هر کسی خانه خود را با چیزی تزیین می کند و من نیز خانه عقلم را با اندیشیدن به تو، سرای روحم را با یاد تو، سراپرده جانم را با عشق تو، سرزمین وجودم را با محبت تو، تمام قلبم را با مهر تو، قلمرو هستی ام را با دوست داشتن تو و روز و شبم را با خیال روی تو و حتی زبانم را با نام شیرین تو زینت می دهم و لحظه ای از عمرم را که بی تو و یاد تو سپری گردد، لحظه های هدر شده می دانم.
این چنین مهر تو بر همه جان من سایه انداخته است و خدا را بر آن شاکرم که لایق عشق قرار گرفته ام
مدعی عشقی که گاه می گوید: کاش از روز اول معشوق را ندیده بود و گاه با قیافه ای حق به جانب می گوید: اگر می دانست که بر سر راه عشق این همه درد و سوز و هجران است، دل در گروی عشق نمی گذاشت، یا آن که می گوید از سختی عشق به ستوه آمده است و کاش عشق از دل او برود، یا حتی آن که با اندک جفایی از جانب معشوق، دهان به شکوه می گشاید و سخن درشت با معشوق گوید، از جانب من مشتی خاک بر دهان وی بپاشید و او را تاجری بپندارید که در عشق نیز سودا و ضرر محاسبه می کند.
محبوب من!
وفادارتر از تو و عشق تو نخواهم یافت، اما اگر روزی همه جفاهای عالم را یک تنه بر جان و روح و عشقم نیز روا بداری، عشقت را در سینه نگه خواهم داشت و جانم را جز با سوز عشق تو صیقل نخواهم داد.
نگار نازنین من!
بر کدامین کوچه از شهر قلبم نام زیبای تو حک نیست؟ بر کدامین گلبرگ از برگ های جانم یاد تو چون شبنمی ننشسته است؟ کدام لحظه از عمرم را بی تو و خاطرات تو سپری کرده ام؟ و کدام غم و شادی توانسته است مرا لحظه ای از عشق تو بازدارد؟
جانان من!
آخرین رمق های جان من، آخرین ضربان قلب من، آخرین نگاه من، آخرین نفس من، آخرین دم حیات من، با نام تو بر لبان من، یاد تو بر خاطر من، اندیشه تو بر ذهن من و خاطره لبخند تو خواهد بود و این چنین راه عشق می پویم تا آن زمان که خدای هستی ام بخشد.
در کابینت آشپرخانه دنبال چیزی می گشتم که بسته شمعی را دیدم. سر بسته را که باز کردم، شش شمع با سرهای آویزان در برابر دیدگان من قرار گرفت؛ سرد، بی جان و خاموش. کمی که بیشتر دقت میکنم، میبینم شمع خاموش، نماد سردی و تاریکی نیز هست. شمع اگر روشن نباشد، اگر نسوزد، اگر داغ نباشد، اگر آتش بر جگر نداشته باشد، نه تنها خاموش است که سردی و تاریکی از آن میتراود.
و همین است مثال جان ما که اگر از عشق روشن نباشد، اگر در آتش فراق نسوزد، اگر چون آهن در کوره افتاده، سرخ نشده باشد، اگر کبریت محبت شعلهورش نکرده باشد، نه تنها خاموش است که فسرده است و دنیایی را افسرده میکند.
هویت شمع به سوختن و روشنایی است و معنای جان انسان، سوختن است در هوای یار
خواب دیدم ، در خواب با خدا گفتگوئی داشتم ، خدا گفت :
پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟
گفتم : بله اگر وقت داشته باشید خدا لبخند زد
فرمود : وقت من ابدی است چه سئوالهائی در ذهن داری که میخواهی از من بپرسی؟
گفتم : اینکه چه چیزی بیشتر از همه شما را در مورد انسان متعجب میکند ؟
خدا پاسخ داد:
اینکه آنها از بودن در دوران کودکی ملول میشوند ،عجله دارند که زودتر بزرگ شوند وبعد حسرت دوران کودکی را میخورند
اینکه سلامتی خود را صرف بدست آوردن پول می کنند و بعد پول خود را خرج حفظ سلامتی خویش!
اینکه با نگرانی نسبت به آینده زمان حال فراموش آنان میشود آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند ونه در حال!
اینکه چنان زندگی میکنند که گوئی هرگز نخواهند مرد وچنان می میرند که گوئی هرگز زنده نبوده اند !
خداوند دستهای مرا در دست گرفت ومدتی هر دو ساکت ماندیم ،
به عنوان خالق انسانها میخواهید آنها چه درسهائی از زندگی بیاموزند؟
خدا با لبخند پاسخ داد:
اینکه یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد، اما میتوان محبوب دیگران شد
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند ،
یاد بگیرند که ثرتمند کسی نیست که دارائی بیشتری دارد، بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد
یاد بگیرد که ظرف چند ثانیه میتوانیم زخمی عمیق در دل کسانی که آنها را دوست داریم ایجاد کنیم ، اما سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم
التیام یابد
با بخشیدن بخشش بیا موزند
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا" دوست دارند ، اما بلد نیستند احساس خویش را نشان دهند
یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند ، بلکه خود آنها هم باید خود را ببخشند
ویاد بگیرند که من اینجا هستم ، همیشه ، همه جا ، تلاشی بی پایان .
هر چه هستم ...
اگر زمین بودم، بذرهای عشق تو را در خود داشتم و عاشقانه سبز میشدم
اگر آسمان بودم، فقط مرغ عشق تو را در پهنه خود داشتم و عاشقانه آبی میشدم
اگر کوه بودم، آتش عشق تو را در دل داشتم و عاشقانه سرخ میشدم
اگر باران بودم، فقط بر آن جا میباریدم که نشانی از تو دارد
اگر باد بودم، دربدر، مسافر کوی تو میبودم
اگر گل بودم عطر عشق تو را میپراکندم
اگر دریا بودم، در هر موج تو را صدا می کردم و در ساحل امن عشق تو آرام میگرفتم
اگرخورشید بودم، ذرات مهر و محبت تو را در جهان منتشر میساختم
اگر ماه بودم با رؤیای دیدن تو هر شب در آسمان سرگردان میگشتم
هر چه هستم، هر که هستم، هر جا هستم، در هر زمان،
جز عشق تو نمیدانم
جز مهر تو نمیخواهم
و جز یاد تو آرام جانی ندارم
چشمه عشق
خود را چون چشمهای میدانم جوشان که لبالب از عشق است و جویهای فراوان عاشقی از اطراف آن جاری است. جوی بی قراری مدام، محبت همیشگی، عشق لایزال، اشتیاق ماندگار و ...
احساس من آن است که هر روز جوشش این چشمه بیشتر و زلالتر میگردد و باید بیش از روزهای پیشین به معشوق خود ابراز عشق نمایم. هر لحظه باید با او سخن بگویم و باید بگویم که نه همه عشق من که همه هستی و جان و روان من هست. باید به او بگویم که شب و روزم به یاد او میگذرد. عشق میجوشد و من باید عشق را فریاد کنم. باید بگویم که دل در تنگنای این سینه گاه سخت میتپد و میخواهد که به پرواز درآید و از شدت شوق به معشوق سینه را بدرد. باید بگویم که چگونه و چقدر دوستش دارم.
عشق از تمام وجود من میجوشد. در بی قراری و اشتیاق و عشق دائم هستم و جز یاد او آرامم نمیسازد. باید که بگویم به بلندای عرش خدا عاشق او هستم.
نمیدانم آنان که عاشق نیستند چگونه زندگی میکنند اما من چنین هستم و تا هستیام هست، چنین خواهم بود.
لقمه عشق
کسی برای من نوشته است آیا کسی که چنین از جان برایش می نویسی، بخشی از جان او هستی؟ و من با خود میاندیشم برای آن که ادعای عشق ورزی میکند، عیب است که حتی عشق را در ازای عشق طلب کند. مگر وقتی جان آدمی با عشق کسی پیوند خورد، محبت را دیگر میتوان مشروط به عشق محبوب کرد؟ این که دیگر عشق نیست، سوداگری است. من عشق را چنین خوش دارم حتی اگر اشتیاق و سوز دائم باشد در طلب یاری که نیم نگاهی نیز ندارد به حال عاشق.
چه میتوان گفت در باره کسی که چون لقمه ای بر می دارد و در دهان میگذارد، با خود می اندیشد که این لقمه در وجود من چه خواهد شد؟ آیا به اندیشه در باره یار، یاد محبوب، حرارت عشق، اشک فراق، شوق دیدار، سوز هجر بدل خواهد شد؟ و با خود می گوید اگر جز این باشد، هدر دادن روزی خداست و کفران نعمت او.
من عشق را چنین خوش میدارم و بر سر چنین عهدی ماندگارم.
عشق، اشتیاق، انتظار
گاه در انتظار تو گل آفتابگردانی را میمانم که در ابتدای یک صبح تابستانی زمانی که هنوز خورشید مهمان آسمان نشده است، سر به زیر افکنده و گویی از شدت انتظار اشک میریزد.
گاه اشتیاق به تو مرا چون سبزهای مینماید که چند روزی است آبی ننوشیده است و با رخ زرد به آسمان مینگرد و انتظار باران را دارد و یک تکه ابر کوچک نیز دل او را شاد میکند.
گاه شدت هجران چنان است که دلم چوب خشکی را میماند که در دام آتشی هولناک اسیر است و میسوزد و فریاد دلش چون دود از او بر میخیزد.
این همه انتظار، اشتیاق، سوز فراق، خواستن، عشق، دوست داشتن و محبت را خدای به قلب من سرازیر کرده است و من احساس میکنم که از جان من هیچ نمانده جز عشق تو و قلبم هیچ نیست جز محبت تو و در تار و پود هستی من جز اشتیاق به تو جریان ندارد و بر این لطف خدای، او را شاکرم.
نیاز عاشق
حلاوت جان!
عشق زاییده نیاز نیست. آن چه با نیاز آغاز شود، هر چه که باشد، عشق نام ندارد. عاشق در نهایت بی نیازی از معشوق، عاشق او میشود. آن چنان عاشق غرق عشق معشوق میگردد که حتی اگر محبوب نگاهی نیز بدو نیندازد، او عاشق میماند و الا لاف عشق زده است و جز آن هیچ نیست.
امید من!
اما وقتی عشق پا گرفت و در دل بسان آتش، شعله ور گردید، دیگر معشوق همه نیاز عاشق است. سر تا پای عاشق نیازمند معشوق است. تنها نگاه محبوب است که میتواند جان عاشق را کمی آرام سازد و لبخند زیبای اوست که میتواند آرامشی آسمانی بر قلب عاشق حاکم گرداند و ترنم سخن دلدار است که میتواند چون موسیقی ملایم، گوش دلداده را بنوازد. بلکه باید گفت که تنها و تنها، عاشق به یک واقعیت نیاز دارد و آن معشوق است.
محبوب من!
این چنین است که من بی آن که برای عشق ذرهای شرط قائل شوم و حتی بی آن که در عشق انتظار عشق ورزیدن متقابل داشته باشم، اما تو همه خواسته دل سوخته من هستی و جز تو آؤام جانی ندارم و روح عاشق من جز بودن با تو را برنمیتابد.
عاشق خود نیز نمی داند که کی، چگونه و چرا عاشق شده است و از این روی عشق خود را به ازل نسبت میدهد. او نمیداند چگونه تیر غیب عشق بر دلش فرود آمده و صید عشق شده است ولی میداند که باید دست تیرانداز هستی را بوسید که چنین تیر جانفزایی را در چله کمان گذاشت و روانه دل او کرد. عاشق عشق خود را به چشم و روی و موی یار نیز نسبت نمیدهد و او روی یار را اگر میستاید از آن روست که عاشق اوست و موی معشوق را اگر میبوید از این روی است که در آن سلسله گرفتار آمده است و اگر چشم یار میپوید نیز در حقیقت در وادی عشق اوست که راه میپوید و از خود بی خود میشود. وصف خال و روی و موی معشوق وصف تجلیات عشق است وگر نه کجا معشوق در اینها خلاصه میشود؟
زهرای من!
عاشق نه عشق را در بُعد زمان، به زمانی کوتاه فرو میکاهد و نه معشوق را در ظواهر زیبای او محدود میسازد و خواستن و میل و شوق معشوق از هیچ نظر قابلیت کاستن ندارد. اگر در دیدگاه دیگران نیز روزی از زیبایی معشوق اثری نماند، در نگاه معشوق هیچ چیز تغییر نمیکند و عرصه عشق و وفاداری بیشتر نمایان میشود تا نگویند که عاشق به مویی دل بسته و یا محتاج چشمی آهووش بوده است و این چنین است که عشق خالصتر، زیباتر و پاک تر ادامه خواهد یافت و جمال معشوق در نگاه عاشق دوام خواهد یافت تا آن جا که عشق آفرین پاک دوام دارد.
نگار من!
من این چنین عشق را میفهمم، این چنین عشق را تفسیر میکنم، این چنین دل در گروی عشق تو گذاشتهام، این چنین زندگانی میکنم و این چنین نیز روزی بر سر پیمان عشق جان تسلیم دادار خواهم نمود.
کاش میتوانستم راهی بیابم برای بیان آن چه که از عمق وجودم تا جان نازنین تو جریان دارد. کاش احساس درونیام را مفسری بود به زبان آدمی تا با صدای رسا فریادگر لحظه های عاشقانه من باشد. کاش صدای قلبم را میتوانستم ترجمانی بیابم تا همگان دریابند که عاشقانهترین سرود هستی را من در سینه تنگ خود دارم. کاش میشد شرحه شرحه دل را شکافت و تأثیر عشق بر تمام پهنه آن را به تصویر کشید.
چگونه میتوانم طنین صدای قلب تو در جانم را چون موسیقی ملایم یا چون رقص باد در کوچههای عاشقی است، برای دیگران مجسم سازم؟ چگونه میتوانم مهرت که چون چشمههایی از نور در فکر و ذهن و روح و جانم میجوشد را بنمایانم؟
کاش میتوانستم بگویم چگونه بر جانم نشسته ای

