ميخواهم تمام حواست را به عقد دائم عشق در آوری. دلم ميخواهد نفس اماره را به مرخصي بفرستی بعد بنشينی و با نفس لوامه تصويه حساب کنی.
کاروان عشق در حرکت است . پیشتر که می آیی قافله سالارشان را می بینی که در جاده نورانی ایمان به سمت نور و روشنایی در حال حرکتند. از همان ابتدای خلقت و آفرینش و از موسم هبوط همیشه در جاده روشنایی و یک سره نور صراط مستقیم به حرکت خویش ادامه داده است و لحظه ای توقف ننموده است. و تو که نامت را سیده زهرا نهادند آیا هنگامه آن نرسیده است که در مسیر عشق گام نهی. عزمت را جزم نما . که او تو را به آغوش پرمهرش خوانده است تنها چند قدم راه بیشتر نمانده است تا در آغوش مهربانش به آرامش رسی. او تو را می خواند به نام. نامه های پرمهرش را نظاره کرده ای. تمام نامه های عاشقانه اش در دفتر مهرش که قران می خوانندش ثبت شده است. او همه را به عشق نگاشته است و تو چه میزان از آن را به عشق خوانده ای و چه میزانش را فهم کرده ای.اگر که او را دوست می داری پس گوش به فرمانش باش که تو را آن گونه می خواهد که در قرآن می گوید.تو باید همانی شوی که هنگامی که خدا نقشش را در مینای دل جلوه گر ساخت در لحظه اتمام آن فرمود تبارک الله احسن الخالقین.و حال زمان امتحان تو است که در مسیر کدامین جاده گام نهی. کدامین را بر می گزینی. اولین راه تو را به خاک می نشاند و اما آن دیگری که صراط مستقیمش می خوانندش تو را به عرش اعلا می رساند. تو را به همان جا که در آغازین روز حیات و در هنگامه الست در انجا بودی رهنمودت می کند.
واژه هايم به زانو در آمده ، تسليم ؛ تا قلمم ، اشک سياه ببارد فراقت را ، دفترم بچشد طعم حضورت را . خودم را گم کرده ام . " من " را در شراب نگاهت حل کرده ام تا نباشم و بيايي . شايد من سد شده ام ، تو جاري نمي شوي و زمين دلها خشک ، خشک مانده . بايد بشکنم ، بايد شکسته در تو حل شوم ، شايد ، شايد تو بيايي .
قسم مي خورم به آب ، به آفتاب ، به آئينه که دوستت دارم اما نمي دانم " دوستت دارم " را چگونه بر زبانم هجي کنم که تو دوست داشته باشي .
آه خداي من ! دوباره دلم گرفت ، دوباره ابر شدم و محبوب تو اشک شدست بر چشمانم ، دارد مي بارد .
آه اي محبوب خداي من ! چقدر به من نزديک مي شوي وقتي بر چشمانم اشک مي شوي و ترنم حضورت بر گونه هايم مي نشيند و چقدر دوست دارم بر گرد پاهايت بوسه بزنم وقتي که نبض مي شوي در چشمانم و مي تپي در قلبم . چه کنم ، چه کنم تا تو بيايي ؟!
در جادة انتظاري مي ايستم ، نگاهم را فرش مي کنم زير پاهايت ، مي سرايمت ، مدحت مي کنم ، برايت دست مي افشانم و پاي مي کوبم . با تيغ پاهايم نقش خونين نوميدي حک مي کنم بر چشم آنان که دوستت ندارند و دوست ندارند که تو باشي . با هلهلة دستانم گرد حسرت مي پاشم بر قلبهاي مدفون در سياهي ظلمت . و براي آمدنت بلند بلند دعا مي کنم و اگر تو بخواهي آنقدر واژه واژه هاي انتظارت را در شيپور زمان مي دمم تا اشک انتظار روي تو سيلي شود مهيا . تا کشتي وجودت بر آن شناور شود . و در آخر ! اي تمام وجودم به قربان حرم نفسهايت ، اي من خريدار نور زمزمه هايت ، اي شمشير زننده بر دل سياهي ، ديگر چه کنم تا تو بيايي ؟!

