما عاجزند و از «وسعتوجود» و «عمق هستى» بى خبرند.
وقتى آب بركهاى، غير از چهره آشكارش، عمقى هم دارد،
وقتى سطح زمين، غير از اين پوسته، ژرفاى ناپيدايى هم دارد،
و... وقتى گستره خاك و پهنه محيط، تنها همين «پيرامون» ما نيست،بلكه افقهاى دور دستترى هم دارد كه با اين چشم، ديدنى نيست، چرا در«مجموعه هستى» و «كل آفرينش»، چنين نباشد؟
ما هم «جهان غيب» داريم، هم «غيب جهان».
هستى، تنها همين نيست كه به چشم مىبينيم و با حس، ادراكمىكنيم. آنچه را هم كه مىبينيم و حس مىكنيم، باز همه حقيقت اشياءنيست. در وراى اين «عالم محسوس»، عوالمى وجود دارد، نامرئى ونامحسوس، كه همان غيب جهان است. و در عمق اين «جهان فيزيكى»هم حقيقت نابى هست، فراتر از ماده، كه «متا فيزيك» نام دارد و «جهانغيب»!
آن «ناديدنى» ها را با چشم و نگاهى ديگر بايد ديد، با «چشم دل».
و آن «ناشنيدنى» ها را نيز بايد با «گوش جان» شنيد.
رسولان الهى، كه پيام آورانى از آن جهاناند، آمدهاند تا چشم و گوشبشر را به همين حقايق بگشايند. آمدهاند تا به «ديد» انسان، هم «وسعت»ببخشند، هم «دقت»، هم «عمق».
فقط پيش پاى خود را نبينيم، كه آفاق گستردهترى هم هست.
فقط سطح و ظاهر را نشناسيم، كه عمق و ژرفايى هم هست.
در معبد هستى
خستگى تن به چيزى زايل مىشود،
و خستگى روح، به چيز ديگر!
«آب»، تشنگى جسم را از بين مىبرد و «اشك»، تشنگى روح و جانرا.
«نيايش»، ضرورىترين نياز زندگى است.
بندگى خدا، انسان را از بند بندگى بندگان مىرهاند و به عزت وبىنيازى مىرساند.
خواجه عبدالله انصارى گوى:
«الهى! چون در تو نگرم، از جمله تاجدارانم و تاج بر سر،
و چون در خود نگرم، از جمله خاكسارانم و خاك بر سر.»
وقتى كه در پيشگاه خدا مىايستى و چهره بر خاك نياز مىگذارى وقامت غرور را در «محراب خضوع» در هم مىشكنى و تازيانه كرنش براندام خود نمايى فرود مىآورى، شايستگى «عبادت» مىيابى.
تا «بنده» نشوى، «آزاد» نخواهى شد!
شگفتا كه در آستان خدا، هر كه خاضعتر و بندهتر است، مقربتر وكاملتر است.
تو، سراپا نيازى، و «او»، قدرت مطلق است و هستى آفرين.
رابطه «تو» و «او»، چه مىتواند باشد، جز بندگى؟
جهان، محراب وسيع نياز است و همه كائنات، حتى درختان و صنوبرهاو گلها، نيايشگران «معبد هستى».
تو در كجاى اين مجموعه ستايشگران و نيايشگرانى؟
وقتى همه ذرات عالم بر مدار «حق» مىچرخند، وقتى به عبادتمىايستى هماهنگ همه جهان شدهاى.
«فطرت»، ما را به سوى خدا مىخواند.
زبان فطرت ما اگر تجلى و ظهور يابد، همان «عبادت» مىشود.
روزى چند بار در «چشمه بندگى» روح را شستشو مىدهى و نهالفطرت را «آبيارى» مىكنى. پس... بايد بهتر از اين شوى!
هر كس به زبان و لهجهاى سخن مىگويد،
يك «زبان مشترك» و فراگير و همه فهم هم وجود دارد كه نيازمندمترجم هم نيست، و اگر با آن زبان با مردم صحبتشود همه مىفهمند،همه آن پيام را روشن و آشنا مىيابند; اهل هر كجا و از هر نژاد كه باشند.
آن زبان مشترك، «زبان فطرت» است،
همان كه در عمق وجود هر كس وجود دارد،
همان كه مىگويد: خوبى بهتر از بدى و وفا بهتر از نيرنگ و صداقتبرتر از دروغ است،
همان ميل به پرستش و نيايش، همان نوعدوستى و لذت بردن ازخدمتبه مردم و يارى كردن مظلوم و نجات درماندگان،
همان كه در بحرانها تو را به يك تكيهگاه، متوجه مىسازد و در ياسهاو ناكامىها، چراغ اميد را در دلت زنده و روشن نگاه مىدارد،
همان كه وقتى يك روح بلند را مىبينى، به تعظيمت وا مىدارد و چونخطا و خلافى از تو سر زد، «احساس شرمندگى» را بر شاخه وجودتمىروياند.
اين همان «فطرت» است و زبانش زبان يكدلى، يكرويى، زلالى وبىرنگى است
+ نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1384ساعت 19:36 توسط سید |
نظر بدهید
خداوند، ما را بر پاكى و خوبى سرشته است و با همين «زبان» فطرتهم با ما سخن مىگويد، زبانى آشنا كه اگر به عمق دل و وجدانمانبرگرديم، دعوت و نداى خدا را مانوس و آشنا مىبينيم و مىيابيم.
خيلى از اينها كه بدى مىكنند، «بد» نيستند. اصلا هيچ كس ذاتا بدنيست، بدى را ما پديد مىآوريم و فطرت پاك خدايى را مىآلاييم. لجنپراكنى شيطان و وسوسه انگيزى ابليس، چراغ فطرت را كم سو يا خاموشمىسازد.
اگر گوش به وسوسه شيطان دهيم، زبان فطرت نيز گنگ مىشود.
خدا با ما با همان زبان كه ما را سرشته استسخن مىگويد و اميدمانمىدهد كه: «اى كسانى كه بر خويش بدى و اسراف كردهايد، از رحمتخدامايوس نشويد، كه او گناهان را مىآمرزد.
اين چيست جز مخاطب قرار دادن همان فطرت؟!
اگر شرايط محيط و جامعه بد است، چرا فطرت را بيالاييم؟ آيا بهترنيست كه محيط را دگرگون سازيم و «فضاى فطرى» بيافرينيم؟...
زبان فطرت را از ياد نبريم.
معبر عشق خدا
از «بينايى» تا «بينش»، فاصله بسيار است،
همچنان كه فاصله «چشم» تا «ديد»، زياد است.
«بصيرت»، تيزبينتر از «بصر» است، گاهى آنان كه چشم ندارند،بيناترند. «ديده از هر كه گرفتند، بصيرت دادند». حتى «دل»، بهتر از«ديده» مىبيند و مىشناسد، ولى... به شرط آنكه «چشم دل» را غبارنگرفته باشد.
آن وقت، «نگاه» از نگريستن لذت مىبرد، چرا كه در چشم اندازشجلوههاى ديگرى پيدا مىشود. به قول هاتف اصفهانى:
«چشم دل» باز كن كه «جان» بينى آنچه ناديدنى است، آن بينى
معبر «عشق خدا»، از كجا گشوده مىشود؟ بايد چشم انداز بصيرت تو،بالاتر و وسيعتر از ماده و ظاهر باشد. حتى اگر خدا را دوست مىدارى، نه بهخاطر خودت باشد، بلكه به خاطر او باشد. او كه كانون همه خوبيها وزيباييهاست.
وقتى كه هستى تو، عطيه و هديه خداست، وقتى كه غرق نعمتهاىاويى، مگر مىتوانى دوستش نداشته باشى؟
ميان عاشق و معشوق، حبيب و محبوب، دوست و دوستدار، بايد نوعىسنخيت و شباهتباشد.
محبتيك طرفه به سامان نمىرسد. «چه خوش بى، مهربانى هردوسر بى...»
عشق، اگر عاشق را به همسويى و همسانى و همرنگى با محبوبنرساند، نمىپايد. و... اصلا از كجا كه عشق باشد؟ يك ادعاست، يا هوس!
دل، اسير عشق كيست و چيست؟
خداوند به موسىعليه السلام وحى كرد: «آن كس كه گمان مىكند محبت مرا دردل دارد، ولى شبها تا صبح مىخوابد، دروغ مىگويد. مگر نه اينكه هردوستى، خلوت با دوستش را مىخواهد؟ اى موسى! خشوع قلب و خضوعبدن و اشك ديدگانت را به من هديه كن، آنگاه مرا نزديك خود خواهىيافت...».
اين، محك شناخت عشق خداست.
عاشق كيست و عاشق نما كدام است؟...
وقتى كاه جان ما، مجذوب كهرباى جانان شد، آنگاه، «خدا» رامىبينيم، نه «خود» را، و رضاى «او» را مىطلبيم، نه «خويش» را.
اين، اوج خداجويى و عرفان است و رسيدن به «آزادگى» و نهايت«بندگى».
وقتى همه كارها براى خود و در جهت «خود محورى» باشد، اينجا نهتوحيد، كه شرك و نه اخلاص، كه عجب و طمع، حاكم گشته است.
«خود»، يك چاه است.
گاهى يوسف روح و جانت در آن اسير مىماند و زندانى مىگردد. بايداين يوسف گرفتار را از آن چاه بيرون آورد و «عزيز»ش ساخت.
آيا تا به حال، «هجرت در خويش» كردهاى؟
قرآن، هم «هجرت آفاقى» و هم «هجرت انفسى» را مطرح كرده است.هجرت از خود و در درون خويش، يعنى هجرت از ظلمتبه نور، هجرت از«سيئات» به «حسنات»، از «ريا» به «خلوص»، از «معصيت» به «طاعت»،از «خود» به «خدا».
بايد «خدا محور» بود، تا بت «نفس» قدرت پيدا نكند و شيطانكهايىچون خودخواهى، خودپسندى، خودبينى، خودستايى، خودنمايى،خودپرستى و... در «كعبه دل» حضور نيابند.
اينها اگر در جان رخنه كنند و بر ساقه روح برويند، ديگر جايى براى«خدا»، «ايثار»، «خلوص»، «تسليم» و «تواضع» نمىماند.
بايد «خود» را فراموش كرد تا «خدا» را يافت.
حضرت امامقدس سره فرمود:
«... و آن چاهى كه از همه عميقتر است، چاه نفسانيت است».
كيست كه نخواهد «عزيز مصر وجود» شود و «سلطان سرير شهود»، آنچنان كه «شيخ بهايى» فرمود؟!
آينه فطرت
انسان، آفريده خداست; خداى خير و كمال و جمال.
از خدا، جز «خير» بر نيايد. پس اين شر و تباهى موجود در انسانها ازكجا و از چيست؟
درست است كه انسان، برگزيده خدا و مسجود فرشتگان و امانتدارالهى است، ولى اگر به «فطرت»، پشت كند، اگر بعد خاكى را بر بعد افلاكىغلبه دهد، اگر در سر دو راهى نفس و خدا، فرمان دل خويش را به شيطانبسپارد، همان خواهد بود كه فرشتگان هم به خداوند اعتراض كردند كهآدميزاد، تباهى آفرين و خونريز است!
مسيرى را طى مىكنيم، به درازاى «از اويى» و «به سوى اويى».عصاى دستمان در پيمودن اين را، «حسن انتخاب» است و رهتوشه ما،توجه به «هدف».
فطرت خداجو و خداياب را همه داريم، بشرطى كه آن را زير گرد و غبارنفس پرستى دفن نكنيم.
تو، در پى چشمه نور و روشنايى مىشتابى، تو در «نيستان وجود»، نفيرفراق سر مىدهى و سرود شوق مىخوانى تا به اصل خويش برسى.
اگر اين فطرت را بشناسى و بيابى و آن را باور كنى و بارور سازى، به خدامىرسى و به مقام «قرب» نايل مىشوى. وگرنه، وقتى با دو دست«طغيان» و «عصيان»، آن فطرت نورانى را به گل و لاى «فساد» بيالايى،اگر بالا هم بروى، پايينى! اگر پيش هم بروى به سوى دوزخ است و اگرقدرت هم بيابى قدرت بر گناه و فساد است و خدا نكند كه چنين شود!
دستيافتن به آن «اوج»، در سايه «فروتنى» است.
رسيدن به «قرب»، نتيجه بيدار ساختن «فطرت» در همه عمر است.قلبهاى آماده و متواضع، بهتر و راحتتر جلوهگاه معرفتحق و ظهوربندگى مىگردد.
صيقل خوردن جان، در سايه «پروا پيشگى» و «خداترسى» است. گلفطرت هم در اين بوستان مىشكفد و مشام دل و جان را معطر مىسازد.
آنكه چهره جان را در «چشمه ذكر» مىشويد، اهل «صفا» مىشود.
و... «غفلت»، آيينه دل را تيره مىسازد.
كدام خشت تيره، تا كنون جلوهگاه فروغ خورشيد بوده است؟...
خورشيد، در آيينه روشن و شفاف است كه انعكاس مىيابد.
گاهى دنيا را به سان يك «زندان» مىبينى و خود را در «غريب آباد»اين جهان، گرفتار وحشت و تنهايى.
اين، نشان چيست؟
شايد جرقهاى از روح عطشناك توست كه به جهانى برتر و والاتر، ابدىو جاودانه، نامحدود و بىپايان وابسته است. حس مىكنى كه در اين «جا»،به همه خواستههايت نمىرسى، دل و جانت اشباع نمىشود، عشقى دارىكه دنيا پاسخگوى آن نيست و گمشدهاى دارى كه در اينجا نمىيابى!
«احساس غربت» در اين جهان، بازتابى از آن بعد ابديتخواهى وحس خلود و جاودانه طلب در روح توست.
مىبينى كه در كاروان بشرى، يكايك به كام مرگ مىافتند، همهعمرها پايان مىيابد، انرژيها تمام مىشود. خورشيد، به سردى مىگرايد،نسلها و نسلها براى مردن به دنيا مىآيند و براى واگذاشتن و رفتن،مىسازند و آباد مىكنند، ثروتها مىاندوزند و با دست تهى از جهانمىروند.
راستى... چيست فلسفه اين آمدنها و رفتنها؟
آيا «خلعتخلقت» را براى چه مىپوشيم؟
از كجا آمدهايم؟... و به كجا مىرويم؟ و آمدنمان بهر چه بوده است؟ اينمساله بزرگ و حياتى، هزاران سال است كه انديشه انسانهاى بسيارى را بهخود مشغول ساخته است.
«فرزانگان»، با جديتبه اين موضوع مىانديشند، تا جواب آن را دريابند. ولى... غافلان يا متغافلان، چون از دريافت و شناخت جواب درستناتوان مىمانند، صورت مساله را پاك مىكنند و اين سؤال عمده را از ذهنخويش مىزدايند و گاهى به «پوچ گرايى» و «نيهيليسم» مىگرايند.
تنها عقيده به «معاد» است كه مىتواند به زندگى، معنا بخشد وزيستنها را جهتدار سازد. منكران رستاخيز و نشور، خيلى زود به«پوچى» مىرسند. آنان كه زندگى را فقط ميان دو پرانتز «ولادت تا مرگ»خلاصه مىبينند، از تفسير حيات، عاجزند.
كششى كه به سوى دنياى برتر از اين دنيا دارى، نشان بيدارى فطرتاست.
نگذار اين سؤال، بىپاسخ بماند!...
شناخت گنج وجود
دهان، تنها مجراى غذا و هوا نيست.
وقتى نام محبوبى چون «خدا» از آن بر مىآيد،
وقتى زبان به تلاوت «وحى الهى» قداست مىيابد،
اين دهان گشوده به حق و تلاوتگر «آيات خدا»، بايد همچنان پاك ومقدس بماند.
روح آرام يافته در سايهسار عبادت، جسمى بىآلايش مىطلبد و دستو پاى دور از گناه و زبانى پاكيزه از دشنام و دروغ.
تو كه مىخواهى زلال و پاك شوى،
تو كه دوست دارى همچون سپيده و باران، با طراوت گردى، و همچون«چشمه خورشيد»، گرم باشى و نور افشان،
پس به شناخت «گنج وجود» بپرداز.
چرا در گستره هستى، وجود غبار گرفته و به فراموشى سپردهاى گرديم؟ما كه مىتوانيم بدرخشيم، با «ايمان»،
ماندگار شويم، با «عبوديت»، و... آزاد شويم، از «تعلقات»!
پس چرا «اسارت خاك» و «حقارت گناه» و «بندگى طمع»؟
به جاى آنكه روح، در خدمت جسم باشد، اگر جسم و تن، مركب شود وروح و خرد، «سوار»، آنگاه جز در «ساحل بيدارى» و «خانه پاكى» فرودنخواهد آمد.
برگ برگ درختان هم به ياد او زمزمه مىكنند.
چرا انسان، از «طبيعت»، عقبتر بماند؟!
«پس سير گلستانها، از آن چه كس باشد؟».
پيوند خلق و خالق، از قطره دريا مىسازد و از هيچ، همه!
قطره درياست اگر با درياست ور نه آن قطره و دريا، درياست
كاش بيش از آنكه از «خلق» حساب مىبريم، از «خالق» حسابمىبرديم!
شايد بتوانيم سيماى واقعى خود را از مردم بپوشانيم و عمرى «نقش»بازى كنيم، ولى از خدا كه نمىتوانيم!...
بندگان خدا، نه پاداش دهندهاند، نه عقوبت كننده. حساب ما باپروردگارمان است، او كه از نهان و آشكار و درون و بيرونمان آگاه است، اوكه همه جهان، محضر اوست و اهل معصيت، در «محضر» او، عصيانمىكنند و چه زشت و شرمآور!
وقتى انسانها، در انجام يك خلاف، از يك ناظر بىطرف و حتى ازحضور يك كودك هم شرم كرده، حساب مىبرند، سبك شمردن خداستكه او را به حساب نمىآورند.
آيا اگر خدا بداند و بفهمد و ببيند (كه مىداند و مىبيند) مايه خجلت وشرم نيست؟
نوشته شده توسط
پدرت سید | موضوع:
|
لينک ثابت |
تاريخ: سه شنبه هشتم آذر 1384 ساعت :23:52
به دنبال «خدا فراموشى»، «خود فراموشى» است، و در پى خودفراموشى، باختن زندگى و سوختن جاودانه در دوزخ عقوبت.
كسى كه خود را فراموش كند، چگونه انتظار «رشد» و فلاح و رستگارىو تزكيه مىتواند داشته باشد؟
«خود آگاهى»، كيمياى گرانبهايى است كه تضمين كننده رستگارىانسان است.
بايد لحظهاى انديشيد:
در طاعتخدايى يا در نافرمانى او؟
بندهاى يا آزاد!
هرگز مباد، كه خدا تو را در حال انجام حرام ببيند! خدايى كه ديدهنمىشود، ولى مىبيند، خدايى كه هيچ جا نيست، ولى همه جا حضور دارد،خدايى كه حتى نگاههاى تو را مىبيند و نيتهاى تو را مىفهمد و از انگيزهو محرك نگاههايت هم خبر ندارد!
و چه غافلانه مىچرند، برخى از خود فراموشان، در دشت مسموم گناه!
من تماشاى تو مىكردم و غافل بودم.
كز تماشاى تو، جمعى به تماشاى منند!
و اين، حال و روز همه كسانى است كه مىپندارند زرنگند و هوشيار، كهخطا و خلاف مىكنند و رد پايى بر جاى نمىگذارند.
روزى كه «اسناد الهى» رو شود، معلوم مىگردد كه چه كسى چه كارهاست.
و... آن روز، چه «آبرو» هايى كه بر خاك رسوايى مىريزد!
شرم و حيا هم خوب چيزى است; البته شرم از گناه در محضر دوست وپيش چشم بيناى او.
شرمى عاقلانه و حكيمانه است، شرمى هم جاهلانه و احمقانه.
آنچه در منابع دينى از آن به عنوان «حياى عقل» و «حياى حمق» يادشده، اشاره به اين دو گونه شرم است.
شرم از سؤال كردن و آموختن، موجب مىشود در جهل بمانيم.
اينگونه خجالت كشيدن هم، نابخردانه است و مانع رشد علمى و عقلىمىشود.
ولى... نوعى خجالت كشيدن، مانع فساد و تباهى و بد فرجامى است.آرى، شرم از گناه و زشتى!
خداى ستار العيوب، در خلوت و جلوت و تنهايى و جمع، با ماست و ازضمير و ظاهر ما، از سر و علن ما، از گفتار و نيات ما آگاه است.
فرشتگان الهى كه مامور ثبت و ضبط اعمالند (كرام الكاتبين) آنان همزودتر از همه، از نيك و بد ما مطلع مىشوند. شرم از خدا، شرم از فرشتگان«رقيب و عتيد»، شرم از خويش و وجدان خويش، عامل باز دارنده از فروافتادن در لجنزار گناه است.
بزرگان دين، از «حيا» با عناوينى همچون: پوشش زيبا، كليد نيكيها،جامه عيب پوش، سر رشته مكارم، پديد آورنده عفاف، نشانه ديندارى، نامبردهاند.
در حديث است: از ضرب المثلهاى انبياى پيشين، جز اين سخن مردمچيزى نمانده است كه: «هرگاه بىشرم شدى، هر چه خواهى كن!».
يعنى شرم و خجالت، سد دفاعى و خاكريز مستحكمى در برابر گناهاست. اين، همان «شرم مقدس» است، كه قطرهاى از آن، شعلههاىسركش شهوت و معصيت و نفسانيات و هوسها را فرو مىنشاند.
امام سجادعليه السلام فرمود:
«از خدا بترس، كه بر تو تواناست، و از او حيا كن، كه به تو نزديكاست.»
در كاوش از گنج وجود، هر چه وقتبگذاريم، مىارزد. بدون اينشناخت، با دستانى تهى از حكمت و قلبهايى بىفروغ بينايى زندگىخواهيم كرد.
و چه وحشتناك استحيات در ظلمت و زيستن در جهالت!
سپاس، نشانه معرفت
سپاس بر نعمت و نيكى، نشانه «وجدان بيدار» است.
تا «نعمت» را نشناسى و به صاحب نعمت، «معرفت» پيدا نكنى، زبانسپاس و حالتشكر پيدا نخواهى كرد.
پس، اولين گام براى ورود به مرحله «شاكران»، نعمتشناسى است.
احساس انسانى و شعور بشرى و عاطفه و وجدان، حكم مىكند كه ازنعمت دهنده، سپاسگزار باشى. چشمى حقيقتبين و نعمتشناس لازماست تا انسان، خود را غرق نعمتها ببيند. زبانى شاكر و قدر شناس بايد، تاحق احسانها را ادا كند.
وقتى من و تو، براحتى در مقابل نيكى و احسان همنوعان خود، بهسپاس و تشكر مىپردازيم، حق سپاس الهى بر ما پيشتر و بيشتر است،آن هم پيوسته و لحظه به لحظه.
به قول سعدى: «هر نفسى كه فرو مىرود، ممد حيات است و چون برمىآيد، مفرح ذات; پس در هر نفسى دو نعمت موجود است و بر هر نعمتىشكرى واجب!».
براستى هم «از دست و زبان كه برآيد، كز عهده شكرش به در آيد؟».
«سپاس زبانى» يك مرحله است، «شكر عملى» مرحله بالاتر.
وقتى همه قدرت و توانايى جسمى و فكرى ما موهبت الهى است، شكرعملى آن، بكارگيرى اين نعمت در مسير رضاى صاحب نعمت است.
چه بسيار كسانى كه با نعمتهاى خدادادى، «گناه» مىكنند و آنچه راكه بايد وسيله «طاعت» گردد، ابزار «عصيان» مىسازند. چه ناسپاسىبزرگى!
كسانى هم هستند كه اگر از چشم و گوش و دست و پايشان معصيتىسر زند، شرمگين و سرافكنده مىشوند و از اينكه «داشته» هايشان غرورآفريده و مايه غفلت گشته است، تازيانه وجدان عذابشان مىدهد.
كمترين عقوبت الهى براى ناسپاسان، از كف رفتن نعمت است.
اين محنتى كه مىكشم از تنگى قفس كفران نعمتى است كه در باغ كردهام
سپاس خدا، نشانه و سند حقشناسى و صداقت در ادعاى «خدا دوستى»است.
با روى گردانى از صاحب نعمتخويش، سند بىمعرفتى خويش راامضا نكنيم و با خداى خود، صادق و رو استباشيم و براى او كه در«خدايى» كامل است، ما هم «بنده خوب» باشيم.
صداقت، گوهر نفيس و كميابى است.
راست گفتن، راستبودن، غل و غش نداشتن، ادعا را با عمل يكىساختن، باطن را با ظاهر، گفتار را با رفتار يگانه كردن، اينها نشانههايى از«صدق» است.
صداقت و يكرنگى خصلت ارزشمندى است، با خدا، با مردم، با دوست،با همسر، با فرزندان، با همكاران،... حتى با «خود».
به خود دروغ گفتن و خود را فريب دادن، نامردى است. خدا را همنمىتوان فريفت و براى او نقش بازى كرد!
مدعى «خود دوستى» هم، بايد به زيان خود كار نكند و با دستخود،عاقبت و سرنوشتخود را خراب نسازد، سرنوشت و سرانجامى كه به دنياختم نمىشود و «آخرت» هم سهمى از آن دارد، سهمى مهمتر و اساسىتر!
اگر با خودمان صادق باشيم، «گناه» نمىكنيم، چرا كه گناه، پرونده ما رابراى «روز حساب» سنگين مىكند و پاسخگويى ما را بر عملكردماندشوارتر مىسازد.
خدا از چه كسانى راضى است؟
چه كسانى را مىپسندد و دوست دارد؟
افراد «محبوب» در نظر خداوند چه كسانىاند؟ آيا تا به حال به اينهاانديشيدهايم؟!
اگر در «محبتخدا» صداقت داريم، بايد در جلب رضايت و پسند اوبكوشيم. وگرنه
مثل آينه
چرا هميشه به فكر درمان جسم؟
مگر «جان» بيمار نمىشود كه مداوايش كنيم؟
خدا، بيش از «برون»، به «درون» مىنگرد و بيش از «قال»، به «حال».
او مشترى دلهاى با صفاست، دلهايى بىكينه و حسد، بىغرور و خودپسندى.
دل نيز كور مىشود، همچون ديده.
دل نيز كدر مىشود و غبار آلود، مثل آيينه غبار گرفته.
دل نيز سخت مىشود، همانند سنگ.
دل نيز بسته و قفل مىگردد، همچون درب.
اگر سنگدلان، كور دلان، بيمار دلان و تيره دلان، ندانند كه دچار چهآفت و گرفتار چه دردى هستند، اين خود، بزرگترين درد و بيمارى است!
گاهى دل، بتخانه مىشود، و تو مىپندارى كه خدا در خانه دلت جاىگرفته است.
گاهى دل، بيمار مىگردد و حتى لذيذترين معارف وحى و نكتههاى«عبرت» و «هدايت» هم در كام جان، مزه نمىكند و گرانبهاترين گوهرهانيز، به مزاج آن نمىسازد.
چه مىتوان كرد با دلى كه هيچ زاويهاى از آن، پذيراى نور حقيقتنيست؟!
همانطور كه خانه را از غبار و آلودگى پاك مىكنى و مرتب مىسازى تاپذيراى مهمان عزيزى باشى، خانه دل را هم بايد از «ريا» و «گناه»،گردگيرى كنى.
چند مشت «آب توبه»، صورت جان را جلا مىدهد و «ديده دل» راشفاف مىسازد.
دلهاى زنگار گرفته، نمىتواند آينهاى باشد كه «نور يقين» در آنانعكاس يابد.
وقتى دست و لباس چرك را مىشوييم، چرا «دل آلوده» را تطهيرنكنيم؟
و... چه دنياى شگفتى است اين «دنياى دل»!
اگر «امير» آن نباشى، «اسير» ش خواهى شد.
و اگر «خدا» را مهمانش نسازى، «شيطان» آن را اشغال خواهد كرد.
آنچه در «دل» و «انديشه» جاى مىگيرد و جزو باورها و ديدگاههاىانسان مىگردد، اغلب از راه «ديدن» و «شنيدن» است.
اگر قلب، خانهاى باشد كه جايگاه عقيده است، «چشم» و «گوش»، دوپنجره است كه از بيرون، محتواها و مفاهيم و مضامينى را وارد اين خانهمىسازد.
پس براى داشتن «درون مايه»هاى متعالى و سالم، بايد به كنترل ومراقبت از اين دو دريچه و روزنه پرداخت.
«دربانى دل» يعنى اين.
آنچه مىخوانيم و مىشنويم و مشاهده مىكنيم، در دل و ذهن ما اثرمىگذارد.
كتابچه دل ما، از واژهها و تعبيراتى مثل ديدهها و شنيدهها نگاشتهمىشود. خمير مايه محتواى اين كتاب درونى، از همين مسموعات ومشاهدات تشكيل مىگردد.
وقتى «چشم» و «گوش» و به تعبير ديگر آنچه مىبينيم و مىشنويم،در شكل دهى فكر و اخلاق و شخصيت و باورهاى ما تا اين حد مؤثر است،آيا رواست كه اين دو پنجره، بىحفاظ و مراقبت در برابر هر سخن و صحنهو نوشته و فيلم و صدا و... باز باشد؟
عارفان بزرگ، نسبتبه آنچه بر دل وارد مىشود و آنچه بر ذهنها القاءمىگردد، مراقبت داشتهاند و يكى از عوامل رسيدن به آن رشد روحى ومعنوى را «نگهبانى دل» دانستهاند. تعبيرشان اين بوده است كه ما «بوابقلب» و دربان دلمان بودهايم كه به اين جا رسيدهايم.
كيست كه به صفاى باطن خود علاقه داشته باشد، اما نسبتبه«واردات قلبى» بىتوجه باشد؟
و كيست كه به سلامت فكرى خود اهتمام ورزد، اما حفاظت و كنترلىنسبتبه آنچه در معرض چشم و گوش او قرار مىگيرد، نداشته باشد؟
مراقب درها و پنجرههايى باشيم كه به روى دلمان باز مىشود!...
حفاظت از حريم دل
هم نور و نسيم، از رخنهها و روزنهها عبور مىكند،
هم غبار و گرد و خاك!
كسى كه در انديشه پاك نگهداشتن دل خويش از وسوسههاى شيطانو هواى نفس و آلايشهاى دنيا زدگى و خدا فراموشى است، بايد رخنههاىورود اين آلودگىها را به قلب خود ببندد.
سيلاب، از كمترين شكاف، نفوذ مىكند و خانهاى را ويران مىسازد.
غبار و دود و هواى آلوده، از منفذهاى كوچك نيز عبور مىكند و فضا وديوار را تيره و آلوده مىكند.
بارانى كه بر سقف خانهاى مىبارد، وجود كمترين شكاف و ترك درپشتبام، موجب چكه كردن آب و گاهى فرو ريختن سقف مىشود.
بايد دل را نسبتبه ورود «هوس»، عايقبندى كرد.
در بستن منافذ و شكافها و رخنههايى كه از آنها انگيزههاى گناه بهخانه دل راه مىيابد، هرچه دقت و محكم كارى شود، خوب است.
مال دوستى، جاهطلبى، شكمبارگى، حرص و طمع، هر كدام مىتواندمثل رخنهاى، «غبار حرام» و «دود گناه» را به درون زندگيها وارد كند.شهوت سيرىناپذير، رخنهگاه ابليس در «حريم قلب» و آشيانه ساختن وماوا گرفتن در آن است.
كسى كه نتواند «تمنيات» خود را كنترل كند و بر خواستههاى دل مهاربزند، در برابر هجوم سيلاب، مصون نيست.
كسى مىتواند در مقابل «هجوم فرهنگى» مقاومت كند كه به سددفاعى «تزكيه نفس» مجهز باشد.
خود سازى، از اين رهگذر بر هر جوان ضرورى است. هر چند به محدودسازى خويش مىانجامد، ولى «مصونيت»، ثمره آن است، ميوهاى شيرينو سعادت آفرين.
فيض كاشانى كه از كارشناسان روح و جان آدمى است و «نفسشناس» چيره دستى است، مىگويد:
«درگيرى بين سپاه فرشتگان و شياطين و كشمكشى كه در ميان اين دودر ميدان قلب بر پاست، تا وقتى است كه قلب، دريچه خود را به روىيكى از اين دو نيرو بگشايد...)
اگر قلب را همچون قلعهاى بدانى، شيطان هم دشمنى است كه براىورود به آن مىكوشد. فرشتگان نگهبان اين قلعهاند. اما... وقتى با «جنودابليس» همكارى و همراهى كنى و دل را براى ورودشان مهيا سازى، ديگرفرشتگان نگهبان آن نخواند بود، چرا كه تو و دشمن با هم ساختهايد و كاردل را ساختهايد!...
علاء بن زياد گفته است: «قلب، مثل خانهاى است كه دزدى از آنمىگذرد. اگر چيزى باشد بر مىدارد، وگرنه مىرود. قلب خالى از هواى همهرگز مورد نفوذ و دستبرد شيطان قرار نمىگيرد.»
كدام قلعه است كه همچون دلهاى ما، رها و بىحفاظ است؟
كدام خانه مثل قلوب ما، اينچنين بى در و پيكر است؟
چه كنترل و نظارتى بر ورود و خروجهاى قلبمان داريم؟
نوشته شده توسط
پدرت سید | موضوع:
|
لينک ثابت |
تاريخ: سه شنبه هشتم آذر 1384 ساعت :23:51
قلب سليم از كدورتهاى خودخواهى و غرور، مىتواند بسترى براىاستقرار «محبت عارفانه» باشد.
دلى كه پر از تمنيات شيطانى و عشق به كامجوييهاى حيوانى باشد،ديگر ظرفيتى براى عشق پاك و آسمانى نخواهد داشت.
اگر كسى راستبگويد كه عاشق خدا و اولياء الله است، اين عشقصادق او را مىسازد و مىپرورد و پيراسته و آراسته مىكند و به همسويى وهم خطى و همگامى و همدلى با محبوب مىكشاند.
اما... كجاست آن عشق صادق، و آن صداقت در عشق؟!
دلى كه طعم محبتخدا و اولياء را بچشد، محال است كه جايگزينديگرى براى آن برگزيند.
اين سخن امام سجادعليه السلام در «مناجات محبين» است كه:
«خدايا كيست كه طعم شيرين محبتت را چشيد و جز تو محبوب ديگرىبرگزيد...»
گرچه عشق، كمى بدنام و متهم شده است، ولى اگر «معشوق»، شايستهو ارزنده باشد و عشق، «صادق» و راستين، مىتواند سازنده انسان وزلالكننده روح و بالا برنده جان باشد.
عشق، به همرنگى و همراهى مىكشاند. و ايثار و گذشت و فداكارىمىآورد.
عشق، رها كردن «خود» و خواستهها و پسندهاى خود، در پاى «ارادهمحبوب» و «پسند معشوق» مىآموزد.
ولى... تا آن محبوب و دلبر، چه و كه باشد.
سخن از «محبتخدا» بسيار گفته مىشود، ولى اين گوهر نفيس كجا ونزد چه كسى است؟
اولياء الهى، پيوسته از خدا، اين عشق را خواسته و آرزو كردهاند.
راستى!... چه لذتى دارد كه انسان هم عاشق خدا باشد، هم معشوق او.هم حبيب باشد، هم محبوب، محبت دوجانبه و از دو سو (يحبهم ويحبونه).
اگر ذرهاى از آتش اين عشق در خرمن جان افتد، مىسوزاند و خاكسترمىكند و از عاشق، سلب جهت كرده، عقربه دل و جانش را رو به سوىمعشوق مىگرداند.
امام عارفان و عاشقان، حضرت سجادعليه السلام در «مناجات محبين»مىفرمايد:
«خدايا! از تو محبت دوستدارانت را مىخواهم و عشق هر كارى كه مرا بهقرب تو برساند. مىخواهم كه عشق خودت را نزد من محبوبتر از جزخودت قرار دهى، عشقم را به تو، رهنماى به سوى رضوانت قرار دهى واشتياقم را به تو، عامل ترك گناه سازى. خدايا!... منت نه، به من بنگر،با چشم دوستى و نگاه عاشقانه مرا بنگر، از من روى بر مگردان...».
آيا عشقى كه انسان را به «رضاى الهى» بكشاند و شوقى كه از«عصيان» باز دارد، سازنده نيست؟!
خدايا، جرقهاى از اين آتش در جانمان بيفكن، تا بسوزيم و بسازيم و بهمقام «رضا» برسيم و «قرار» بگيريم.
«رضا»، ثمره محبت است. «محبت» هم ميوه درختيقين است.
از برجستهترين خصال اخلاقى و سلوك روحى، «رضا» است.
آنكه در پس جلوههاى ظاهرى دنيا و صحنههاى مشهود و علل واسباب پيدا، به تدبير و ارادهاى پنهان هم عقيده دارد و «مشيت الهى» رادر وراى تقديرات مىبيند، نسبتبه آنچه پيش مىآيد، با خوشبينىبرخورد مىكند.
صاحب «رضا» از آرامش روحى و طمانينه برخوردار است.
كسى هم كه به زمين و زمان و خدا و خلق خدا بدبين است و به ديده«عدم رضا» مىنگرد، پيوسته در رنج و حزن و اندوه است.
آنكه «يقين» و «محبت» دارد، «رضا» هم دارد، حتى از رنج و بلا،«لذت» هم مىبرد.
اين ديگ ز خامى است كه در جوش و خروش است چون پخته شد و لذت دم ديد، خموش است
ريشه بسيارى از افسردگيها و غصهها، كمبود يا نبود ايمان و يقين وعشق به حيات و حيات آفرين است. اين كاستى، سبب مىشود آدمى خودرا از كائنات، «طلبكار» بداند و چون چرخش روزگار به كام دل و بر وفقمرادش نباشد، زبان به گلايه و شكوه بگشايد.
اولياء خدا راحت جسم و جان را در گوهر «رضا» مىجستند.
به فرموده مولايمان علىعليه السلام: «ارض، تسترح»
راضى باش، تا راحت و آسوده شوى.
در معيشت و رزق و روزى هم، آنكه به قسمتخدايى رضا باشد، آسودهدل و راحت است. آنكه راضى نيست، اندوههاى جانكاه دارد.
ثمره قلبى و آثار مشهود و محسوس رضا، راحتى جسم و جان است واين كلام حضرت صادقعليه السلام است.
چه دارويى ثمربخشتر از «رضا»، براى غم زدايى سراغ داريد؟
به فرموده امام علىعليه السلام:
«الرضا ينفى الحزن».
رضامندى، اندوه را مىزدايد.
بندگى خدا كردن و به ولايت او گردن نهادن و محبت او را در عمق جانداشتن و به وعدهها و گفتههاى حضرت حق، باور و يقين داشتن، بوستانوجودمان را از گلهاى «رضا» خرم مىسازد.
و اگر «او» از انسان راضى باشد و چيزى را براى وى بپسندد، چه لذتىبالاتر از رضامندى به رضاى حق؟!
يكى درد و يكى درمان پسندد يكى وصل و يكى هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران پسندم آنچه را جانان پسندد
مشكله كمبود ايمان
عقيدهاى كه در زندگى نقش نداشته باشد، تنها «دانستن» است، نه«باورداشتن».
دانستن هم به تنهايى كارساز نيست.
پشتوانه «ايمان» است كه «علم» را تاثير گذار مىكند.
اگر عقيده به خداى «دانا، بينا، شنوا»، ما را به دورى از گناه و پرهيز ازپستى وادار نكند، پس چه فرقى است ميان «خدا باور» و «خدانشناس»؟
بشر عادت دارد كه «محسوس» را بيشتر باور كند تا معقولاتنامحسوس و حقايق نامرئى و نامشهود را. پيامبران نيز همين مشكل را بامردم «ظاهربين» داشتند.
چرا جلوههاى حقيقت، براى حضرت علىعليه السلام چنان روشن است كهمىفرمايد:
«اگر پردهها كنار رود، بر يقينم افزوده نمىشود»؟
و چرا آن ديگرى مىگويد اگر خدا را در آزمايشگاه يا زير چاقوى جراحىنبينم، نمىپذيرم؟!
آن «ايمان به غيب» است و اين «مادى گرى».
مشكل جوانان ما، امروز، ضعف اطلاعات دينى و معلومات مذهبىنيست، چون «معلومات»، خيلى كارساز نيست، از اين جهت هم چندانكمبود نيست. آنچه كمبود داريم، «ايمان مذهبى» است.
شياطين جن و انس نيز همين گوهر را هدف غارت و شبيخون قراردادهاند. اگر «باور» آسيب ببيند، رفتارها آسيب ديده است، چون هر كس بهگونهاى عمل مىكند كه باور كرده است.
خدا باورى، خداترسى مىآورد.
ايمان به معاد و حساب قيامت، محصولى جز تقوا و تعهد ندارد.
پس، گام مهم، تقويتبنيان عقيده و ايمان است.
ظرف دلها اگر با ايمان و يقين پر شود، محل نزول بركات الهى است، واگر با ترديدها و هواها و بىقيدىها انباشته گردد، پايگاه و جايگاه شيطانخواهد شد.
در پاكسازى اين «پايگاه» و افشاندن بذر ايمان، در اين «مزرعه»، خودشما نيز سهمى داريد و نقشى.
تزكيه نفوس و تقويت تعقل و بالا بردن سطح درك و ديد، بر عهدهكيست؟ خودتان يا ديگران؟ يعنى خودتان در اين زمينه مسؤوليتىنداريد؟
«كتاب»، يكى از ابزار تجهيز خويش به بينش و باور است.
«علم و عمل» نيز دو بال پرواز است، يكى پشتوانه است، ديگرىچاشنى تاثيرگذارنده و پيش برنده.
«آموختن»، و پيوسته معلومات جديد فراگرفتن و در جريان ديدگاههاىنو و دانشهاى جديد و تجربههاى موفق ديگران قرار گرفتن، ضرورتتوفيق در امر خودسازى است. هيچ لحظه نبايد احساس كنيم كه ازآموختن بىنيازيم، چه آموزش نكات علمى، چه شيوههاى عملى و تجربىو چه معارف دينى و سلوك اخلاقى و عرفانى.
وقتى راه و مسير رشد و تعالى، باز است و طولانى، چرا قناعتبه اندك وناچيز؟
افزونطلبى در دانش و تجربه، يك ارزش است.
و قناعت در علم و كسب فضيلت نيز، يك ضدارزش.
خدا نكند كه برداشتنىها را گذاشته باشيم و بگذاشتنىها را برداشتهباشيم!
درس بزرگ «رهايى از تعلقات» را اگر نياموخته باشيم، پيوسته مشكلخواهيم داشت و هر قدم دامى و هر لحظه خطرى ما را تهديد مىكند و«مال» به عنوان يك لغزشگاه، سر راهمان كمين خواهد زد.
ريشه بعضى لغزشها و گناهان، «مسائل اقتصادى» است.
«تقواى مالى» يعنى اينكه نسبتبه ثروت و مال، انسان حسابگر باشدكه «از كجا مىآيد» و «به كجا مىرود».
چه بسيار كسانى كه براى لقمه نانى به گناه مىافتند، يا براى افزايشثروت خويش، مرز «حرام» را زير پا مىگذارند، و به «منطقه ممنوعهاقتصادى» قدم مىنهند.
حرام خوارى، اسراف، طمع، كسب حرام، درآمدهاى نامشروع، رشوه وربا، كم كارى و تقلب، قاچاق فروشى و احتكار، گرانفروشى و اجحاف درمعامله و... دهها از اينگونه لغزشگاهها، همه معلول تن دادن و دل سپردنبه «نفس سيرىناپذير» است.
مگر شكم، چه قدر گنجايش دارد؟
مگر عمر دنيوى ما چه اندازه است؟
آزاد، كسى است كه از بندگى شكم آزاد باشد.
تكاثر و ثروت اندوزى، به «تفاخر» مىانجامد و تفاخر به تكبر واستكبار.
اسارت شكم نيز، انسان را ذليل مىسازد.
بدهكارى به شكم، بهتر از بدهكار بودن به مردم است. آيا نخوردن ومديون شكم بودن، به حريت و آزادگى نزديكتر نيست؟!
آنكه اسير شكم و شهوت است، با چه رويى مدعى آزادگى است؟
مگر مىتوان با شكم پر و سيرى مفرط، به «مناجات نيمه شب»برخاست؟
انس با خلوت شب، گوهرى است كه هرگز به برخورداران مرفه و تنپروران مشغول به عيش و نوش نمىدهند.
حتى آنان كه در پى «حال عبادت» و «خشوع در نيايش»اند، سعىمىكنند كه به قول سعدى، اندرون از طعام، خالى داشته باشند تا در آن نورمعرفتبينند.
زيستن براى خوردن نيست. بلكه خوردن براى زيستن، و زيستن براىتلاش و عبادت و خدمت است.
بزرگان گفتهاند:
«حكمت وعلم، در گرسنگى قرار داده شده، وجهل و معصيت در سيرى».
اين، به معناى دفاع از فقر نيست، بلكه گامى براى كنترل نفس و كمخورى و قناعت است، تا به «گناه اقتصادى» نيفتند».
آنچه ارزش است، «كف نفس» اختيارى است
نوشته شده توسط
پدرت سید | موضوع:
|
لينک ثابت |
تاريخ: سه شنبه هشتم آذر 1384 ساعت :23:50
اگر غفلت زده و بىخيال باشيم، دشمن جان خدايى ما، هوشيار و بيداراست و تارا جگر.
آيا راههاى ورود و عبور شيطان به دلهايمان را بستهايم؟
آيا خانه دلمان را از كالاهاى هوس برانگيز ابليس، مانند حرص، حسد،غضب، تكبر، طمع، شتاب، بخل، تعصب، بدگمانى، دنيازدگى، شكمبارگىو... خالى كردهايم تا از گزند «عبور سارقانه»اش مصون باشيم؟
اگر درونى غير مهذب و قلبى غيرمصفا داريم، چه تضمينى است كه«نفس اماره» طمع به لغزاندن ما نبندد؟
هم «نفحه رحمانى» بر گوش جانمان مىدمد، هم «نفثه شيطانى»، تاگوش جانمان شنواى كدام «دعوت» باشد! و ما به كدام يك از دو حريفعقل و نفس، ميدان دهيم.
اگر «عقل» را مشاور خودت كنى، حريف «نفس» مىشوى. وگرنه، ايندشمن درونى و خانگى، خيلى قوىتر از تو را به خاك نشانده است.
اگر حيلههاى نفس را نشناسى، چگونه مىخواهى بر آن غلبه كنى؟
اگر خود را آزاد در اختيار وسوسههاى نفس قرار دهى، چگونه اميد دارىكه از زنجيرهاى اسارتش در امان بمانى؟
وقتى نتوانى بر مركب چموش «غضب» مهار بزنى، با مغز بر زمينتمىكوبد. وقتى قوه «شهوت» را در كنترل نداشته باشى، رسوايت مىسازد!اگر دل را از حسد، ريا، عجب، خود خواهى، تكبر، بد گمانى و حرص، پاككنى، شيطان از كدام راه مىتواند وارد قلعه قلبتشود؟
اينها هر كدام، گذرگاه پيدا و پنهان رخنه ابليس به درون توست.
گاهى «تكبر»، نمىگذارد در مقابل «حق»، تسليم شوى.
گاهى هم «خود پسندى»، مانع مىشود كه «عيب» خود را ببينى و ازتذكر و هشدار يك دلسوز و خير خواه، بهره بگيرى.
كسى كه خارى را در چشم ديگران مىبيند، اما درختى را در ديدهخويش نمىبيند، گرفتار «كوردلى» است. اين محصول همان «حب نفس»و «خود خواهى» است.
آرايش ظاهر براى «مردم»، چه سود خواهد داشت؟ وقتى كه خودت وخدايت مىدانيد كه در باطن چه خبر است!
آنكه روحيه «تواضع» دارد، حرف حق را مىپذيرد، از انتقاد استقبالمىكند، نصيحتخير خواهانه يك وستخوب يا مربى دلسوز را به ديدهمنت مىگذارد و سپاسگزار او مىشود.
چه كسى گفته كه ما بهترين و بىعيبترين هستيم؟
چرا بىشكيبى و تحمل ناپذيرى و كم ظرفيتى نشان دهيم كه «راهخير» را به روى خودمان ببنديم؟!
كيست كه بىنياز از «تذكر» باشد؟
درياى دل، زورق زياد
آشفتگى «درون»، «بيرون» را هم آشفته مىسازد.
«قرار درونى» هم، آرامش بيرونى پديد مىآورد و سكون و اطمينان دل،به هيئت ظاهرى هم سنگينى و وقار مىبخشد.
اگر «دريا» باشى، با افتادن هر «سنگ حادثه» اى، موج بر نمىدارى ومتلاطم نمىشوى.
لنگر باور و يقين، يكى از عوامل آرامش بخش و قرار آفرين است.
راه زندگى را با چه طى مىكنى؟
اگر روى دو پاى «بيم» و «اميد» راه مىسپارى، اميدى هست كه با«حفظ تعادل»، راه را به سلامتبه مقصد برسانى و آنجا «قرار» بگيرى و«استقرار» بيابى.
«خشيت» چيست و «خشوع» كدام است؟
يكى از همسران حضرت رسولصلى الله عليه وآله مىگويد:
پيامبر با ما مشغول گفتگو مىشد. همين كه هنگام نماز مىرسيد، چنانبه خدا مشغول مىشد كه گويى ما را نمىشناسد!
آرى... «رنگ رخساره خبر مىدهد از سر ضمير».
كشتى دل وقتى در ساحل «ايمان» لنگر انداخته باشد، ديگر هيچطوفانى آن را اين سو و آن سو نمىبرد و به تلاطم نمىكشاند.
بايد كوشيد كه «دريا دل» شد و در درياى دل، «بادبان دعا» برافراشت،بر «زورق ياد» نشست و براى مصونيت از هجوم موجها و تلاطم اين دريااز «لنگر يقين» بهره گرفت.
كسى كه از داروى آرام بخش «ياد خدا» بهره نگيرد، چگونه مىتواند از«خشوع» و خضوع» و «حضور»، بهرهمند گردد؟!
هيهات!... كه اين گهرها را ارزان نمىدهند.
براى غواصى در اقيانوس معرفت، بايد شناگرى ماهر بود، بىهراسنهنگ و موج دريا، تا به آن گوهر رسيد و جرعهاى از آن «شراب طهور»نوشيد.
... اين گنج، به رنجش مىارزد.
اگر سر انگشت لطف خدا، تار جان ما را بنوازد، دلمان آهنگ ابديت ونواى جاودانگى خواهد داشت. اما امان از روزى كه ميدان تاخت و تازشيطان و ملعبه دست هوس گردد. آنگاه، با موسيقى هوس، بزم ابليس راگرم مىكند و شراب غفلت در جام گناه مىريزد.
قلمرو قلب، هم مىتواند «مهبط نور» باشد، هم «جولانگاهشيطان».تعيين آن نيز با خود انسان است.
كسى كه دل را در اختيار صالحات بگذارد و چراغ شوق به خير و عشقبه پاكيها و خوبيهارا در «خانه دل» برافروزد، «حسنات» و «صالحات»،جريان زلال و نابى مىشود كه از درون جوشيده، به بيرون، به اندام، بهچشم و دست و زبان جارى مىشود.
وقتى دل پاك و خدايى بر دست و ديده تاثير گذاشت، حركات انسانهمه معنوى و الهى و به رنگ رضاى خدا مىشود.
اين، ثمره تزكيه اخلاق و تصفيه درون است كه از بركات شببيدارىها و سحر خيزىها و تهجدهاست.
نجواى شبانه و نيايشهاى سحر گاهان، فرصتشستشوى روح و جاناست. مبادا خواب غفلت، «ديده دل» را فراگيرد و «چشم درون» از تماشاىزيباييهاى معنوى هستى در لحظههاى سراسر نور و حضور، كور باشد!
در «كوير آباد هستى»، همت و اراده جوان آگاه است كه مىتواند جهانىخرم از ايمان و صفا پديد آورد. انسان، باغبان اين مزرعه پر طراوت حياتاست. چرا غفلت از خودسازى؟
كسى كه دنياى تودرتو و شگفت «دل» را سير نكند و «نفس» هزارچهره و هزار دام را نشناسد، با هر نقابى كه به چهره نفس ببيند، فريب تازهاى مىخورد و دل او به دام نفس مىافتد.
اين نيز مرحلهاى از «خودشناسى» است.
آنان كه خود را بهتر بشناسند، راحتتر از «خود» مىرهند و به «خدا»مىرسند و از سر چشمه كمال انسانى و معرفت ناب، مىچشند و سيرابمىشوند.
اين است معناى «معرفة النفس انفع المعارف»
سودمندترين شناختها، شناخت «خود» است.
و اگر «امروز» نشناسيم، «فردا» بسيار دير است!
تا زمزم يقين
اگر رونده يك راه و پيرو يك مكتبى،
اگر معتقد به يك مرام و آيين و مبلغ يك ايده و ارزشى، حتمىترين وضرورى ترين سرمايه تو براى ادامه راه و برنامه، «يقين» است، يقين بهدرستى راهى كه مىروى و اصالتباورى كه به آن دل بستهاى.
اگر «گوهر يقين» داشته باشى، پرشتابتر حركت مىكنى و مصممترگام برمىدارى و حرف اين و آن و بروز اين مشكل و آن مانع، تو را درپيمودن راه، سست و متزلزل نمىكند.
درخت تناور دين باورى، از ريشه يقين تغذيه مىشود و سيرابمىگردد.
كسى كه گوهر باورهاى تو را بربايد، تو را از رفتن هم بازمىدارد.
كافى است كه خوره «شك» به عقايدت بيفتد، و شبههاى در باورهاىدينىات پيدا شود، بناى افراشته زندگى و جهتگيرى تو نيز در همفرومىريزد.
بىجهت نيست كه دشمن، به فكر «شبهه آفرينى» و ايجاد شك وترديد در باورها و «مسالهدار» ساختن جوانان بر مىآيد!...
«يقين»، درخت طيب و طاهرى است كه از آن، ميوه شيرين «عملصالح» مىرويد.
همين عقيده به «مبدا و معاد» را حساب كن، تا چه اندازه در درون جانو عمق باورهايت ريشه دارد و تا چه حد يك سرى «معلومات ذهنى» و«تكرار زبانى» است؟
اينجاست كه «يقينى» بودن عقيده، آشكار مىشود.
راستى... بايد به «كيفيت» عمل انديشيد، يا به «كميت»؟
امام صادقعليه السلام فرموده است:
«عمل اندك و پيوسته، همراه با يقين، از عمل زياد، اما بدون يقين نزدخداوند، برتر است».
كسى كه جانش از حرارت يقين گرم نشود، گرفتار سردى ياس و ترديدمىشود.
موريانه اعمال يعنى همين!
«باور» را بايد پاس داشت. ولى چگونه؟... با «عمل».
وقتى «سرمايه»اى به كار و توليد زده نشود، نه تنها بازدهى ندارد، بلكهبراى صاحب مال، «زيان» هم محسوب مىشود.
ايمان و يقين و باور، سرمايه عمل است. اگر طبق باورهايت عمل واقدام نكنى، آنچه هم دارى سست مىشود و ريشهاش مىپوسد.
چرا «اضطراب» و «شك» را با «عمل» درمان نمىكنى؟
شهيد مطهرى فرموده است:
«شك، گذرگاه خوبى است ولى توقفگاه خوبى نيست».
آرى... بايد از «پل شك» بسرعتخود را به «ساحل يقين» برسانى.
از آموزش امام علىعليه السلام استفاده كنيم تا يقين ما به شك مبدل نگردد.چارهاش، «عمل در هنگام يقين» است. آن حضرت مىفرمايد:
«علم خود را جهل و يقين خود را شك قرار ندهيد، وقتى دانستيد، عملكنيد و هنگام يقين اقدام نماييد».
چرا بايد بى آنكه عطش روحمان را در «زمزم يقين» سيراب كنيم،سراغ «سراب شك» برويم؟
بىجهت نيست كه گاهى نه شورى در سر است، نه اميدى در دل، نهتوانى براى رفتن، نه ارادهاى براى تصميم! لابد پاى باورمان لنگ شدهاست!...
خواجه عبدالله انصارى گفته است:
«يكى چهل سال علم آموزد، چراغى نيفروزد. و ديگرى حرفى نخوانده،دل خلقى بسوزاند! يكى سيراب اما در غرقاب و ديگرى محتاج به نيمقطره آب...».
اگر در برخى روايات آمده است كه «يقين، كمترين چيزى است كهميان بندگان تقسيم شده است» ، ناظر به آفتهايى است كه سر راه باورمانوجود دارد.
اگر باورهايت «ويروس شك» بگيرد، چگونه ويروس زدايى مىكنى؟
با «اهل يقين»، بيشتر دمخور و مانوس باش!...
آنچه از تو سر مىزند، ريشه در باورها و يقينهاى تو دارد.
آنچه شاكله وجودى تو را تشكيل مىدهد، «اخلاق» توست.
اخلاق، پيش از آنكه يك رفتار خارجى باشد، يك «ساخت درونى» و«بافت قلبى» است.
مىگويى نه؟ يكايك رفتارها و برخوردهايت را زير ذرهبين «محاسبه»بگذار و آنها را تجزيه و تحليل كن. به چه نتيجهاى مىرسى؟
نمودهاى بيرونى رفتار، «ريشه باطنى» دارد و اعمال و حركات وسكنات تو، از آن مىرويد، هم چنانكه ساقه و شاخه و برگ و بار، از «ريشه»تغذيه مىشود، ريشهاى كه زير خاك است و پنهان از چشم.
نوشته شده توسط
پدرت سید | موضوع:
|
لينک ثابت |
تاريخ: سه شنبه هشتم آذر 1384 ساعت :23:49
چگونه مىتوان شاهد بود كه «حسنات» و «صالحات»، همچون يكجريان زلال، از چشمه درون بجوشد و بر اندام ظاهرى و اعمال بيرونىجريان يابد؟
مىگويند: چشمه بايد از خود، آب داشته باشد، و گرنه با آب ريختن،چشمه درست نمىشود.
حرف درستى است، وقتى قلبا به كارى عقيده دارى و پاىبند يك ايدهو مرام هستى، نيازى نيست كه كارى را بر خود، تحميل كنى، به خصوصكارهاى نيك را.
چرا كه رفتار نيكو و خصال شايستهات، ميوه همان «نهال درون» است.در غير اين صورت، آنچه مىكنى، جزء خلق و خوى خودت نيست، بلكهچيزى تصنعى و بدلى است، مثل شاخه سبزى كه به درختخشك، وصلكنند، مثل ميوهاى كه به يك درختبىثمر بياويزند.
با اين ظاهرسازى و تظاهر، كه را مىتوان فريفت، و... تا كى؟
وقتى طوفان شهوتها بوزد،
وقتى سيلاب حادثهها جارى شود،
وقتى تندباد جاذبههاى دروغين و جلوههاى پوچ از راه برسد، چيست وكيست كه بتواند در برابرش بايستد؟ جز چيزى و كسى كه ريشه دار و استوارباشد؟ كسى كه «فضايل اخلاقى» را در خويش به صورت «ملكه راسخه»در آورده باشد، توان ايستادن دارد.
و گرنه... بيم آن مىرود كه آنچه هم هست، دستخوش امواج و طوفانهاگردد و غارتگران از تو «هيچ» بر جاى نگذارند!
چه جاى غرور و خوش خيالى؟!
مگر اين همه تاراج شده يغمازده را نمىبينى؟
آيا مطمئنى آنچه «امروز» دارى، «فردا» هم در اختيار توست؟
ببينيم و... تعريف كنيم!
چشم و گوش و دل
اگر راه تغذيه جسمى، «دهان» است،
تغذيه «روح» و «فكر»، از راه خواندن، شنيدن، ديدن، انس داشتن،معاشرت، كتاب و فيلم، دوست و معلم و پدر و مادر است.
«ارتباط»، در ساختار فكر و فرهنگ انسان اثر مىگذارد، تا با چه كسىمرتبط شوى و ظرف دل را در اختيار كدام منبع «تغذيه فكرى» بگذارى.
برخى، با شعر و قصه خواندن و مطالعات ادبى، تغذيه مىشوند،
بعضى هم، با شعر سرودن، قصه نوشتن و آفرينشهاى هنرى، ديگرانرا تغذيه مىكنند.
براحتى نمىتوان جان و روح را در اختيار هر فرآورده فكرى و فرهنگىگذاشت، چون گاهى مسموميت روحى پيدا مىكنيم.
براحتى هم نمىتوان نوشت و پخش كرد و در اختيار مردم گذاشت،چون مسؤوليت دارد.
هم «مسموم شدن»، جاى ملامت و مؤاخذه دارد، كه چرا سهلانگارىو بىدقتى؟!
هم «سم پاشيدن» و «مسموم ساختن»، قابل پيگرد و پيگيرى است،كه مگر انديشه و روان و ذهن مردم، امانت نيست؟ چرا خيانتبه اينامانتها؟
اگر در روز حشر، در يكى از ايستگاههاى بازرسى، راه را بر صاحبان«قلم» و «بيان» ببندند كه: «چه نوشتيد، و چرا نوشتيد؟» آيا جواب دارند؟
يا اگر از خوانندگان آثار و شنوندگان گفتار بپرسند: «چه را خوانديد، و چراخوانديد؟» پاسخى دارند؟
راستى كه ما نسبتبه «چشم» و «گوش» و «دل» خويش مسؤوليتداريم:
«ان السمع و البصر و الفؤاد كل اولئك كان عنه مسؤولا».
پاسخگويى به آنچه با سرمايه «عمر» و «جوانى» كردهايم، كار چندانسادهاى هم نيست.
هر كس، حساب خودش را بهتر مىداند و نبض قلبش را در دست دارد.
به تعبير مولايمان علىعليه السلام:
«قلب، شگفتترين چيزى است كه در انسان است...».
مىتوان گفت كه قلب، جامع اضداد است.
صفات گوناگون و حالات متضادى دارد،
جاى مهر و كين، عشق و نفرت، محبت و عداوت، باور و انكار، شك ويقين و... است، خانه اضطراب و اطمينان، بيم و اميد، ترس و شجاعت،وحشت و انس است، و چه مىدانيم دهها صفات گونهگون كه خاستگاه،نهانگاه و جايگاه آنها دل است.
اين خانه، نيازمند «مراقبت» است.
اگر «محاسبه»اى در كار نباشد، مامن بيگانه مىگردد.اميد بيجا بهطغيانش مىكشد، نوميدى از تلاش بازش مىدارد، خشم و غضب، آن رابه تندى و خشونت وا مىدارد و رضامندى و پسند، آن را به محافظهكارى وخويشتن دارى مىكشد!
بيمارى قلب، پنهان است و مرضش بىنشان.
به همين جهت، بيمار دلان كمتر در پى مداواى مرضهاى كشنده قلبو ميراننده دلاند و گاهى «دل مردگى» را بيمارى به حساب نمىآورند تا بهمداوا برخيزند.
طب ابدان، روز به روز در حال پيشرفت است و پزشكان جسم، هر روزبيشتر و حاذقتر مىشوند; اما طبيبان روح كميابتر مىشوند و درمانروان ضعيفتر مىشود و اين يك «فاجعه بشرى» است!...
غفلت از تصفيه درون و درمان روح، سقوط آور است و انسان را به مرزحيوانات نزديكتر مىسازد.
بسته شدن دريچه دل به روى حكمت و معرفت، آدمى را به قساوت،دنيازدگى، بىخيالى، بى تعهدى، بيدردى، خودآرايى و خودنمايى،خودمحورى و خودخواهى و حسادت مىكشاند.
آيا «آخرت فراموشى»، «خدافراموشى» و «خودفراموشى» چه ريشهاىدارد، جز دلمردگى؟ و آيا مرگ دل، پيامدى جز بىتقوايى دارد؟
گاهى دل، در جوانان هم پير و فرسوده است، و گاهى قلب، در پيران همزنده است و نبض خدايىاش مىزند!
بايد در پى «قلب سليم» بود.
حجاب چهره جان
علم و دانش، «انديشه» را قانع مىكند،
و... «عرفان»، روح و جان را سيراب مىسازد.
معلم اينگونه «معرفت»ها خداست و زمينهساز اين تعليم الهى،«طهارت دل» است و «تقوا»، علمى كه با زياد خواندن و نوشتن و تعليم وتعلم نيست، بلكه يك «نور» و «روشنايى» است، از مقوله «يقين»، كه بررواق جان مىتابد، جانى كه پاك و زلال باشد.
امواج حكمت و معرفت، همه جا پراكنده است، ولى دلى آن را درمىيابد كه دستگاه گيرندهاش قوى و سالم باشد و از كدورت گناه و زنگارغفلت و گرد و غبار خودخواهى و غرور، پاك باشد.
در كار فرستنده حق، عيبى نيست هر عيب و نقيصهاى ز گيرنده ماست
هر يك از رذائل اخلاقى، حجابى در برابر تابش آن نور است.
دلها همچون ظروفىاند كه تا وقتى پر از «آب» باشند، جايى براى«هوا» باقى نمىماند.
قلبى كه مشغول است ولى نه به ياد خدا، پر است، ولى نه از يقين واطمينان، گرفتار است ولى نه در بند محبت پروردگار. طبيعى است كهچنين قلبى نتواند جلوهگاه معرفت و «آينه» حقنما باشد.
مضايقهاى از سوى پروردگار نيست، اين ماييم كه بايد «جان» را ازسرداب تنگ و تاريك و نمناك و سرد خودخواهيها، هوسرانيها، تكبرها،رياها، دنيادوستيها، شهرتطلبىها و... بيرون كشيم و در پشتبام«تواضع» و «تسليم»، بر روى بند «زهد» و «اخلاص» بگستريم، تا فروغ«معرفةالله» بر آن بتابد، گرم شود و «تطهير» گردد.
اگر كوتاهى است، از «ما»ست نه «او».
اگر نقصى هست، از «مخلوق» است، نه «خالق»!
ماييم كه صورت دل و چهره جان را با غبارى از رذايل و حجابى ازغفلت مىپوشانيم، و گرنه... خورشيد، تابان است و روز، آشكار!
تا قلب، «تزكيه» و «تهذيب» نشود، نورانيت آن معرفت غيردرسى درآن نمىتابد.
مگر مىتوان خواستار «شهود» بود و دل را آينه نساخت؟
تا علم، دست صاحبش را نگيرد و او را در «راه عمل»، پا به پا پيش نبردو «سلوك عملى» به او نياموزد، جز بارى بر دوش نيست.
خاصيت علم، آن است كه «خشيت» و «فروتنى» آورد.
شركت در كلاس درس و حضور در مدرسه، قدم نهادن در جايى استكه رهاورد آن «تواضع» است. و اگر چنين نشد، اينگونه علم، نه تنها«راهنما» نيست، بلكه به «بيراهه» مىكشاند و علم به «حجاب» تبديلمىشود.
راستى، «حجاب شدن علم» يعنى چه؟
كسى كه محفوظات ذهنى و مشتى اصطلاحات را مايه فخر و مباهاتخود بشمارد، «مغرور» است.
كسى كه به جاى «تعبد» در پيشگاه «وحى» و «حكمالله»، بخواهد هرچيز را با سرانگشت علوم و اصطلاحات، حل و فصل كند و تنهافهميدههاى خودش را «حجت» بشمارد، او نه «خداپرست»، بلكه «علمپرست» است و نه مطيع «امر دين»، بلكه پيرو «فهم خويش» است.
كسى كه به خاطر اصطلاحات علمى، چنان مغرور و متكبر شود كه ازآموختن هر چيز تازه طفره رود و خود را از «آموختن» بى نياز بداند، و ازقبول هر تذكر و نقد، سر باز زند، اين نيز به گونهاى ديگر در علم و دانش رابه روى خود بسته است. چگونه علم، «حجاب» مىشود؟ جز از اين راهها؟
تعلم، ايجاد حق مىكند و «حق استاد» از بزرگترين حقوق است.
كسى كه حاضر نباشد در مقابل معلم، كوچكى و تواضع و ادب و احترامنشان دهد، گرفتار همان حجاب است.
كسى كه به خاطر دانشى كه دارد، خود را برتر از همه بپندارد و بهديگران بىاعتنايى كند و حرمت پدر و مادر را نگاه ندارد، او هم به نوعديگرى گرفتار «حجاب علم» شده است.
علم، نورانيت درونى است، نه حفظ كردن مشتى اصطلاحات علمى!
هر اندازه كه سواد و دانش، براى انسان «معرفت» آورد، به همان اندازهارزنده است، معرفتبه خدا، به خود، به حق، به وظايف بندگى، به حقوقديگران...
اينهاست نورانيت علم. اگر علم به تهذيب نفس آراسته نشود، كارى ازآن ساخته نيست و آلودگى درونى، غبار چهره جان مىگردد.
طعم محبت
«عشق»، اكسيرى است كه دلها را قيمتى مىسازد.
هر عضوى، عيب خاص خود را دارد.
چشم معيوب، نابيناست و گوش معيوب ناشنوا.
عيب دست و پا، كجبودن و فلجبودن است،
اما عيب «دل»، تهى بودن از «محبت» است.
محبت، دل را مقدس و با ارزش مىسازد، اما كدام محبت و عشقنسبتبه چه چيز و چه كس؟
خانه دل، بايد در اختيار محبتى قرار گيرد كه محبوب، ارزش عشقورزيدن و دل دادن و جان باختن و از خود گذشتن را داشته باشد.
اين كلام، شعر و توصيف نيست، حقيقت زندگى و حقيقتديندارىاست.
اسلام، «مكتب حب» و آيين «عشق ورزى» است، اما نسبتبه آنكهبيرزد.
اگر «معرفت»، پايه «محبت» باشد، محبوب برتر، محرم راز و انيس دلمىشود.
«دل سرا پرده محبت اوست...»
كسى عاشق خدا مىشود كه خدا را بشناسد، خوبيها، احسانها، نوازشها،بزرگواريها و نعمتهايش را بشناسد.
و گرنه، از جان بى معرفت، چه انتظارى براى «عشق خدا» داشتن و«محبوب برين» را برگزيدن؟!
نوشته شده توسط
پدرت سید | موضوع:
|
لينک ثابت |
تاريخ: سه شنبه هشتم آذر 1384 ساعت :23:48
چشمى ديگر و نگاهى ديگر
از كجا مىتوان «خود» را شناخت؟
آلودگىهاى درونى و ضعفهاى نفسانى چيست؟
اگر «تكبر»، نمىگذارد در برابر «حق»، سر تسليم فرود آورى،
اگر «دل»، رضا نمىدهد كه «عدالت» را، آنجا كه به زيان توستبپذيرى، درونى ناسالم و تصفيه نشده دارى.
اگر سراغ نقطه ضعفهاى مردم مىگردى تا روزى به رخ آنان بكشى وپيش ديگران تحقيرشان كنى، گرفتار نوعى خودپسندى و تفاخرى.
چرا به خدا و «محبتخدا» ميدان ندهيم كه دلمان را در اختيار داشتهباشد؟
«محبت»، اكسيرى دگرگون كننده است، مس وجود را طلا مىكند،بخيلان را بخشنده مىسازد و ترسوها را شجاع، و خستگان را نشاطمىبخشد،
دستبسته را به كرم مىگشايد، پاى خسته را، «رفتن» مىآموزد،
و... چشم خواب گرفته را، از شب تا سحر بيدار نگه مىدارد.
آيا طعم شيرين «عشق به خدا» را چشيدهاى؟
آيا براى نجوا با خدا، شبها بيدارى كشيدهاى؟
فداكارىها، فرزند عشقها و محبتهاست.
تا اين علاقه، نسبتبه چه باشد!
«محبت» هم، فرزند «معرفت» و شناخت است.
محبتبىمعرفت، در تاريكى راه رفتن است و عشق بى «فداكارى»،فقط يك ادعاست!
راستى... چگونه مىتوان عاشق خدا شد و از «حب نفس» رها گشت؟و... نسخه «محبتخدا» را چه كسى مىنويسد؟
هرگاه «زيبايى» را تنها در «چهره» نجستى و «جمال» را فقط در «تن»خلاصه نكردى، مىتوانى اميدوار باشى.
«جمال باطنى»، مقولهاى است، فراتر از چشم سر. و «زيبايى معنوى»چشمى مىطلبد كه از سطح به عمق نفوذ كند و از ظاهر به باطن و از«محسوس» به «معنى».
از كجا بشناسيم كه گرفتار «حب نفس» هستيم يا نه؟
بعضىها خود را «بىعيب» مىپندارند، در حالى كه بىعيب، خداست.
برخىها خويشتن را «واجد كمالات» مىدانند، در صورتى كه «كمالمطلق» پروردگار است.
كسى كه تحمل يك «انتقاد» را ندارد و از يك «تذكر» مىرنجد،
كسى كه عيبهايى را كه در ديگران است، اگر در خودش باشد، آن راعيب نمىشناسد، بلكه شايد فضيلت هم بداند و دفاع كند. اينها همه، ازنشانههاى «خودخواهى» است.
راستى كه عشق به هر چيز، انسان را كر و كور مىسازد، حتى عشق بهخود!
از سخنان امام امت است كه:
«حب نفس، تمام عيوب انسان را به خود مىپوشاند».
خود را كامل و بى نقص دانستن، بزرگترين نقص و عيب است. شگفتاكه همه به اين عيب دچاريم!
«خدا» را تنها در زبان گفتن، ولى دل را خالى از خدا كردن، اگر نوعىنفاق نيست، پس چيست؟
خدا، در كجاى وجود ما جارى است؟ بر زبان، يا در دل و جان؟
وقتى مىگوييم «الله اكبر»، يعنى خداوند را برتر و بزرگتر و مهمتر از هرچيز و هر كس مىدانيم. آيا دلمان، گواه زبانمان است؟
واى... كه اگر روزى بخواهند از دلها و درونها براى گفتههاى زبان وجلوههاى برون «استشهاد» بگيرند، گرفتار چه غربتى خواهيم شد!
مشكل اينجاست كه گاهى كار، بر خود انسان هم مشتبه مىشود.
خسارتى بالاتر از اين نيست كه عمرى گرفتار «ريا» باشيم و خود راخالص و صالح بدانيم.
آينه، نبايد دروغ بگويد! آينه وجود خود باشيم و سيماى خويش راآنگونه كه هستببينيم.
شكوفاندن گل وجود
كشمكش «طوفان» و «گل»، قديمى است.
آن مىخواهد پرپر كند، اين مىخواهد بشكفد و برويد.
«زندگى»، از كشمكش ميان اين دو شكل مىگيرد.
قصه «جوانى» و «زمان»، همان قصه طوفان و گل است و جوان،غنچهاى است كه مىخواهد گل بشود و به ثمر بنشيند و بالنده گردد.
البته بيش از خزان زمستان و وزيدن طوفان، بايد از «دلمردگى» و«ياس» ترسيد، كه نمىگذارد «گل جوانى» شكوفا شود.
زمستان را نگاه كنيد... وقتى شلاق بادهاى سوزناكش را مىچرخاند،وقتى برفهاى سنگينش، مزرعهها و گلستانها را مىپوشاند، هر چند درظاهر، سيطره و حاكميت دارد، اما آن «حيات» نهفته در دل «دانه»ها و آن«روح» جارى در گياهان و ساقهها و شاخهها، بزودى از دل بذرها و تنهدرختها بيرون مىزند و فرياد بر مىآورد كه: «من هستم، من آمدهام...».
«بهار»، رستاخيزى است كه حيات را از «گور طبيعت» بيرون مىآورد و«شكفتن» را به همه خفتگان در بستر غفلت و سستى مىآموزد.
شايستهترين شاگرد مكتب بهار، «جوان» است. درسى كه جوان از بهارمىگيرد، «شكوفاندن گل وجود»، با نسيم اراده و انتخاب است.
گلى كه در بهار مىرويد و مىشكفد، «رمز حيات» در همه انسانهاست.
گل و بهار، چه تقصير دارند، اگر انسانها اين «پيام» را نفهمند؟!
اگر بذر و دانه، از اسارت خاك مىرهد و براى تنفس در فضاى باز وبهرهگرفتن از خورشيد، سر بر مىآورد، چرا جوان، خود را از قيد و بندعادتهاى بد نرهاند و اين آزادى و آزادگى متعالى را تمرين و تجربه نكند؟!
بهار، جوانان آگاه را در كلاس «روييدن» و «نو شدن» مىنشاند.
بهار، بستر شكفتن و فصل روياندن «بذر وجود» است.
از خامى به پختگى بايد رسيد و از افسردگى به نشاط.
چرا اين همه شتاب در بستر سراب؟
همچنان كه يك درخت عظيم، به صورت «بالقوه» در يك دانه نهفتهاست،
همچنان كه خرمنهاى طلايى گندم، در دل بذرها خفته است و بايد درمسير كشت و تربيت و آبيارى و آفت زدايى و مراقبت قرار گيرد و به ثمربرسد و به بار بنشيند
نوشته شده توسط
پدرت سید | موضوع:
|
لينک ثابت |
تاريخ: سه شنبه هشتم آذر 1384 ساعت :23:47
در نهاد انسان نيز، به صورت بالقوه، «استعداد» كمال و رشد و معنويتنهفته است. خداوند نيز، پيامبر درون و برون را براى بارورى و بالندگىهمان استعداد، برانگيخته است.
غضب و شهوت، امرى است قابل تعديل و كنترل. حرص و طمع رامىتوان به بند كشيد، بخل و حسد را مىتوان درمان كرد، دنيازدگى وتعلقات را مىتوان كاست، نفس سركش را مىتوان رام كرد و از دام ابليسگريخت.
مىتوان به جاى همه ترسها، تنها «ترس از خدا» را قرار داد،
زيستن در ميان دو حالت «خوف» و «رجا» عملى است.
با «مراقبه» و «محاسبه» مىتوان بر اعمال و رفتار خود نظارت داشت ومىتوان از نيمه راه فساد برگشت.
مىتوان از «پل توبه» به «وادى رحمت» عبور كرد.
پس پاى طلب و بازوى همت و پنجه اراده كجا به كار مىآيد؟!
خصلتهاى نيك و بد، همچون دو «هوو» هستند، و مثل دو كفه ترازو،هر چه از اين كاسته شود، به ديگرى افزوده مىگردد و هر كدام را تقويتكنى، ديگرى را تضعيف كردهاى. چرا وجود خودت را مجموعهاى از صفاتنيك نسازى كه براى زشتىها جايى نماند؟
كسى كه بتواند زنجيرهاى از «فضايل اخلاقى» را در جان خويش پديدآورد، نفس وسوسهگر نمىتواند به «قلعه قلوب» رخنه كند و فساد بيافريند.
اصلاح قلب، به اصلاح فكر و عمل مىانجامد، فساد قلب نيز، همه چيزرا به تباهى مىكشد.
كسى كه صلاح و سعادت خويش را خواستار باشد، نمىپسندد كه نفاقو ريا و هوى، همه دل را تيره كند و اين مزرعه «صلاح خيز» را خارستانىزشتيا كويرى توانسوز سازد!...
خودسازى
در جدول بزرگ و پرخانه خودسازى، «ادب» جايگاه خاصى دارد.
گاهى حرفها و عملهاى انسان با هم ناسازگار است.
ظاهر و باطن نيز، گاهى يكسان نيست. نامش را هر چه بگذاريد، اززشتترين حالات و صفات انسان است. شايد هم نوعى «نفاق»!
برخورد با مردم، اينگونه اشكالات اخلاقى را آشكار مىسازد، ميزانپاىبندى هر كس به «حق»، «عدل» و «انصاف»، در همان بزنگاههاىحساس و تضاد منافع روشن مىشود.
«خودساخته» كيست؟
آنكه بر خصلتهاى ناپسند و رذيلههاى اخلاقى و نفاق در رفتار و رياىدر عمل، چيره شده باشد و خود را «تربيت» كرده باشد.
يك باغبان، بوستانى سرسبز و گلخانهاى پرگل، تربيت مىكند و پديدمىآورد و يك كشاورز نمونه، بيشترين برداشت را از زمين و زراعتخويشدارد.
ولى... باغبان دل و جان، چگونه بايد به «تربيت نفس» بپردازد، تا بذروجود، هدر نرود و آفت نگيرد؟
خودسازى، به نحوى كه مطلوب عقل و شرع و وجدان باشد، در فرهنگدينى با عنوان «تاديب نفس» از آن ياد مىشود.
«هر كه خود تربيتخود نكند، انسان نيست».
مگر هميشه بايد به ديگران تذكر داد؟ خودمان محتاجتريم. كيست كهادعا كند بىنياز از «تذكر» است؟
اميرمؤمنانعليه السلام، در يك جا به آنان كه در مقام معلم و مربى و مبلغ اند،توصيه مىفرمايد كه معلم و مؤدب نفس خويش باشند. در جايى هم نمونهو نشانهاى از اين تاديب نفس و خودسازى را پرهيز از آنچه براى ديگرانناشايست مىشماريم، مىداند:
«كفاك ادبا لنفسك اجتناب ما تكرهه من غيرك».
اين حرف را سعدى هم در گلستان به اين صورت آورده است:
«لقمان را گفتند: ادب از كه آموختى؟ گفت: از بىادبان! هر چه از ايشاندر نظرم ناپسند آمد، ترك آن را بر خود، لازم ديدم».
اگر كارى بد است، از همه بد است، چه ما و چه ديگران.
سفارش مولايمان را از ياد نبريم كه:
«آنچه را از ديگران نمىپسندى، خودت هم بپرهيز!».
و اين، به گفتن آسان است و در عمل، بسى دشوار! تا انسان «نفسمهذب» و جان تربيتشدهاى نداشته باشد، نمىتواند چنين باشد و چنينكند.
«جان»، گاهى از راه رام كردن «جسم»، كمال مىپذيرد.
«روح» هم بامهارخواستههاى «نفس»، اوجمىگيرد. وايستادندرمقابلخواستههاى «دل»، كه جهاد اكبر است، عقل را سلطان اقليم وجود و حاكمبرتمنيات وشهوات مىسازد. اينراه، دشواراست و صعبالعبور وپرسنگلاخ.
راه معنى همين است، و گرنه راه حيوانيت، آسان و هموار است و سرازيرو سهلالوصو و پرجاذبه.
دست و پنجه نرمكردن با «هواى نفس»، آدمى را قوى مىسازد. يافتنتقوا (اين گوهر قيمتى و كمياب) از همين رهگذر فراهم مىآيد.
«عفت» را بايد از رهگذر كنترلهاى مداوم چشم و نگاه، نگاه داشت.
«شجاعت» را از راه درگيرىهاى سختبا دشمن و درافتادن با خطراتو استقبال از صحنههاى هول و هراس و ميدانهاى جانبازى و فداكارىبايد همچون شمعى روشن و فروزان داشت.
رها كردن چشم، در چراگاه هر نگاه، عفتسوز است، چرا كه «نگاه» اگربىمهار باشد، «گناه» مىچرد و بستن دست از داد و دهش و گشودن آن بهروى هر مال و ثروتى كه در «دسترس» است، آن را كج، بار مىآورد وانسانهاى «كج دست»، روى سعادت نمىبينند.
فراراز صحنههاىخطرهم، شمع شجاعت و دليرى را خاموش مىسازد.
براى سلامت روح و عافيت جان و تقويت صفات نيك، بايد تمرين وممارست داشت، آنگونه كه براى نشاط جسم و تلاش بدنى لازم و سودمنداست.
آيا مدعيان قدرت و توانمندى، حريف نفس خويش مىشوند؟
دلير جوانمرد، آن است كه به خواستههاى شيطانى و وسوسههاى دل،شجاعانه «نه» بگويد.
اين «نفى»، خيلى «اثبات»ها را در پى دارد.
خود فراموشان
فراز و نشيبهاى زندگى بسيار است و همه، سراسر «درس» است، اگرچشم و گوشى گشاده داشته و اهل «عبرت» باشيم.
گاهى «خدا فراموشى»، ريشه در «خود فراموشى» دارد.
و گاهى نيز، خود فراموشى، نتيجه فراموش كردن خداست:
«نسوا الله فانساهم انفسهم».
كسى كه پس از رسيدن به «ثروت»، دوران فقر خويش را از ياد مىبرد،و دستيافتن به «مقام»، او را از «خود» بيگانه مىسازد،
آنكه پس از گمنامى به «شهرت» مىرسد، و پس از ضعف، «قدرت»مىيابد،
اگر دوران و شرايط فقر، ضعف و گمنامى خود را فراموش كند، آن ثروتو مقام و آوازه و قدرت، براى او «دام» مىشود و از خدا غافلش مىسازد.
از ياد بردن اين كه: «كيستم؟»، «كه بودم؟»، «كجايم؟»، «به كجامىروم؟»، «چگونه بايد باشم؟»، «چه بايد بكنم؟»، «هدفم چيست؟»،«چه مىخواستم؟»، «چه بايد بخواهم؟» و... دهها از اينگونه سؤالها، نشانهنوعى «خود فراموشى» است. همين غفلت و نسيانهاست كه به «گناه»،«تكبر»، «غرور»، «طغيان»، «تباهى» و «دنيازدگى» مىكشاند.
كسى كه «بنده» بودن خدا را از ياد ببرد، «رب» بودن خدا را هم از يادمىبرد.
كسى كه «ولايت مولا» را فراموش كند، «عبوديتخود» را هم فراموشخواهد كرد. كسى هم كه فكر كند آزاد است، بندگى نخواهد كرد.
ياد «بندگى خويش»، ياد «ربوبيتخدا» هم هست. و... «ياد خدا»،يادآور «بندگى ما» خواهد شد.
با اين حال، فكر مىكنيد فاصله «خود فراموشى» تا «خدا فراموشى»چه قدر است؟! و اصلا اين «خود»ى كه اين همه مهم است و غفلت از آنهستىسوز، چيست؟
غير از «خود طبيعى»، كه به جنبه فيزيكى و اعضا و اندام و جسم مامربوط مىشود،
و غير از «خود اجتماعى»، كه جايگاه ما را در جامعه و در ارتباط با مردمو محيط پيرامون و زندگى شخصى و اجتماعى و صنفى ما مشخصمىسازد، يك «خود انسانى» هم داريم، كه موقعيت ما را به عنوان يك«انسان» در مجموعه هستى نشان مىدهد.
شناخت اين «خود»، هم لازمتر، هم سودمندتر است.
ساختن اين «خود» نيز، هم دشوارتر، هم سعادت آورتر است.
خيلىها خود طبيعى و خود صنفى و اجتماعى خويش را مىشناسند،اما در زمينه آن «خود برتر»، يا غافلند، يا خود را به غفلت مىزنند و ازانديشه و تلاش درباره آن طفره مىروند و حاضر نيستند بينديشند كه دركجاى «دستگاه خلقت» قرار دارند.
اين كه مىگوييم بايد «خود» را شناخت، شامل مجموعه «استعداد»هاو زمينههاى «رشد» نيز مىشود. مواهب الهى و نعمتهايى كه ما را احاطهكرده است نيز، در همين محدوده قرار مىگيرد. شناخت «كرامت انسان» و«ارزش وجودى» نيز، جزو همين قلمرو است.
آنكه موهبتها و استعدادهاى خود را نشناسد، از «گنج وجود» بىبهرهمىماند و آنكه ارزش و قيمتخويش را نداند، خود را ارزان مىفروشد وآنكه از «بعد الهى» و «خليفة اللهى» خود بىخبر شد، تن به پستى و گناه وحقارت مىدهد.
شرط نخستسودبردن در يك داد و ستد، توجه به بهاى متاع و كالاىخويش است; تا آن را ارزان نفروشى و به زيان، معامله نكنى.
پيشوايان دين، «بهاى وجود» تو را همسنگ با «بهشت» دانستهاند ونظرشان كارشناسانه است.
امام جوادعليه السلام فرموده است:
«ارزش وجود شما بهشت است و شما قيمتى جز بهشت نداريد، آگاهباشيد كه خود را جز به بهشت نفروشيد».
يعنى خود را به هر چه كه كمتر از بهشتباشد بفروشى، زيان كردهاى.
خود را با هر چه مبادله كنى، براى خويش در همان حد قيمت گذارىكردهاى.
اگر دنيا را «تجارتخانه» اولياء الهى دانستهاند، ارزش وجود نفيسانسان را هم گوشزد كردهاند، تا خام و بىتجربه و بىخبر از قيمت، به بازارنرود و كلاهى به گشادى دنيا بر سر «وجود ملكوتى» او نگذارند.
وقتى كه مىتواند خود را اخروى كند، چرا دنيوى؟!
و اگر مىتواند فراتر از فرشته رود، چرا فروتر و پستتر از حيوان؟!
تعبير «بل هم اضل» [گمراهتر از چهارپايان] كه قرآن درباره اينگونهافراد مىگويد، چندان هم بيراهه نيست.
وقتى نتوانى سرمايههاى وجودى خود را به بهرهورى برسانى و روز بهروز از سرمايه خرج كنى، بى آنكه نفعى به دست آورى، سرانجام روزى همهسرمايه خرج مىشود و تهيدست از اين بازار، باز خواهى گشت.
اگر «خود» را فراموش نكرده باشى و «بهاى وجود» را بشناسى، خود رازيرا قيمت نمىفروشى!
گوهر اخلاص
«گوهرشناسى» كار هر كس نيست. شناخت «عمل مخلصانه»، واقعادشوار است.
امام صادقعليه السلام يكى از نشانهها و معيارهاى آن را چنين بيان فرمودهاست:
«عمل خالص، آن است كه نخواهى جز خدا، كسى تو را بر آن بستايد».
گاهى در سويداى درونت، در اعماق دلت، نيت و انگيزهاى است كهخودت هم به سختى متوجه آن مىشوى.
همان نيت پنهان، گاهى عمل را تباه مىسازد و خرمن را به آتشمىكشد
نوشته شده توسط
پدرت سید | موضوع:
|
لينک ثابت |
تاريخ: سه شنبه هشتم آذر 1384 ساعت :23:45
انسانهاى وارسته، چنان روح بلندى دارند كه جز «تقرب به خدا»عامل ديگرى آنان را به كار، به ويژه كارهاى عبادى و صالحات، برنمىانگيزد.
«گداى كوى تو، از هشتخلد، مستغنى است.
اسير قيد تو، از هر دو عالم، آزاد است».
آيا عارفتر و عاشقتر از «على» مىشناسى؟ اخلاص و راه و رسمبندگى هم بايد از اين امام عاشقان آموخت.
عبادت، براى رسيدن به نعمتهاى بهشت، عبادت تاجران سوداگراست و اميد عطا و ثواب داشتن، دكاندارى است و عبادت به خاطر دورى ازآتش، كار بردگان ترسو است.
اين است عبادت عارفان عاشق. اين همان است كه علىعليه السلام فرمود:
«كسانى خداوند را نه بدان اميد، و نه روى اين ترس، بلكه از روى سپاسو شكر پرستيدند كه اين عبادت آزادگان است».
خالص كردن عبادت، كار اولياء خداست.
به ياد آوريم، روزى را كه خداوند خواهد فرمود:
«من، تو را بودم. تو كه را بودى؟...».
چه كمياب است «گوهر اخلاص»!
و چه فراوان است كالاهاى «ريايى» در بازار اعمال!
وقتى مزد و پاداش را خدا مىدهد، چرا كار براى ديگران؟
تصفيه كردن «عمل» از انگيزههاى غيرالهى، كارى دشوار است ، ولىلازم و كارساز. بدون آن، چه اميدى به اجر خدايى؟
ديدهاى كه بعضى «انفاق» مىكنند، تا سخاوتمند به شمار آيند، «نماز»مىخوانند، تا آدم خوبى شناخته شوند، به جبهه مىروند، تا انقلابى به شمارآيند، به نيازمندان، سيلزدگان و صندوقهاى امداد، كمك مىكنند، تاكسب اعتبار كنند، مىنويسند، تا مشهور شوند، درس مىخوانند، تا دانش ومعلومات خود را به رخ اين و آن بكشند.
صد تاى اينها به يك قاز نمىارزد.
آيا دوست دارى به خاطر «كار نيك»، ستايشت كنند؟
آيا واقعا براى تو مهم است كه بدانند فلان كار شايسته را انجام دادهاى،يا چندان فرقى نمىكند؟!
رد پاى «ريا» را كه ظريفتر از اثر پاى مورچه بر سنگى سخت در شبىتاريك است، همين جاها مىتوان پيدا كرد. اينجاست كه آدم مىفهمد«اخلاص»، واقعا يك گوهر كمياب است و ارزنده.
آيا تو حاضرى از بازار، يك «كالاى معيوب» و «جنس خراب» رابخرى؟
كارهاى ريايى، همان اجناس خراب است.
خدا كه مشترى اعمال ماست، جز «متاع خوب» نمىخرد. پس...چرا ريا؟
از هيچ تا همه
انسان، گاهى از «هيچ» به «همه» مىرسد، و گاهى از همه به «هيچ»!
خوب محض است، شر محض مىگردد.
منحرف است، به حقيقت مىرسد و صالح مىشود.
عالم و داناست، اما «غرور علمى» او را بر زمين مىزند.
گنهكار و عاصى است، اما «توبه»، او را «عبد صالح» مىسازد.
اينها همه ممكن و شدنى است و از انسان بعيد نيست كه هرگونهتحولى را در خود ايجاد كند.
اين نكته، از يك سو اميدوار كننده و الهامبخش است، از سويى همخطرناك و لغزاننده، تا انسان چگونه از امانت «انتخاب» استفاده كند!
چه دلهاى سنگى كه يكباره همچون موم، نرم شده است، و چهديدههاى خشك و جامد، كه با ياد خدا و تاثير موعظه، متاثر شده و به اشكنشسته و چشمهسار خوف و خشيت گشته است.
تضمينى نيست كه يك انسان نيك، تا ابد نيكو بماند.
چنان هم نيست كه يك فرد تبهكار و زشتخو، تا پايان در تباهى وآلودگى باقى بماند و درهاى هدايت و رشد، به رويش بسته باشد. مگر نهاينكه پيامبران آمدهاند تا بدان را خوب كنند و بردگان هوس و بندگان دنيارا، صاحبان خرد و سروران آخرت سازند؟
كجاست كه «برده»ها را «آزاد» مىسازد؟
انسان كه كمتر از حيوانات نيست! وقتى سگ و طوطى و اسب و مار وباز شكارى تحول پذيرند، انسان كه اشرف مخلوقات و مورد تكليف الهىاست، چرا نباشد؟... كه هست! دل انسان سختتر از سنگ و فولاد كهنيست، پس مىتواند شكلپذير باشد.
اگر به تربيت جان و تصفيه دل بپردازيم، مىتوانيم خود را از «چاهبردگى» تا «اوج برازندگى» بالا بكشيم.
نقش «محيط»، «مربى»، «تذكر» و «تفكر» را نمىتوان انكار كرد، چرابه «تربيتخود» كمتر مىپردازيم؟
تربيت پخته كند هر خام را نيك سازد بختبد فرجام را
وا رهاند مرد را از بندگى مغز و معنى مىدهد بر زندگى
خوشا آنان كه تربيت پذيرند و پند نيوش!...
انسان، در گير و دار دو جاذبه قرار دارد: «الهى» و «نفسانى».
«نفس»، به گناه و پيروى از هوسها و عمل به خواسته دل مىخواند،و... «خدا»، به ترك هواى نفس و تمايلات حيوانى.
از هر كدام اطاعت كنى، بايد ديگرى را نافرمانى كنى و به هر يكنزديك شوى، از ديگرى دور مىگردى. مقتضاى بندگى، اطاعت فرمانخداست و تسليم امر و اراده «مولى» بودن.
اگر «بنده»ايم، طاعتمان بايد. و اگر «مطيع» مولاييم، اطاعت و تسليم،بايد در عمل و زندگى آشكار شود. و گرنه، چه فرقى ميان آنكه «مولا» نداردو آنكه مولايش خداست؟
نداشتن روحيه عبوديت و بندگى و تسليم، نشان چيست؟ و گستاخى وجرات بر گناه، دليل چيست؟ آنچه انسان را به «معصيت» مىكشد،«غفلت» است. فراموش كردن بندگى خود و ولايت پروردگار.
«گناه»، معلول لحظات غفلت انسان و «خدا فراموشى» است. وقتىعقل، مغلوب نفس اماره شود، محصولى جز گناه به بار نمىآورد. كسى تنبه گناه مىدهد و دل به معصيت مىسپارد كه از عواقب آن نيز غافل باشد،يا بى خبر.
مگر نه اين كه دوزخ، فرجام گنهكاران است؟ پس چرا نافرمانى؟
امام باقرعليه السلام مىفرمايد:
«شگفتا از كسى كه از ترس بيمارى، از غذا پرهيز مىكند، اما از ترسآتش، از معصيت ناپرهيزكار است!».
راستى هم شگفتا!...
اما آنكه به عبوديتخود و ربوبيتخالق، معترف است، خود را در قيدطاعت مقيد مىداند و در بند «بندگى خدا» حس مىكند، نه يله و رها كه هرچه مىخواهد بكند و هر چه مىخواهد بگويد و هرگونه كه مىخواهد باشد!مگر مىتوان خدا را عالم و بصير و شاهد و حاضر و ناظر ديد و گناه كرد؟
در لحظه گناه، شعله ايمان در دل فروكش مىكند و گاهى هم بهخاموشى مىرسد.
...اين چراغ را، روشن نگه داريم.
بيمارىهاى اخلاقى
گرچه بعضى از روى علم و عمد، بد مىكنند و سراغ معصيت مىروند;اما عدهاى نيز ناآگاهانه به سراغ بدى مىروند و چون خوبىها رانمىشناسند، در پى آن نمىروند.
اگر آنجا پند و هشدار سودمند است، اينجا تذكر و تعليم، مفيد است.
رذايل چيست تا از آنها بپرهيزيم؟
فضايل كدام است، تا به آنها آراسته شويم؟
به جستجوى متون دينى و رهنمودهاى قرآنى، حديثى مى رويم، آنگاهبا كتاب دل و نفسمان تطبيق مىكنيم. تعاليم وحى مىگويد: خصلتها وعملهايى همچون: ترس، حقارت نفس، خود كم بينى، دون همتى،شتابزدگى، بدگمانى، بد دهانى، عصبانيت، انتقام جويى، تندخويى،بدرفتارى، كينهتوزى، خودپسندى، تكبر، حقپوشى، تعصب، لجاجت،قساوت قلب، حسد و... زشت است و از رذايل محسوب مىگردد.
اگر مىخواهيد در مقايسه لوح ضمير خود با اين خصال ناپسند،فهرست كاملترى داشته باشيد، بر موارد بالا اينها را هم بيفزاييد: غيبت،استهزاى ديگران، خودخواهى، شايعه پراكنى، جاهطلبى، رياكارى،ناسپاسى، حيله گرى، دنيادوستى، طمع، دو رويى، دروغگويى، مردم آزارى،قطع رحم، دو به هم زنى، سخن چينى، بخل، حرص.
شناخت دردها نيمى از درمان است و براى خودشناسى و ارزيابىوضعيت روحى و اخلاقى خويش، ليست كاملترى از اين آفات لازم است.
اوراق «پرونده دل» را بايد ورق زد و صفحه به صفحه در جستجوى اينآفتها بود. هر جا يافتيم، بىدرنگ آن «اوراق سياه» را بايد «پاكسازى»كنيم، و گرنه به جا ماندن اين رذايل در پرونده ما، روزى كار به دستمانمىدهد و رسوايمان مىسازد.
كدام يك از اين دردها خطرناكتر است تا زودتر به مداوا بپردازيم؟
آن سوى صفحه دل را هم مرور كنيم، البته با حديثى از پيامبر خطاببه مولاعليه السلام كه فرمود:
«از اخلاق مؤمنان، حضور در نماز است و شتاب در پرداخت زكات، اطعامبه مسكينان، دست نوازش بر سر يتيمان كشيدن، پاكسازى درون، اگرسخن گويد به دروغ نپردازد، چون وعده دهد تخلف نكند، اگر امانتدارشود خيانت نكند، حرف كه مىزند صادق باشد، راهب شب و شير روز،روزه دار شب خيز و متهجد، كه آزارش به همسايه نمىرسد و بر زمين،متواضعانه راه مىرود و...».
اين هم فهرست كوتاهى از برخى فضايل.
مكتب، تنها «انسان»هاى خوب را به عنوان «الگو» معرفى نمىكند،بلكه خصلتهاى نيك را هم بر مىشمارد و به آنها فرا مىخواند و تنها ازانسانهاى بد، نكوهش نمىكند، بلكه اوصاف زشت را هم معرفى مىكندو از آنها پرهيز مىدهد. از آن نمونهها بايد «الهام» گرفت و از اين نمونهها«عبرت»!
پيمودن وادى سير و سلوك، هم سخت است، هم آسان!
ذكر و ختومات و چلهنشينى و عزلت گزينى و اوراد نمىخواهد. مهم،«عمل» است، طبق آنچه «مولى» مىگويد.
اين است كه هم سهل است و هم ممتنع، هم راحت و هم دشوار. اگركسى خويش را «بنده» بداند و به مقتضاى بندگى، «اطاعت» از صاحبخود كند، صدها مرحله از سلوك را پيموده است. ولى... همين يك گام،يعنى «مطيع بودن» دشوار است و نيازمند ارادههايى استوار و عزمهايىآهنين.
رسول خداصلى الله عليه وآله فرمود:
«در دنيا دو حكيم فرزانه بودند كه سالى يك بار همديگر را مىديدند، درهر نوبت نيز، يكى آن ديگرى را موعظه مىكرد. در يكى از اين ديدارهايكى به آن ديگر گفت: مرا موعظه كن، موعظهاى جامع و موجز، چوننمىتوانم مانع عبادت تو شوم. گفت: برادرم! دقت كن كه خداوند، در آنجاكه نهى كرده، تو را نبيند و آنجا كه دستور داده، تو را غايب نبيند». (
همين. آرى همين. جملهاى كوتاه است، ولى جهانى حكمت و پند درآن نهفته است.
انجام واجبات و ترك محرمات، عبارت ديگرى از همين دستورالعملسازندگى و خودسازى است كه در برخى احاديث آمده و براى«پرهيزكارترين» انسان شدن، بر همين دو كلمه تاكيد شده است.
اگر همه جهان را چشم و گوش بدانيم، اگر خود را در حصارى ازدستگاههاى ضبط كننده و فيلمبردار احساس كنيم، و اگر خود را «بنده»بدانيم، نتيجه همان خواهد بود كه حضرت رسالت فرمود. آنجا كه امراوست، غايب نبودن و آنجا كه نهى اوست، حاضر نبودن. «در خانه اگر كساست، يك حرف بس است!».
آنكه «خلاف» مىكند، حتى اگر «جريمه» آن را هم بپردازد، شكستنحرمت «قانون» با پرداخت جريمه جبران نمىشود.
«گناه»، يك تخلف از قانون خدا به شمار مىآيد.
«توبه» هم به عنوان راهى براى محو «عواقب كيفرى» آن قرار دادهشده است. ولى آثار روحى گناه بر فرد و پيامدهاى منفى آن بر جامعه، باتوبه جبران نمىشود
نوشته شده توسط
پدرت سید | موضوع:
|
لينک ثابت |
تاريخ: سه شنبه هشتم آذر 1384 ساعت :23:44
ممكن است كسى كه دچار يك سانحه تصادف يا سوختگى شده، بامراجعه فورى به پزشك، سلامتخود را باز يابد و از مرگ نجات يابد، ولىآثار آن بر چهره و اعضاى او، گاهى تا آخر عمر هم باقى است.
آيا رعايت احتياط و پيشگيرى از بروز آتشسوزى يا حادثه، بهترنيست؟!
همچنان كه در امور درمانى، رعايتبهداشت و پيشگيرى از ابتلا، همبهتر از معالجه است و هم آسانتر و كم خرجتر، در امور معنوى و روحى هم«پرهيز از گناه»، هم آسانتر و هم مقرون به صرفهتر از «توبه» است.
آثار گناه، بر چهره روح و جان باقى مىماند.
چه بسا گاهى هم فرصتيا توفيق «توبه» به دست نمىآيد و آنكه توبهاز گناه را به «آينده» موكول مىكند، حادثهاى، اجلى، غفلتى، آن آينده را ازدست او مىگيرد.
اگر خيلى هم اهل جمع آورى «ثواب» و انجام «مستحبات» نيستيم،دست كم اين هنر را از خود نشان دهيم كه خلاف و گناه نكنيم.
كدام يك در سرانجام و سرنوشت ما مؤثرتر است؟ ترك گناه يا كسبثواب؟ پيامبر خدا به امام علىعليه السلام فرموده است:
هر كه از حرامهاى خدا پرهيز كند، از پرهيزكارترين مردم است.
انگيزه پرورى
شوق عمل، ريشه در شناخت «ارزش» و «پاداش» آن دارد.
كسى كه در كار خويش، سست و بىنيت و فاقد انگيزه مىشود، يا كارشبىارزش است، يا به ارزش كار خود توجه ندارد، يا از اجر و ثواب آن غافلاست.
همه انتظار دارند كه نسبتبه كارى كه مىكنند، «تشويق» شوند. تقديرديگران، نقش «شوقانگيزى» و «انگيزه پرورى» دارد.
اگر آن مشوق، خدا باشد، نيت قوىتر مىشود. اگر پاداش دهنده،پروردگار تو باشد، انگيزهاى برتر تو را به تلاش وا مىدارد.
مرز ميان اخلاص و ريا همين جاست. به خاطر چه كسى كار مىكنى؟انتظار مزد و اجر از كه دارى؟ دانستن و آگاه شدن چه كسى برايت مهماست؟
اينكه انبيا، هرگز از دعوت و ارشاد و جهاد خسته نمىشدند، چون جز ازخدا انتظار پاداش و تقدير نداشتند (ان اجرى الا على الله).
اينكه اولياى الهى، نيتى قوى و ارادهاى خللناپذير در راه اهدافخويش داشتند و دارند، چون چشم بيناى خدا را در همه حال، حاضر و ناظرخويش مىديدند. پس چه جاى خستگى يا به ستوه آمدن يا از دست دادنانگيزه و سستشدن در عمل؟!
به محتواى ارزشى كار خويش چه قدر شناخت و عقيده دارى؟
محتواى كار تو مىتواند بزرگترين مشوق تو باشد.
وقتى اهل باطل در راه خويش، اصرار و پشت كار دارند، تو در راه «حق»چرا بى حال و بىانگيزه باشى؟
وقتى پيروان شيطان، پيوسته در حال جذب نيرو براى شيطانند، چراپيروان رحمان در جذب نيرو براى اردوى ايمان و جبهه خير و صلاح، كوشانباشند؟
اگر به راه مقدس خويش، عاشق باشى، از تهمت جنون نمىترسى.
اگر به حقانيت راه و مرام و مسير خود اطمينان داشته باشى، اتحادنيروهاى مخالف، بايد عزم تو را جزمتر و انگيزهات را قوىتر سازد، نه آنكهتو را از كار بيندازد!
هر چه صف شيطان منسجمتر شود، تو نيز صف رحمانيان رامنسجمتر و «تلاش رحمانى» خويش را قوىتر و گستردهتر ساز. نبرد حقو باطل از قديم بوده، تا آخر هم خواهد بود. تو اگر سرباز اردوى حقى، بهتقويت انگيزه بپرداز، و به تصفيه آن. «كه... راه پرخطر است و حراميان درپيش!».
محك ارزيابى عملها «نيت» است.
شايد شكل كار و صورت ظاهر عمل، زيبا باشد، اما اگر نيتى كه در وراىآن نهفته، زشتباشد، كار را هم زشت مىكند.
نفاق و ريا و تظاهر، ريشه در همين دارد، آرايش بيرون و آلايش درون!از سوى ديگر، ميان نيت تا عمل، گاهى فرسنگها فاصله است.
چنان نيست كه هرگاه تصميم گرفتى، موفق به عمل شوى و نيت وانگيزه را از آن مرحله، به مرحله اجرا برسانى. هزار مانع و رادع در كار است.ترديدها، دو دلىها و وسوسهها سدى به وجود مىآورد، ميان «تصميم» و«عمل». اين، آفتى است كه حتى در نيتهاى خوب و انگيزههاى مقدسنيز پيش مىآيد.
به همان اندازه كه تاكيد شده بى فكر و تدبير، كارى نكنيد كه پشيمانمىشويد، سفارش كردهاند كه وقتى به مرحله «يقين» رسيديد، «عمل» و«اقدام» كنيد و ميدان را براى «شك آفرينى» وسوسه گران و خناسانخالى نگذاريد.
هم بايد نيتها و انگيزهها را سالم و صالح و خدايى ساخت، هم در كارخير و راه حق و برنامههاى مثبت، ترديد به خود راه نداد و امروز و فردا نكرد،كه از نيت تا عمل، حفرههاى خطرناك و لحظههاى ياس آور، بسيار است.
جمال درونى
كسى مىتواند در خلق و خوى، «خداگونه» شود، كه خدا را بشناسد وصفات جمال و كمال او را بداند.
خدا، «جمال مطلق» است. و تو، وقتى مىتوانى به خدا نزديك شوى كهصفات زيباى او را داشته باشى، آنچه در اوست، در خود نيز فراهم آورى وآنچه در خداى سبحان نيست، خود را منزه و پيراسته سازى.
چهره «جان» و سيماى «درون» را چگونه مىآرايى؟
مگر نه آنكه در چهره زيبا، هم چشم و ابرو، هم روى و موى، هم لب ودندان و... بايد «زيبايى» داشته باشد تا يك «چهره زيبا» فراهم آيد؟
«جمال باطن» نيز همينگونه است. ايجاد تعادل و توازن در خصلتهاو حالتها و رفتارهاى اخلاقى، شرط تحقق «جمال معنوى» است.
وقتى «غضب»، در كنترل تو باشد و ارادهات بر آن مسلط گردد، نام«شجاعت» مىگيرد، كه يك ارزش اخلاقى است و حد فاصل «ترس» و«تهور» است.
نيروى شهوت و غريزه جنسى هم، چون با مهار «تقوا» كنترل شود،«عفت» پديد مىآيد.
و اگر خرج كردن مال، نه به «اسراف» كشيده شود و نه به «بخل»، حدمتعادلى است كه «سخاوت» ناميده مىشود.
آيا خصلتهايت در «مرز اعتدال» است، يا روى خط افراط و تفريط؟
چهره، با «آرايش»، زيبا مىشود و با «آلايش»، زشت مىگردد. سيماىباطن نيز با «فضايل»، آراسته مىشود و با «رذايل»، آلوده! خودت مىتوانىاين آراستگى يا آلودگى را فراهم آورى.
«انتخاب» تو، نقش عمدهاى ايفا مىكند.
در وجود تو، ميدانى است كه سپاه حسينى و يزيدى در نبردىپيوستهاند.
و تو در اين ميانه، مىتوانى «حر» باشى، گسسته از جنود ابليس وپيوسته به جناح حق.
تغيير خصلت و رفتار، محال نيست، هر چند مشكل است.
و مىتوانى... چرا كه جوانى. نيروى اراده جوانى را دست كم مگير...
كار هر كس، پاى فكر و باور او نوشته مىشود.
براى عمل، دانايى و علم، «معيار» است و اگر كسى با داشتن علم ودانستن نيك و بد، اسير چنگ گناه شود، يا در «روشنايى علم» او شكمىكنند، يا در عقيدهمندى او به «دانسته»ها و «آموخته»هايش.
حكيم سنايى غزنوى گفته است:
نكند «دانا» مستى، نخورد «عاقل»، مى در ره «پستى»، هرگز ننهد «دانا»، پى
چه خورى چيزى، كز خوردن آن چيز، تو را «نى» چنان «سرو» نمايد به نظر، «سرو»، چو «نى»
گر كنى بخشش، گويند كه «مى» كرد، نه او ور كنى عربده، گويند كه «او» كرد، نه مى
حساب عملكردها و آگاهىها را نيز اين چنين ارزيابى مىكنند و نتيجهافكار و باورها را در «آينه عمل» به مشاهده و قضاوت مىنشينند، آنگونهكه «عقل» را با «ميخوارگى» در تضاد مىبينند، ديندارى و گناه را هم با همناسازگار مىدانند. و اين، قضاوتى است درست!
عمل، آينه دروننماست و داورىها بر مبناى عمل مشهود آدمياناست.
اگر ريشه «درخت معصيت» را نسوزانيم و نخشكانيم، پيوسته جوانهمىزند و شاخ و برگ مىافزايد. ريشه عصيان، «غفلت» است و ريشهطاعت، «ذكر». كسى كه در ظلمتكده دل، چراغ ايمان بر مىافروزد و قلبرا با شعله «ياد» و «يقين» روشن و گرم مىسازد، حتما از آفت غفلت رستهاست و به ميوه «خداباورى» رسيده است.
آنكه مىداند حسابى هست و كتابى، دوزخى و قيامتى، خداى بصير وخبيرى، نامه اعمال و گواهى اعضايى، و حسرت و رسوايى فردايى،اينگونه «بىخيال» نمىشود.
جرات بر گناه، كمتر از خود گناه نيست!
در جستجوى راهنما
پيمودن راه با «راهنما» نشانه معرفت و هوشمندى است.
تنها در موضوع تدريس، مطالعه، نويسندگى، سخنرانى، حفظ كردن،هنرآموزى، خوشنويسى، شنا و... نيست كه آموختن «شيوه»، انسان را باصرف وقت و نيروى كمتر، زودتر به مقصود مىرساند،
بلكه براى دستيافتن به اهداف و رسيدن به خواستهها، «روشمندى»راهى ميانبر است، حتى در سلوك روحى و مسائل معنوى هم، روش وشيوه كارساز است.
بىجهت نيست كه طالبان كمال، براى رسيدن به كمال و معنويت نيز،دنبال يك «الگو»، «مرشد» و «راهنما»يند، تا روش انسان شدن و تهذيبنفس را به آنان بياموزد، يا از او بياموزند.
نقش راهنما، آن است كه انسان در پيچ و خم اين راه گم نشود و خستهنگردد. اين را كه «بزرگان، از چه راه و چگونه رفتهاند، تا به مقصدرسيدهاند؟» در شرح حال وارستگان، پاكان و صالحان مىتوان خواند، ياشنيد.
زندگينامه صالحان و عالمان، از همين جا ارزش مىيابد كه در نشاندادن «راه»، نقش دارد و به جويندگان و پويندگان راه معنى، هم «جهت» رانشان مىدهد، هم شيوه رفتن و رسيدن را مىآموزد. معناى «اسوه»،همين پيشاهنگى و پيشتازى در رسيدن به وارستگيهاست. «تاسى» بهاسوهها، ضامن تحقق اين آرمان والاست.
اگر قرآن، پيامبر اسلام و حضرت ابراهيم و برخى شايستگان را با نام ونشان ياد كرده و آنان را «اسوه» ناميده است، از اين رهگذر است، تا راهسلوك، بىرونده و بىچراغ راهنما نباشد.
البته نه هر كه مدعى شد و مريد جمع كرد، همان «راهنما»ست!
گر چه «طى اين مرحله، بىهمرهى خضر» نبايد كرد، ولى بايد مواظبرهزنان عقايد و قداستها و مقدسات هم بود! اگر عملها طبق «حجتخداپسند» نباشد، در ترازوى محاسبه، بى وزن و مقدار خواهد بود و آن را بهبهايى نخواهند خريد.
آيا تا به حال، «دادگاهى» شدهاى و مورد اتهام قرار گرفتهاى؟
ايستادن در مقام يك «متهم» و انتظار يك «حكم» و داورى، بسيارسخت است، ولى براى كسى كه بىگناه است، ترسى نيست.
«حجت»، چيزى است كه در محكمه، بر ضد متهم اقامه مىكنند تامحكومش كنند، يا متهم در دفاع از خويش، اقامه و به آن استناد مىكند، تا«تبرئه» گردد.
متهمى كه نداند چه اسناد، مدارك، حرفها و شواهدى را در دادگاه عليهاو طرح خواهند كرد، در دفاع از خويش و رد اتهامات هم ناتوان خواهد بود واگر نتيجه محاكمه، محكوميت او باشد، چندان هم دور از انتظار نيست.
شناخت «حجتهاى الهى» براى حضور در دادگاه قيامت، سودمند است،و داشتن جواب مناسب در مورد اين شواهد و حجتها، لازم!
به تعبير امام كاظمعليه السلام:
«خداوند، «عقل» را در وجود انسان، به عنوان حجتباطنى و «پيامبردرون» قرار داده است.
از اين رو تكليفمان نسبتبه سفيهان، سنگينتر است.
پيامبران و امامان و اوصياى الهى نيز «حجتهاى آشكار»ند.
دين، وحى، قرآن، حديث، امر و نهى امامان، فتوا و حكم فقها، عمل وسلوك صالحان، جوانان پاك، ثروتمندان انفاقگر، قدرتمندان عادل،زيبارويان عفيف، نامآوران متعبد و متعهد، نوابغ خداشناس، هنرمندان باايمان، همه و همه جزء حجتهاى الهىاند.
نمىتوان گفت: «نمىشد!»، چرا كه خداوند، كسانى را كه با داشتنثروت و جمال و جوانى و شهرت و اقتدار، پاى از «راه خدا» كنار نگذاشتند ومتقى زيستند، به رخ ما مىكشد و مىگويد: «پس چرا اينان توانستند؟»اين مفهوم همان «لله الحجة البالغه» است.
ما بايد فكرى به حال خودمان كنيم. روزى به ما خواهند گفت:
اگر نمىدانستى، چرا نياموختى؟
و اگر مىدانستى، چرا بد كردى و بيراهه رفتى؟!
هم بايد تلاش كرد، هم بايد جهت را شناخت، هم بايد بر اساس«ميزان» عمل كرد، تا به «هدف» نزديك شد و با تقويت ايمان، دشتعمل را از صالحات، سرسبز و خرم نمود.
ايمان، در سايه پيوند با خدا و انس با آفريدگار تقويت مىشود. سرىكهدر آستان رفيع خدا بر خاك سجدهگاه فرود آيد، در برابر بزرگترينقدرتهاى غيرالهى، كوچكترين احساس ضعف و ترس نمىكند. اينمنبع نيرو و قدرت را نبايد دست كم گرفت.
منبع تغذيه روح و جان جوانان چيست و كجاست؟ آنان كه رابطهشان باخدا قطع است، در زندگى به چه كسى تكيه مىكنند و در بنبستها بهكدام دريچه باز و راه عبور، اميد مىبندند؟... جز خدا؟
حتى در ميدان جنگ و سنگر مبارزه هم، چاشنى واقعى سلاح،«ايمان» است، نه «باروت»، و تغذيه اصلى خط نبرد، از «توكل» است، نه ازسلاح و مهمات!
زيباترين حالتيك نيروى انقلابى و متعهد هم آن است كه در برابردشمنان، همچون كوه، با صلابت و استوار و نستوه بايستد و در برابر «الله»،خاكى و فروتن و افتاده باشد، كه گفتهاند:
در كوى ما شكسته دلى مىخرند و بس بازار خود فروشى از آن سوى ديگر است.
آن پيشانى كه هنگام سجود بر خاك مىنهى، بلندترين پيشانى است.
آن دو دست پرنياز كه در «قنوت»، به سوى خدا مىگيرى، بىنيازتريندستهاست.
آن قامت، كه در برابر عظمت كبريايى خدا خم مىكنى، استوارترينقامتهاست.
از نمازت، قدرت روحى مىگيرى و از نيازت، به بىنيازى روحىمىرسى.
صورتى كه از اشك، خيس شود و سجادهاى كه از سرشك ديدگانمرطوب گردد، بسيار قيمتى است
نوشته شده توسط
پدرت سید | موضوع:
|
لينک ثابت |